حکایت : ضرر بازرگان


حکایتی از سعدی شیرازی

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد.
پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.
گفت: ای پدر فرمان تو راست، نگویم و لکن خواهم مرا بر فایده این کار مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟
گفت تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

مگوی انده خویش با مردمان
که لاحول گویند شادی کنان

حکایت : پانصد گوسفند

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن ازسرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.
سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده وبه فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا

ادامه نوشته

شادی بخش دلها ، بهجت القلوب

دعاهاي وارده در امكنه و ازمنه خاصّ [مكانها و زمانهاي مخصوص] اختصاصي نيست، به گونه اي كه نتوان در وقت و يا جاي ديگر خواند؛ بلكه اين گونه دستورها به نحو تعدد مطلوب است. [در محضر بهجت:1/21]

* جهت دعا اين امور لازم است: الف. ثنا و تعظيم وتمجيد ساحت مقدس حضرت حقّ تبارك و تعالي؛ ب. اقرار به گناهان و اظهار ندامت از آن، كه تقريباً به منزله توبه يا ملازم آن است؛ ج. صلوات بر محمد و آل محمد كه وسيله واسطه فيض هستند؛ د. بُكاء و گريه، و اگر نشد تباكي [خود را وادار به گريه نمودن] ولو خيلي مختصر؛ هـ. و بعد از اين ها، درخواست حاجت كه در اين صورت برآورده شدن حاجت، برو برگرد ندارد... البته اگر اين مطالب در سجده باشد، مناسب تر است. [در محضر بهجت:1/343]

* براي سلامتي چشم، بعد از نماز آية الكرسي خوانده شود و پس از خواندن آن، دستها بر روي چشمها گذاشته و بگويد: (أَللهُمَّ الحفَظ حَدَقَتَيَّ بِحَقِّ حَدَقَتي عَلِيِّ بنِ أَبيطالِبٍ أَميرِالمُؤمِنينَ (عليه السلام) : خدايا! به حق دو حدقه چشم حضرت علي بن ابي طالب اميرمؤمنان (عليه السلام)، دو حدقه چشم مرا حفظ كن!) [در محضر بهجت:2/252]

* براي شفاي مريض، آب زمزم و تربت حضرت سيدالشهداء به مرّات عديده، صدقه به مرّات عديده به افراد زياد - اگر چه مبلغش زياد هم نباشد - داده شود؛ سوره حمد هم از يك مرتبه تا صد مرتبه افراد متعدد بخوانند، خيلي تأثير دارد. علاوه بر اين به رفقا هم بگوييد دعا كنند. [فيضي از وراي سكوت:227]
412. براي محفوظ ماندن هر صبح و غروب سه بار بگويد: (أَللهُمَّ اجعَلِني فِي دِرعِكَ الحَصينَةِ الّتي تَجعَلُ فيها مَن تُريد: خداوندا، مرا در زره نگهدارنده و قوي خود - كه هر كس را بخواهي در آن قرار مي دهي - قرار بده!)[گوهرهاي حكيمانه:14]

* براي يافتن هر چه كه گم شده يا دزديده شده باشد (گرچه انسان باشد) اين ذكر را بسيار بخوانيد... (أَصبَحتُ في أَمانِ الله، أَمسيتُ في جِوارِ الله: در پناه خدا صبح كردم؛ در پناه خدا وارد شب شدم.)[گوهرهاي حكيمانه:14]

* كسي كه مي خواهد روزي اش فراوان شود، اين ذكر را بسيار بگويد و در آغاز و پايان آن هم، يك صلوات بفرستد... (أَغنِني بِحَلالِِكَ عَنِ حَرامِكَ، وَ بِفَضلِكَ عَمَّن سِواك: خدايا! مرا به وسيله حلالت از حرام خويش بي نياز كن، و با فضل و بخشش خودت، از هر چه غير خودت بي نياز ساز!)[گوهرهاي حكيمانه:14]

* سؤال: براي دوري از رياء چه بايد كرد؟
جواب: با عقيده كامل، اِكثار حوقله (يعني زياد بگويد: لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِالله).[به سوي محبوب:70]

* سؤال: براي درمان عصبانيّت چه كنيم؟
جواب: با عقيده كامل، زياد صلوات فرستادن: (أَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد).[به سوي محبوب:70]

* سؤال: جهت علاج غرور، چه راهي را توصيه مي فرماييد؟
جواب: بسمه تعالي، اِكثار حوقله (زياد گفتن: لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِالله العَليِّ العَظيم). [به سوي محبوب:71]

ادامه نوشته

همسر، همسفر

همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند خواهش می‌كنم!
مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه ‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی
رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله
علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای
تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود
شدن یكی در دیگری.

عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم..
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید.

ادامه نوشته

مادر

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN…………………
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوج خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
باران احمق
THAT’S MOM!!!
این است معنی مادر

هميشه براي رسيدن به آرزوهايتان مبارزه كنيد

با روي كار آمدن اين محصول، شركت‌هاي عرضه‌كننده برنامه‌هاي نرم‌افزاري نظير اينفوبينز، متقاضيان زيادي براي نرم‌افزارها و خدمات تلفن همراه خود يافتند. در زير مصاحبه ميتش بورا با وارتون را كه چندي پيش انجام شد با اندكي ويرايش آورده‌ايم. وي در اين مصاحبه در رابطه با اهميت خدمات شركت - با - شركت (B2B) صحبت مي‌كند كه مي‌تواند نقش بسيار مهم‌تري نسبت به خدمات سنتي شركت – با –مشتري (B2C) در سودآوري شركت داشته باشد.
سوال: با آمدن iPad سروصداي زيادي در بازار ايجاد شد. سازندگان اين محصول بسيار خوش‌بين بودند و معتقدند كه به كمك اين محصول بسياري از شركت‌هاي رسانه‌اي بهره زيادي خواهند برد. نظر شما كه خود در ارائه چنين خدماتي فعاليت مي‌كنيد و تجربيات زيادي در اختيار داريد در اين باره چيست؟ كدام يك از اين صحبت‌ها درست و كدام يك شايعه‌اي بيش نيست؟
ميتش بورا: iPad محصولي است كه ورود آن به بازار سروصداي زيادي ايجاد كرد و اكنون نيز بازار را تحت تاثير خود قرار داده است. ممكن است شايعه‌پراكني تلقي شود، اما اگر سطحي‌نگري را كنار بگذاريم مشاهده خواهيم كرد كه iPad و ديگر محصولات مشابه آن مي‌توانند زمينه‌هاي فراوان و جالبي را در تجارت جهاني به‌وجود آورند. امكانات زيادي براي iPod وجود دارد كه مي‌تواند به راحتي براي iPad نيز مورد استفاده قرار گيرد، با اين تفاوت كه iPad اين مزيت را دارد كه از سيستم‌عامل iPhone نيز بهره‌مند است (يعني نوعي كامپيوتر نيز مي‌باشد). البته واضح است كه برخي محدوديت‌هاي iPhone را كه به خاطر اندازه كوچك آن بود، نخواهد داشت.
سوال: من خودم iPhone دارم و همسرم نيز از محصولات Blackberry استفاده مي‌كند. هر دوي ما امكانات مربوط به دستگاه خود را دانلود مي‌كنيم كه بيشتر اين امكانات ازسوي شركت‌هايي ارائه مي‌شوند كه تمايل به تماس مستقيم با مشتري دارند. اين‌روزها گفته‌مي‌شود كه خدمات شركت با شركت بيشتري نيز وجود دارد. ممكن است در مورد اين دو مقوله، تفاوت‌ها و مزيت‌هايشان برايمان صحبت كنيد؟
بورا: ابتدا اجازه دهيد موضوع شركت – با- مشتري را بررسي كنيم. بسياري از امكانات وجود دارند كه نه تنها شركت Apple بلكه ديگر شركت‌ها نيز در اختيار مشتريان خود قرار مي‌دهند. اين‌ امكانات اگر دستگاه شما محدوديتي براي اجرايشان نداشته باشد، به صورت رايگان دانلود مي‌شوند و قابل استفاده‌اند. اغلب اين امكانات براي مخاطباني مثل من و شما تعبيه شده‌اند كه بازي‌ها قسمت اعظم‌شان را تشكيل مي‌دهند. وجود بيش از 25000 بازي در سايت Apple نشانگر اين موضوع مي‌باشد (بيش از هر فروشگاه بازي در دنيا).
همه روزه تلاش‌هاي زيادي براي ارائه مدل‌هاي سوددهي انجام مي‌شود. در زمينه كاري ما، سود واقعي از خدمات شركت - با - شركت حاصل مي‌شود. يك كسب‌وكار با توجه به اينكه وارد بخش خصوصي سوددهي مي‌شود و عموما در مقياس وسيع‌تري فعاليت مي‌كند، در نقش يك مشتري سرمايه‌گذاري بيشتري مي‌كند. اين همان نقطه قوت خدمات شركت - با - شركت است.

ادامه نوشته

حکایت :  آرامش سنگ يا برگ

 مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و
گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد وبا آن می رود." سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!" استاد لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده." استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان ازاستاد پرسید:" شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت:" من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق ذرودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم


نخست : هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد .
دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان، میپرید .
سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید .
چهارم : آنگاه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون اودست به گناه میزنند، خود را دلداری داد .
پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست .
ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود .
هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت .


جبران خلیل جبران

سیر مطالعاتی آثار شهید مطهری

چگونه كتب استاد را مطالعه كنيم كه تا انتهاي مسير ثابت قدم و استوار بمانيم ؟
آن چه در پي مي‌آيد ، نكاتي چند درباره‌ي مطالعه‌ي آثار شهيد مطهري است . اميد است كه براي خوانندگان گرامي كارگر افتاده و آن‌ها را در پيمودن هر چه صحيح‌تر اين راه ياري كند . البته از خوانندگان عزيز تقاضا دارم ، همه‌ي اين نكات را به دقت خوانده و به كار بندند ، هم چنين از انتخاب روش‌هاي سليقه‌اي هم به شدت پرهيز كنند .

1 . براي پيمودن هر راهي در ابتدا بايد انگيزه‌ي رهرو ، براي پيمودن آن راه به حد بالايي برسد تا اگر موانعي ايجاد شد ، هيچ ترديد و تزلزلي در او پديد نيايد .
بسياري از كساني كه كتب استاد را براي مطالعه انتخاب كرده و خواندن آن‌ها را هم آغاز نموده‌اند ، به دليل نداشتن انگيزه‌ي بالا ، در همان ابتدا به قول خودمان بريده‌اند . دانستن اهميت مطالعه‌ي كتب شهيد مطهري ، بزرگ‌ترين عاملي است كه مي‌تواند ما را با انگيزه‌ي بالايي به طرف اين كتب ارزش‌مند سوق دهد . وظيفه‌ي مقاله‌ي قبلي ، همين ايجاد انگيزه بود .

2 . يكي از عوامل ايست مطالعاتي اين است كه خواننده ، روش‌هاي مطالعه را به صورت مختلط درباره‌ي هر كتابي استفاده مي‌كند . هر كتابي را بايد با روشي متناسب با هدف آن خواند . گاهي هدف حفظ كردن ، گاهي هم فهميدن عميق و دقيق ، در بعضي موارد اطلاع سطحي و در مواردي هم گرفتن ديدگاه ، يا تغيير و تكميل يك ديدگاه قبلي است .
براي فهم بهتر هدف اخير ؛ يعني مطالعه با هدف گرفتن ، تغيير يا تكميل ديدگاه ، به اين مثال توجه نماييد . كسي را تصور كنيد كه نسبت به امام ديدگاهي منفي دارد . او به دليل داشتن چنين ديدگاهي ، نسبت به امام و سخنان ايشان حالت بدي دارد ؛ مثلاً اگر تصوير ايشان را در تلويزيون ببيند ، آن را خاموش مي‌كند و اگر سخنان امام را بشنود ، نه تنها آن را جدي نگرفته ؛ بلكه شايد آن را مسخره هم بكند . اين شخص به راهنمايي يكي از دوستانش كتابي را درباره‌ي امام مطالعه مي‌كند . بعد از خواندن كتاب ، مات و مبهوت مانده و از هر آن چه كه درباره‌ي امام مي‌انديشيده، اظهار پشيماني مي‌كند . اگر بعد از چند ساعت از او بپرسيد از آن چه كه درباره‌ي امام خوانده برايتان بگويد ، او در حالي كه چند صد صفحه كتاب خوانده ، بعد از اندكي سخن گفتن ، ديگر چيزي براي گفتن ندارد ؛ يعني بسياري از مطالب ، در خاطرش باقي نمانده است و اگر چند سال ديگر او را ببينيد و دوباره بخواهيد از آن كتاب ، مطالبي را برايتان بگويد ، شايد هيچ چيزي در ذهنش باقي نمانده باشد ؛ اما شما فكر مي‌كنيد كه چون چيزي از آن كتاب در ذهنش نيست ، مطالعه‌ي كتاب برايش بي‌فايده بوده ؟ مسلم اين چنين نيست . او نسبت به امام ، ديدگاهي منفي داشت كه با خواندن آن كتاب ، نظرش عوض شد ؛ حتي اگر يك كلمه هم در ذهنش باقي نباشد ؛ اما اثر آن باقي است .

ما در مطالعه‌ي كتاب‌هاي استاد مطهري ( حداقل در دور اول ) در پي حفظ تك تك جمله‌ها نيستيم ؛ بلكه در پي‌آن هستيم تا به وسيله‌ي كتاب‌هاي استاد مطهري با چهره‌ي زيباي اسلام آشنا شويم و ديدگاهي نو و مطابق با واقع نسبت به اين دين كامل به دست آوريم . اين آشنايي ، با مطالعه حاصل مي‌شود ؛ حتي اگر جملات و داستان‌هاي كتب در ذهنمان باقي نماند .

با توجه به اين نكته ، به نكات بعدي مي‌پردازيم .

3 . از آن جا كه هدف ما حفظ كردن نيست ؟ پس ، نبايد از فراموشي مطالب هراسي داشته باشيم .

4 . هميشه اين نكته در ذهنمان باشد كه مفيد بودن مطالعه‌ي يك كتاب، فقط در گرو حفظ آن نيست.

5 . حواسمان باشد كه بسياري از مطالب به ضمير ناخودآگاه رفته و در موقعيتي مناسب ؛ مثل بحث يا سؤال يادآوري مي‌شود .

ادامه نوشته

حکایت : خر دردمند و گرگ نعلبند

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.
خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.
روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.
خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند». خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادي از شادي کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد.
خر فکر کرد«اگر مي توانستم راه بروم، دست و پايي مي کردم و کوششي به کارمي بردم و شايد زورم به گرگ مي رسيد ولي حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتي مغز کار مي کند براي هر گرفتاري چاره اي پيدا مي شود». نقشه اي را کشيد، به زحمت از جاي خود برخاست و ايستاد امانمي توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:«اي سالار درندگان، سلام».
گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:«سلام، چرا اينجا خوابيده بودي؟» خر گفت: «نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمي توانم از جايم تکان بخورم. اين را مي گويم که بداني هيچ کاري از دستم بر نمي آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابي در اختيار تو هستم ولي پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم».
گرگ پرسيد:«خواهش؟ چه خواهشي؟»
خر گفت:«ببين اي گرگ عزيز، درست است که من خرم ولي خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم براي خودش شيرين است البته مرگ من خيلي نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، مي بيني که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضي ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولي خواهشم اين است که کمي لطف و مرحمت داشته باشي و تا وقتي هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکني و بيخود و بي جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيري، چرا که اکنون دست و پاي من دارد مي لرزد و زورکي خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا مي روم. در عوض من هم يک خوبي به تو مي کنم و چيزي را که نمي داني و خبر نداري به تو مي دهم که با آن بتواني صد تا خر ديگر هم بخري.»
گرگ گفت:«خواهشت را قبول مي کنم ولي آن چيزي که مي گويي کجاست؟ خر را با پول مي خرند نه با حرف».

ادامه نوشته

انيشتين سر سفره هفت سين دکتر حسابي

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند.. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند.
 دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم.
 به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند.
براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت:   " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."

ادامه نوشته

حکایت : تكرار زمانه

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم.

دانستنی ها

ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند.
- سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت
- آب دریا بهترین ماسك صورت است !
- چشم انسان معادل یك دوربین 135 مگا پیكسل عمل می كند !
- 90% سم مار از پروتئین تشكیل شده است !
- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است كه تلویزیون می بینید !
- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !
- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

ادامه نوشته

درآمد یک میلیون دلاری نوجوان ۱۶ ساله !!!

"‬کریستین اون‪"‬ نوجوانی است که استیو جابز را قهرمان زندگی و الگوی خودش می داند. او میگوید الهام گرفتن از مدیرعامل اپل علت اصلی موفقیت اش بوده است ‪و با استفاده از انها‬ طی دو سال گذشته توانسته ۱ میلیون دلار درامد داشته باشد. اما چگونه؟ ‏
این نوجوان بریتانیایی اولین کامپیوترش را در سن ۷ سالگی داشته است. سه سال بعد یک مکینتاش خریده و سراغ طراحی وب رفته است. چهار سال بعد از آن در سن ۱۴ سالگی و در سال ۲۰۰۸ یک سایت راه اندازی کرده که کار ساده ای انجام میداده است. نام سایت Mac Bundle Box بوده است. طراحی و بخش های سایت شبیه سیستم عامل Mac OS است و کریستن تمام تلاش خودش را کرده بود تا هر چه بیشتر به استاندارد های اپل نزدیک شود. ‏
در این سایت او چندین نرم افزار را به صورت یک بسته با هم به کاربران می فروشد. در واقع او با صحبت کردن با برنامه نویس ها از آنها تخفیف عمده می گرفته است و این کار سبب میشده که بسته های نرم افزاری اش با تخفیف بسیار خوبی نسبت به خرید مجزای هر کدام به فروش برسد. ‏
علاوه بر این وقتی مشتریان بسته های نرم افزاری را می خریدند سبب میشد که قفل خرید بسته های جدیدتر برای آنها و دیگر مشتریان باز شود. و همین کار باعث شده بود که خریداران این سایت دیگران را هم برای خرید از آن تشویق کنند. ‏
ایده جالب کریستن سبب شده بود که او طی این مدت ۷۰۰ هزار پوند معادل ۱ میلیون دلار درآمد داشته باشد. حالا کریستن پروژه های جدیدی را هم آغاز کرده و هم اکنون ۸ فرد بزرگ سال از جمله مادر ۴۳ ساله اش برای او کار می کنند. ‏

ادامه نوشته

درجايي كه همه رشوه مي‌دهند ، بايد رشوه داد؟

پانزده دقیقه قبل نگهبانی با من تماس گرفت و گفت که سه یا چهار عامل UTA (سازمان مالیات اوکراین) امروز عصر آمده اند و تنها یک زن از میان آنها وارد شده است.» «او دقیقا چه گفته است؟» «گفته که اسمش لاریسا است و یک عامل مخصوص UTAاست و اینکه او و ريیسش می‌خواهند ما را ببینند.چرا که ما 5مورد مالیاتی را در فصل گذشته پرداخت نکرده‌ایم و چیزی در حدود 16000 دلار به آنها بدهکاریم.» «باورم نمی‌شود. ما همه چیز را طبق قانون انجام داده‌ایم. چقدر به ما وقت داد؟» «گفت تا هفته آینده. نگران نباش. حسابدار ما همه کاغذهای مالیاتی را زیر و رو می‌کند و من با وکیلمان تماس می‌گیرم و سعی خواهم کرد که بفهمم این آدم دقیقا کیست. نگهبان‌ها را هم زیاد می‌کنم که کسی بی‌اجازه وارد نشود.» ژوک ناگهان احساس کرد که در مقابل موقعیتی که در آن است، کاملا ناتوان است. «من امشب سعی می‌کنم از اینجا خارج شوم و خودم را تا آخر هفته می‌رسانم. شاید تنها یک سوء تفاهم باشد؛ ولی اگر واقعا با سازمان مالیات درگیر شده باشیم، مشکل بزرگی داریم. به همه بگو نترسند.» ژوک بعد از اینکه تلفن را گذاشت، نفس عمیقی کشید. روزنامه را برداشت و در حین نوشیدن قهوه‌اش به تیترهای آن نگاهی انداخت. این اولین باری بود که او برای برگشتن به سازمانش لحظه شماری نمی‌کرد. برگشتن به اوکراین شش ماه پیش ژوک به سختی می‌توانست تا فرود هواپیما و وارد شدن به شهر کیو اوکراین صبر کند، او فکر می‌کرد که این شهر و این کشور زیباترین جايي است که تاکنون دیده است. ژوک با این شهر نسل اندر نسل در ارتباط بوده است. والدینش در اواسط جنگ جهانی دوم از آن گریخته و به آمریکا پناه برده بودند و او که ششمین فرزند خانواده بود، در آمریکا به دنیا آمده بود. او ستاره تحصیلاتی خانواده بود. پس از گرفتن لیسانس مهندسی‌اش سه سال در یک سازمان ساخت سیلیکون کار کرده و سپس وارد رشته MBAشده بود و قبل از پایان تحصیلاتش به فکر راه انداختن کسب‌وکار افتاده بود. یک سازمان نرم‌افزاری که به تدریج رشد بسیاری کرده بود.

این سازمان پنج سال پس از تاسیسش سودآور شده بود و کارکنان جدیدی را استخدام کرده بود. سپس به کمک دوستش کاستیا یک مرکز نرم‌افزاری را در کیو ایجاد کرده بود. کاستیا که او هم خانواده‌ای اوکراینی داشت در مهندسی الکترونیک فارغ‌التحصیل شده بود. آنها سال‌ها پیش با یکدیگر دوست شده بودند و به دلیل علایق مشترکشان با یکدیگر مانده بودند. کاستیا قبل از پیوستن به سازمان ژوک در سازمان نه چندان سودآوری به عنوان معاون مدیر عامل مشغول به کار بود. آنها هر دو می‌دانستند که چیزی بیشتر از تجارت صرف، آنها را به این کار علاقه‌مند کرده است. اوکراین سرزمینی بود که به دلیل پیشینه تاریخی‌اش هر دو میل بسیاری به برگشتن به آن داشتند. آنها می‌خواستند به اوکراین امید بهبودی را برگردانند و به ایجاد یک جامعه پیشرفته در این کشور کمک کنند.

ادامه نوشته

خـــــود ســـــازی

پسرم!همانا تو را به ترس از خدا سفارش میکنم که پیوسته در فرمان او باشی،ودلت را با یاد خدا زنده کنی،وبه ریسمان او چنگ زنی،چه وسیله ای مطمئن تر از رابطه تو با خداست؟اگر سر رشته آن را در دست گیری.دلت را با اندرز نیکو زنده کن،هوای نفس را با بی اعتنائی به حرام بمیران،جان را با یقین نیرومند کن،و با نور حکمت روشنائی بخش،و با یاد مرگ آرام کن،به نابودی  از او اعتراف گیر،وبا بررسی تحولات ناگوار دنیا به او آگاهی بخش،واز دگرگونی روزگار،وزشتی های گردش شب وروز او را بترسان،تاریخ گذشتگان را بر او بنما،وآنچه که بر سر پیشینیان آمده است به یادش آور.در دیار و آثار ویران رفتگان گردش کن،و بیندیش که آنها چه کردند؟و از کجا کوچ کرده،ودر کجا فرود آمده اند؟از جمع دوستان جدا شده وبه دیار غربت سفر کردند،گویا زمانی نمی گذرد که  همه ما هم یکی از آنانیم!پس جایگاه آینده را آباد کنیم،آخرت را به دنیا نفروشیم،وآنچه نمی دانی مگو،وآنچه بر تو لازم نیست بر زبان نیاور،ودر جاده ای که از گمراهی آن می ترسی قدم مگذار،زیرا خودداری به هنگام سرگردانی وگمراهی،بهتر از سقوط در تباهی هاست.

ادامه نوشته

خلاصه ۴۵ کتاب مدیریت در ۴۵ جمله

1-اجرا بزرگ‌ترین مساله  مطرح نشده در مدیریت امروز است و نبود آن بزرگ‌ترین مانع موفقیت و بیش‌تر ناکامی‌هایی است که به اشتباه به گردن علل دیگر گذاشته می‌شود.

۲- شرکت‌هایی که برای کارهای درست وقف شده‌اند و برای مسوولیت‌های اجتماعی خود تعهدنامه‌ای دارند که براساس آن کار کنند سودآورتر از آن‌ها‌یی هستند که این کارها را نمی‌کنند.

۳-به جای پرداختن به برنامهء استراتژیک, به تفکر و ایده‌های استراتژیک روی آورید.

۴-در بازاریابی نوین (بازاردانی)به جای داشتن سبد محصولات باید به داشتن سبد مشتریان توجه داشت.

۵- رمز برد و پیروزی روشن است: بکوشیم تا در یک زمینه دوبار بازنده نشویم.

۶- انسان در بازی گاهی می‌برد و گاهی چیز یاد می‌گیرد.

ادامه نوشته

ده  درس شگفت انگیز از زندگی انیشتین

پشتکار گرانبها است
“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”
تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .
با پشتکار می توانید به مقصد برسید.

۳ .تمرکز بر حال
“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “
پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.
انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .

۴ .تخیل قدرتمند است .
“تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “
آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.
آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

۵ .اشتباه کردن
“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “
هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .
من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید .

ادامه نوشته

حکایت : گاهى به نگاهت نگاه کن!

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعى، ملموس‌تر مى‌کند: «صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزى گرم بود و در مجموع فضایى سرشار از آرامش و سکوتى دلپذیر برقرار بود تا این که مرد میانسالى با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاى اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب مى‌کردند. یکى از بچه‌ها با صداى بلند گریه مى‌کرد و یکى دیگر روزنامه را از دست این و آن مى‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توى اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلى جلویى من نشسته بود، اصلاً به روى خودش نمى‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقاى محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار مى‌دهند. شما نمى‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقى دارد مى‌افتد، کمى خودش را روى صندلى جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانى برمى‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمى‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمى‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد
استفان کاوى بلافاصله پس از نقل این خاطره مى‌پرسد: « صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتى نمى‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلى به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟» و خودش ادامه مى‌دهد که: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمى‌دانستم. آیا کمکى از دست من ساخته است؟ و....» اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور مى‌تواند تا این اندازه بى‌ملاحظه باشد، اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب مى‌خواستم که هر کمکى از دستم ساخته است انجام بدهم.
حقیقت این است که به محض تغییر برداشت، همه چیز ناگهان عوض مى‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌اى این است که به شیشه‌هاى عینکى که به چشم داریم بنگریم. شاید هر از گاهی لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتى را از دیدگاه تازه‌اى ببینیم و تفسیر کنیم. آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم مى‌دهد.
دکتر کاوى با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیباى مولانا مى‌اندازد که:
پیش چشمت داشتى شیشه‌ى کبود             لاجرم عالم کبودت مى‌نمود

منبع:روانیار

گام اول میلیاردر شدن

رونالد پرلمان در شهر گرینزبورو در شمال ایالت کالیفرنیا متولد شده است. والدین او ریموند و روث پرلمان بودند. ریموند نیز در نوع خود یک فعال اقتصادی بود. رونالد به همراه برادر و پدرش شرکت آمریکایی تولید کاغذ را اداره می‌کردند. ریموند در نهایت این شرکت را رها کرد و یک شرکت تولید‌کننده فولاد ساختمانی به نام بلمونت آیرون ورکز را خرید.
رونالد پرلمان به لطف حضور پدر، پایه‌های کسب و کار را آموخت. زمانی که رونالد کوچک تنها یازده سال سن داشت، اغلب در جلسات هیات‌مدیره شرکت پدر شرکت می‌کرد. ریموند یک معلم سختگیر بود و از رونالد به خاطر کوچک‌ترین اشتباهاتش به شدت انتقاد می‌کرد.
رونالد پرلمان به دانشگاه ‌هاورفورد رفته و در سال 1964 با مدرک كارشناسي فارغ‌التحصیل شد. او سپس به مدرسه تجارت وارتون در دانشگاه پنسیلوانیا رفت تا به این شکل راه پدر را در کسب و کار ادامه دهد. وی در سال 1966 با مدرک MBA از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد.
اولین معامله بزرگ پرلمان در سال 1961 در زمانی که دانشجوی سال اول در دانشگاه پنسیلوانیا بود، انجام گرفت. رونالد به همراه پدر یک شرکت تولید نوشیدنی را به قیمت 800000 دلار خریده و سه سال بعد آن را با سود یک میلیون دلار به فروش رساندند. در طول زمانی که پرلمان در بلمونت آیرون ورکز (که بعدا به صنایع بلمونت تغییر نام داد) بود به پدرش در معاملات زیاد دیگری کمک می‌کرد که باعث شد به میلیون‌ها دلار در این فرآیند کسب کند.
استراتژی کلی آن‌ها استراتژی‌ای بود که پرلمان برای بقیه زندگی نیز آن را دنبال کرد. وی یک شرکت را خریده بخش‌های زائد و زیان‌آور آن را برای کاهش قروض و ايجاد سود حذف کرده و شرکت را به سودآوری می‌رساند. وی سپس یا شرکت را مجددا فروخته یا آن را نگه می‌دارد.
رونالد پرلمان در سال 1978 و دوازده سال پس از زمانی که رسما به صنایع بلمونت پیوست، نایب‌ريیس این شرکت بود، اما همچنان به دنبال قدرت و تاثیرگذاری بیشتر در شرکت بود. ریموند به رونالد می‌گفت که قصد ندارد در آینده نزدیک از ریاست شرکت کناره‌گیری کند. رونالد به همین دلیل از مقام خود استعفا داده و به نیویورک نقل مکان کرد. این پدر و پسر تا شش سال بعد به ندرت با هم صحبت می‌کردند.
رونالد پرلمان در اولین سرمایه‌گذاری خود به عنوان یک سرمایه‌گذار مستقل که دیگر تحت تاثیر پدرش نبود، جواهری کوهن-هات فیلد را خرید. او متوجه ارزش این جواهری که به خاطر مدیریت نادرست نادیده مانده بود، شده بود. وی با دریافت وامی به مبلغ 9/1 میلیون دلار از همسر اول خود این شرکت را خرید و کنترل آن را به دست گرفت. او ظرف یک سال تمام فروشگاه‌های این شرکت را فروخت و آن را به یک شرکت کوچک، اما پرمنفعت عمده‌فروشی جواهرات تبدیل کرد.
او از این کار 15 میلیون دلار کسب کرد. وی دو سال بعد سهام یک شرکت بزرگ شکلات‌سازی را خرید. وی سپس بخش‌هایی از این شرکت را فروخته و شرکت را سودآور کرده است. وی توانست تا سال 1983 کل این شرکت را بخرد.
پرلمان در سال 1985 شرکت تکنیکالر را که رنگ‌های روشنی برای فیلم‌های ‌هالیوود فراهم می‌کرد را خرید و مجددا با فروش بخش‌هایی از آن پول زیادی به دست آورد و از این طریق تا 5 سال بعد سودآوری شرکت را از 4/3 میلیون دلار به 100 میلیون دلار افزایش داد.

ادامه نوشته

مورد کاوی تحول در شرکت های بزرگ

شركت VALUEAMERICA.COM خود را در عرصه اينترنت همانند فروشگاه زنجيره اي وال - مارت (WAL-MART) تلقي مي كرد و از ساعت مچي 6000 دلاري تا شربت سينه را فروخت. اين شركت فاقد موجودي بود و درخواست مشتري را به فروشنده ها اعــلام مي كرد و كالاي موردنياز مشتري مستقيماً براي آنها ارسال مي شد. در اين فرايند، مصرف كننده كالاهاي مختلف را، طي چند محموله دريافت مي كرد كه خيلي رضايت او را جلب نمي كرد.
كارآفريني با نفوذ به نام گراگ وين (GRAIG WINN) شركت VALUEAMERICA.COM را در سال 1996 با هدف حذف لايه هاي مختلف هزينه در فرايند انبار و حمل، ايجاد كرد. او و يارانش فكر كردند كه اين طرح، صنعت خرده فروشي را متحول خواهدكرد. به همين لحــاظ ميليونها دلار سرمايه گذاري كرد و شخصيتهاي معروف نظير «پال آلن» نفر دوم بنيانگذار مايكروسافت نيز طرح را تاييد كردند. شركت با 450 سازنده كالا قرارداد بست و سايت اينترنتي آن مملو از كالاهاي متنوع گرديد. فروش شركت از 132 هزار دلار در سال 1997 به 42/5 ميليون دلار افزايش يافت. «وين» شركت را در بورس عرضه كرد و علي رغم عملكرد فروش 42 ميليون دلار در سال قبل با سود صفر، با فروش هر سهم به 55 دلار جمعاً 3/2 ميليارد دلار سرمايه كسب كرد.
به زودي سيماي زشت ظاهر شد و مشكلات اجرايي طرح خرده فروشي خودنمايي كرد. مشتري بايد هفته ها صبر كند تا چيزي را كه به سهولت مي توانست از يك بقالي و يا داروخانه تامين كند، دريافت دارد. شركت تبليغات گسترده اي براي كالاها در سايت خود انجام داد ولي اين تبليغات فقط زيان شركت را اضافه كرد. شركت در جريان بازسازي، 47 درصد كاركنان را اخراج كرد و تعدد كالاها را كاهش داد ولي هيچكدام از اين اقدامات كمكي به اين وضعيت نكرد. تا ژوئيه 2000 شركت هر ماه 13 ميليون دلار از دست داد و سبب شد كه شركت نقدينگي خود را از دست بدهد. شركت به عنوان آخرين اقدام طرح VALUEDOLLAR را عرضه كرد كه 50 درصد صرفه جويي در خريد را براي مشتريان ميسر ساخت. مشكل VALUEDOLLAR اين بود كه درعمل به ازاء هر فروش باعث اتلاف پول گرديد، لذا شركت به دنبال فرد خبره اي گشت كه بتواند اين وضعيت را تغيير دهد. اين فرد، خانم مارتي كوپاكز (MARTI KOPACZ) مدير حسابداري سازمان حسابرسي «واتر پرايس هاوز» بود. چالش عمده او اين بود كه آيا اين شركت قابل نجات است يا نه. او جمعاً 17 ميليون دلار براي رفع مشكلات موجودي داشت. او توجه خود را به شبكه رايانه اي VALUEAMERICA معطوف كرد كه براي اجراي سفارشات يك ميليارد دلاري ايجاد شده بود. او تمام هزينه هاي آن را قطع و به جاي آن امكانات ساده اختيار كرد.
عمليات خرده فروشي به لحاظ حاشيه سود كم سود و عدم توانايي شركت براي نيل به سود متوقف شد. او شركت را ورشكسته اعلام كرد و سهامداران توانستند 50 تا 65 سنت به ازاي هر دلار دريافت كنند. سيستم رايانه اي VALUEAMERICA به مبلغ 2/5 ميليون دلار فروخته شد و فقط 46 نفر براي اداره آن باقي ماندند. البته ميزان لطمات به شركتهاي بسياري كه دارايي كمي داشتند، به مراتب بيشتر است.

ادامه نوشته

رموز بلند آوازگي شركت‌هاي چيني

نوشتار حاضر كارراهه‌هاي استراتژيك چيني‏ها براي طي مسير از بي‌نام و نشاني تا بلندآوازگي جهاني را مورد كاوش قرار مي‏دهد تا آموزه مناسبي براي دولتمردان و شركت‌هاي ايراني براي جهاني‌شدن فراهم سازد. برپايي نام‌هاي تجاري مشهور جهاني فرايندي پيچيده و مسيري ناهموار است كه سهولتي براي دستيابي به آن متصور نيست.
سازمان توسعه و همكاري اقتصادي در گزارشي اعلام كرده‏ است كه چين در 5 سال آينده با پيشي گرفتن از آلمان جايگاه بزرگترين صادركننده جهان را به خود اختصاص مي‏دهد. اقتصاد روستايي چين در حال تبديل شدن به يك اقتصاد صنعتي است. چين مي‏خواهد از يك سرمايه‌گذار منفعل به سرمايه‌گذاري فعال و داراي فرصت براي به دست آوردن درآمدهاي بسيار از بازار آمريكا تبديل شود.با اين حال، برخي معتقدند اين دوره به سهولت آغاز نخواهد شد جهش از يك شركت رقابت‌كننده ‏از طريق مزيت‌هاي هزينه‌اي به شركتي داراي نوآوري‌هاي تكنولوژيك، نام تجاري قوي، بازاريابي و شبكه توزيع جهاني بسيار دشوار است.
شركت‌هاي چيني يا به عبارتي پيمانكاران فرعي سطح دوم و سوم ديروز، قصد دارند نام‌هاي تجاري آينده را در اختيار داشته باشند. «ساخت چين» در برابر «ساخت آمريكا» و «ساخت ژاپن» قد علم خواهد كرد. اكنون صادركنندگان قدرتمند چيني اهداف جاه‌طلبانه‌تري دارند و آن عبارت است از فروش كالا تحت نام تجاري خويش و مجهز شدن براي كسب سودهاي عالي كه نام تجاري به همراه خود مي‏آورد.

اراده ملي براي ترويج نام‌هاي تجاري چيني
سازندگان چيني به‌رغم رونق بسيار در فروش داخلي و خارجي لزوما شاهد افزايش سود خويش نيستند. دليل اين امر را بايستي در تمركز سازندگان چيني بر ساخت كالا براي مارك‌هاي ديگر، در برخي موارد صدور كالا با نام‌هاي جعلي و غفلت از صدور كالاهاي داراي فناوري‌هاي سطح بالا تحت نام تجاري خويش جستجو كرد. بسياري از كالاها با برچسب و نشان تجاري خارجي به خارج از چين منتقل مي‏شوند. از طرفي وزارت بازرگاني چين طي گزارشي اعلام كرد، صادرات چين عمدتا شامل محصولات مصرفي است و تنها تعداد اندكي از نام‌هاي تجاري چين در صادرات جهاني حضور دارند.

شركت‌هاي بزرگ چيني مجبورند استراتژي‌هايي براي جهاني‌شدن پديد آورند. آنها دريافته‌اند كه درآمدهاي اندك از طريق توليد ارزان و بي‌نام و نشان به سفارش شركت‌هاي معظم جهاني بايستي جاي خود را به ثروت‌آفريني ملي از طريق صدور كالاهاي داراي فناوري‌هاي بالا و تحت نام تجاري خود دهد. ارزش نام تجاري قابليتي براي فروش محصولات آنان با قيمتي بالاتر به طور مستقيم به مشترياني است كه خواهان پرداخت به مارك‌هاي شناخته شده هستند.

ادامه نوشته

رموز مدیریت موفق

از این که زندگی تان تمام شود ، نترسید . از این بترسید که زندگی را هیچ گاه آغاز نکرده باشید .

در برابر جمع سخن بگویید ، با چیزهایی که شما را می ترساند مقابله کنید ، مثلاً از تاریکی می ترسید ، چند ساعتی را در یک اتاق تاریک بگذرانید ، از بلندی می ترسید ، به استخر بروید و هر بار یک گام به سمت قسمت عمیق نزدیک تر شوید و ...
زمانی که میکل آنژ پرسیدند : (( چرا با وجود این که کسی تو را در این گوشه ی تاریک کلیسا نمی بیند با این همه دقت و پشتکار کار می کنی ؟ )) جواب داد : (( خدا که خواهد دید )) .

وقتی که پای انجام کار به میان می آید ، شما جزو کدام دسته از افراد زیر قرار می گیرید ؟
 کسانی که می دانند چه کار بکنند .
 کسانی که خود ، کار را خلق می کنند .
کسانی که میتوانند کاری خلق کنند که کارساز باشد .

برای تجزیه و تحلیل شرایط ، مدام از خودتان بپرسید : (( بدترین اتفاقی که ممکن است بیفتد چیست ؟ )) سپس هر کاری لازم است بکنید تا مطمئن شوید این اتفاق نخواهد افتد .

ادامه نوشته

آنچه نسل جدید مديران باید بدانند

یکی از اصول مهمی که رهبران و مدیران نسل جدید باید به آن باور داشته باشند این اصل است که: «موفقیت من و افرادم ارتباط مستقیمی با مهارت در انجام کارهای بدیهی و مشخص دنیوی دارد، نه با ایده‌ها و متدهای خارق‌العاده.»

یکی از مدیران عامل محبوب من در طول تمام دوران لافلی (Lafley) است که اخیرا پس از یک دهه، رهبری بنگاه P&G را واگذار کرد. چیزهای زیادی در مورد لافلی وجود دارد که من تحسین می‌کنم. فروتنی و توانایی او در گوش دادن به سخنان طرف مقابلش برخلاف برخی‌ها که صرفا تظاهر به این کار می‌کنند، مرا در اولین دیدارم با او در سال2000 تحت‌تاثیر قرار داد و وقتی دوباره سال گذشته با او صحبت کردم متوجه شدم با وجود تعریف و تمجیدهای زیادی که از وی به عمل آمده، هیچ تغییری نکرده است.

چیزی که من بیشتر از همه در مورد لافلی تحسین می‌کنم این است که او در مقایسه با بیشتر مدیران عامل دیگر اصلا وانمود نمی‌کند که به تازگی راه‌حل جدیدی برای مدیریت افراد کشف کرده است یا اینکه موفقیت‌های او از متد‌های رمزآلود و پیچیده ناشی شده است. او با جدیت تمام، وقت زیادی صرف کرده است تا یک حقیقت ساده مانند «حق با مشتری است» را به مردم یادآوری کند. او همیشه مدیران خود را ترغیب می‌کرد تا روی ‌نقطه‌نظرات مشتریانشان متمرکز شوند و از عکس‌العمل‌های آنها هنگامی که با محصولات P&G در بازار خرده فروشی مواجه می‌شوند یا از نظرات آنها بعد از استفاده از محصول آگاهی داشته باشند. لافلی بعد از پذیرش مدیریت عاملی P&G در سال 2000 با اصرار و پافشاری روی این نوع موضوعات ساده و قدیمی توانست این بنگاه را از وضعیت اسفناکی که با آن مواجه بود خارج سازد. اصول و قواعدی که او وضع کرد به علاوه افرادی که زیردستش پرورش یافتند، هنوز هم P&G را قادر می‌سازد تا یک شرکت بزرگ و موفق باشد.

ادامه نوشته

یکصد حقیقت زندگی


۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.
۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.
۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.
۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.
۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.
۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.
۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.
۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
۱۱ – فرشته ها به زمین نمی‏آیند تا ببینند ما چه می‏کنیم بلکه می‏آیند تا به ما بگویند چه کار بهتر است انجام دهیم.
۱۲ – هیچ چیز مانند ارتباط و وابستگی با دیگران، با تمام وجود، به درد انسان نمی‏خورد.
۱۳ – در واقع ما هیچ چیز را کنترل نمی‏کنیم مگر رفتار و کردار و تصمیمات خودمان.
۱۴ – هیچ کس نمی‏تواند ما را شاد کند جز خودمان. (اگر بخواهیم)
۱۵ – این یک اشتباه بزرگ است اگر از تجربیات خود درس نگیریم.
۱۶ – من هیچ چیز نمی‏دانم، به من بیاموزید؛ من هیچ چیز نمی‏شنوم، به من بگویید؛ من هیچ چیز نخواهم دید، به من نشان دهید – ما با هم پیروزیم.
ادامه نوشته

معرفی کتاب : یادداشت های دفترچه طلایی

وي به تأكيد مي­نويسد : "صفا و صميميت اساساً حلال مشكلات است تا جايي كه مي­تواند ساختار يك سازمان را معجزه‌وار دگرگون سازد، زيرا كه در مقوله بس مهم رفتار سازماني بيشترين توانايي را در ايجاد روابط انساني بسيار دلچسب و سازنده دارد. شما با مجموعه انساني پيرامون خود با صداقت كامل برخورد مي­كنيد و لامحاله پاسخ­هاي صادقانه از مجموعه دريافت مي­داريد."
  نويسنده به صراحت مي­گويد : "هر جا كه پشتوانه تلاش و زحمات من صداقت و توجه به صفات الهي بود، نتيجه غائي آن پيداشدن راه حلي از يك زاويه صحيح بود. به همين دليل نيز صفا و صميميت را به عنوان وظيفه خود و همراهان و همكارانم مي­دانستم و همه با هم در جهت عملي­كردن آن كوشش مي­كرديم".
در يك نتيجه­گيري نهايي، نويسنده مي­گويد : " چنانچه صداقت را در سيستم خود حاكم  مي­كرديد، ديگر مشكلي برايتان بروز نمي­كرد كه امروز بخواهيد آن مشكل و يا مشكلات عديده را حل و فصل كنيد."
  با كاربردي كردن مفاهيم ياد شده، به زعم نويسنده، توسعه انساني مورد نظر بسيار سريع­تر و كامل­تر از آنچه تصور شود اتفاق خواهد افتاد. اين توسعه، گرچه در نهاد انسان­ها به طور يكنواخت و به شكلي همسان پديد نمي­آيد و درجات رشد آن متفاوت است، ليكن نتيجه‌اي كه حاصل مي‌شود شاخص­ترين زيربناي يك سيستم توسعه يافته را به وجود مي­آورد.
هر آنچه از انسان­هاي توسعه يافته – با درجات متفاوت از رشد – صادر ­شود در جهت منافع سازمان و لاجرم در جهت منافع و نيات مدير سازمان است. مسير فعاليت­ها و تلاش­ها، اگر مستقيم باشد، جواب­ها و نتايج كار قطعاً پاسخي است براي توسعه و تجربه جديدي است برخاسته از "تكليف". زيرا، وقتي كه آدمي در مسير " معرفت" و "اداي تكليف" قرار مي­گيرد، هر آنچه به دست مي­آيد زيبا است. نويسنده اذعان مي­دارد: "حتي نوشتن اين سلسله يادداشت­ها هم يك تكليف بوده است. در حقيقت، من از يك اصل تبعيت مي­كردم بي­آنكه بدانم چه اصلي است ... بر اساس يك مدل خاص رفتار مي­كردم بي­آنكه بدانم چه مدلي است ... و در انتهاي كار بود كه دريافتم انسان موحد به اين اصل اعتقاد دارد كه موظف و مكلف به انجام وظيفه است، ليكن مسئول نتيجه آن نيست."
اما، در باب انگيزه و انگيزش.
نويسنده جوان از يك كشف مهم سخن به ميان مي­آورد : "من به يك كشف بزرگ رسيدم، اينكه به عنوان مدير، هر طرحي براي آينده داشته باشم، جز با ترغيب ديگران به همراهي، عينيت نخواهد يافت. ديگران نيز به آساني همگام نخواهند شد مگر آنكه شخصيت، توانايي­ها و تجربه ­هايشان محترم شمرده شود و به حساب آيد. به سادگي همراه نخواهند شد مگر آنكه حضورشان همراه با ابراز وجود باشد"

ادامه نوشته

معرفی کتاب : نوانديشي در عصر تحول

کتاب « نوانديشي در عصر تحول » پاسخ بزرگترين متفکران قرن به سوالات مديران است.
کتاب داراي يک مقدمه از ناشر، يک پيشگفتار از « الوين و هايدي تافلر » و يک مقدمه از مترجم و هم چنين شش بخش که در پانزده فصل و سيصد وسي و يک ( 331) صفحه ترجمه ومنتشر شده است.
در اين کتاب ران گيبسون که گردآورنده و ويراستار محسوب مي شود به شيوه گفتگو و طرح پرسشهاي اساسي، هوشمندانه و کليدي با 16 تن از مشهورترين انديشمندان و مشاوران و دولتها و سازمانهاي پيشرو، تحولات در کسب وکار ( کار و کسب )، مديريت، اقتصاد و تجارت را مورد تحليل و چاره جويي قرار داده است. انديشمنداني مانند: چارلزهندي، استفان کوي، مايکل پورتر، سي.کي. پرهالاد، گري همل، مايکل همر، الي گلدرات، پيتر سنگه، وارن بنيس، جان کاتر، ال رايس و جک تراوت، فيليپ کاتلر، جان نيسبيت، لسترتارو و کوين کلي.

مقدمه
مديران امروز، بيش از هر عصري نياز به يادگيري هنر رهبري در کسب وکار دارند.
دليل اصلي در تحول کنوني در تفکر مديريت، ورود به جهاني با ايده هايي انقلابي براي ايجاد سيستم هاي جديد ثروت آفرين است. امروز انقلاب دانش، سومين موج عظيمي است که باعث تغييرات اقتصادي ، فناوري و اجتماعي ديگري شده است.
فصلهاي اين کتاب با هدف روشن کردن افکار، سوالات خوب، بصيرت تازه، راه حلهاي مبتکرانه براي رويارويي در نبردهاي رقابتي و همکاري در آينده به نگارش در آمده است.
تافلر ادامه مي دهد بي شک، ناديده گرفتن اين کتاب توسط رهبران سازمانها و مشاوران خواهان پيشرفت در محيط طوفاني ومنقلب قرن بيست ويکم به زيانشان تمام خواهد شد (10) .
ديگر همانند گذشته جاده اي مستقيم در آزاد راه که تا افق ادامه دارد نمي بينم. اساس اقتصاد جهان فردا سرمايه هاي انساني خواهد بود، نه زمين، پول و مواد اوليه. گيبسون
پيام کتاب را در سه موضوع ديده که مهمترين و يا پيام اصلي کتاب اين است که ما نياز به يک ديد، يک مقصد و يک چشم انداز در مورد آينده داريم که تلاش افراد را جهت بدهد. رهبران بايد به آينده نگاه کنند و خودشان افق را کشف و بررسي نمايند. آنها بايد ايده هاي خود را در مورد اين که کجا مي خواهند بروند خلق کنند و سپس راه پيش رو را به سازمان هايشان نشان دهند(20) .
پيتر دراکر سالها قبل پيش بيني کرد که هر سازمان بايد براي فراموش کردن کارهايي
که به آنها عادت کرده است آماده شود (24). چارلزهندي مي‌گويد:‌ «برندگان فردا کساني هستند که جهان را با خلاقيت و نوآوري دگرگون مي‌کنند، نه آنهايي که نسبت به رويدادها واکنش
نشان مي دهند » (26).

ادامه نوشته

 مدیریت در قرآن

خداوند بزرگترین مدیر عالم است:(یدبر الامر من السماء والارض) کتابهای آسمانی به منزله خط مشی و وسیله هدایت هستند:
آنگاه که موسی را کتاب فرقان(جداکننده حق از باطل) دادیم،شاید هدایت یابید«بقره-53»
ضرورت وجود مدیریت:
و با موسی 30 شب وعده گذاشتیم و آن را با10 شب دیگر تمام کردیم تا آنکه وقت معین پروردگارش در 40 شب به سر آمد و موسی(هنگام رفتن به کوه طور) به برادرش هارون گفت: در میان قوم من جانشینم باش و(کار آنان را) اصلاح کن و راه فساد را پیروی مکن.(اعراف-142)

سنگینی امر مدیریت:
الم نشرح لک صدرک آیا برای تو سینه ات را نگشاده ایم؟(انشراح-1)
و بار گرانت را از دوش تو برنداشته ایم؟(انشراح-2)
باری که گویی پشت تو را شکست.(انشراح-3)

اهمیت مدیریت و نحوه بازخواست:
و به یاد آورید روزی را که هر گروهی را با پیشوایانشان می خوانیم آنها که نامه اعمالشان به دست راستشان است آن را(با شادی و سرور) میخوانند و سر سوزنی به آنها ظلم نمی شود.(اسراء-71)

مسائل کارگزینی مدیر:( توجه به تخصص،توانایی و تفاوتهای میان افراد)
یوسف گفت مرا به خزانه های این سرزمین بگمار که من نگهبانی دانا هستم.(یوسف-55)
خداوند هیچ کس را جز به تواناییش تکلیف نمیکند(لا یکلف الله نفسا الا وسعها)
و اگر پروردگار تو می خواست قطعا همه مردم را امت واحدی قرار می داد در حالی که پیوسته در اختلافند.(هود-118)

ایمان
هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز قیامت دارد نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند،هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان آنها باشند،آنها کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه قلوبشان نوشته....(مجادله-22)

آزمایش
و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی بیازمود و وی آن همه را به انجام رسانید،خدا به او فرمود من تو را پیشوای مردم قرار دادم .ابراهیم پرسید از دودمانم چطور؟ فرمود پیمان من به بیدادگران نمیرسد.(بقره-124)

ادامه نوشته

خلاقیت یک کارگر روستایی ایرانی که میلیاردر شد!


9 سال پیش در یک شب بارانی دو گردشگر موتور سوار آلمانی در راه ماندند و برای اینکه بتوانند در یک جای امن شب را به صبح برسانند به خانه یک روستایی پناه بردند. عباس یک کارگر ساده روستایی همراه خانواده اش تلاش کرد تا به شیوه خودش از مهمانان خارجی به خوبی پذیرایی کند...
کلبه آنها محقر بود و به جز چای آتشی و غذای روستایی چیز دیگری نداشتند. مهمانان عباس خارجی بودند و امکانات او برای پذیرایی اندک. سادگی پذیرایی خانواده عباس و زندگی یکروزه در روستای خوش آب و هوا رضایت حداکثری دو مهمان آلمانی را جلب کرد آنقدر که سه ماه بعد یک گروه هفت نفره آلمانی به پیشنهاد دوستانشان به خانه عباس رفتند. آنها خواستند تا با همان دم پختک و چای آتشی که دوستانشان تعریف کرده بودند در خانه روستایی عباس پذیرایی شوند. صبح عباس راهنمای آنها شد تا بتوانند مناطق دیدنی و طبیعی روستای بزم شهر بوانات فارس را ببینند.
موقع برگشت مهمانان آلمانی 200 هزار تومان به عباس هدیه دادند. این پول در آن زمان برای عباس زیاد بود و او را به این فکر انداخت که بهترین راه برای کسب و کار می‌تواند پذیرایی از گردشگران در یک روستای با صفا باشد. بنابراین شروع به کار کرد. طوری که از نه سال پیش تا امروز 18 هزار گردشگر خارجی به روستای بزم در منطقه بوانات فارس آمده‌اند و عباس هم به عنوان کارآفرین برتر در صنعت گردشگری توانسته 126 لوح سپاس بگیرد و درآمد روزانه اش از روزی سه هزار تومان به 6 میلیون تومان برسد. عباس 35 ساله به 28 کشور دنیا سفر کرد و خانه 80 متری او الان به 120 هزار متر رسیده است!

زهرا و نیلوفر دو دختر کوچک او کوچکترین راهنمایان ایرانی معرفی شده‌اند و تا کنون هم شبکه‌های تلویزیونی آلمان، روسیه، تایلند، شبکه 2 و 4 ایران فیلمهای مستندی با موضوع رونق گردشگری در روستای بزم بوانات پخش کرده‌اند.
او تعریف می‌کند که روزهای اول به آژانسهای مسافرتی شیراز و اصفهان سر زدم و گفتم که می‌توانم از گردشگران شما در روستا پذیرایی کنم. آنها هم گفتند باید مجانی بیایند روستا تا ببینند آیا اوضاع برای پذیرایی مناسب هست. آرام آرام مهمانان من از هفت نفر به چند هزار گردشگر خارجی رسید و به یک حمام خانه ام 12 حمام دیگر اضافه شد تا جایی که می‌توانم الان تا چند هزار گردشگر را در روستا اسکان بدهم و برای پنج هزار نفر در منطقه بوانات اشتغالزایی کنم.

ادامه نوشته

چرا موفق نیستیم؟

هشدار: اگر می‌خواهید زندگی موفقی داشته باشید، هیچ‌وقت خودتان را درگیر 7 عادت آدم‌های ناموفق نکنید. کدام 7 عادت؟؟؟
 
عادت اول: آنها منفی فکر می‌کنند، منفی حرف می‌زنند و منفی عمل می‌کنند!
آنها در هر شرایطی فقط مشکلات را می‌بینند. همیشه شکایت می‌کنند که آفتاب خیلی داغ است، باران گل‌های باغچه‌شان را خراب کرده، باد موهای‌شان را به هم ریخته و ... خلاصه، فکر می‌کنند همه عالم برخلاف میل آنهاست. همیشه مشکل را می‌بینند و هیچ‌وقت راه‌حل را نمی‌بینند. یک ضربه کوچک مشکلات را آن‌چنان بزرگ می‌کنند که تبدیل به یک تراژدی اساسی می‌شود. آنها شکست را عاقبت هر کاری می‌دانند؛ همچون یک بلای آسمانی که یک دفعه نازل می‌شود. هیچ‌وقت به جلو حرکت نمی‌کنند و در زندگی‌شان تغییر زیادی نمی‌دهند، چرا که همیشه می‌ترسند حاشیه امنیت و راحتی خودشان را از دست بدهند.
 
عادت دوم: آنها قبل از اینکه فکر کنند، عمل می‌کنند!
آنها براساس تصمیم‌های غریزی، آنی و تکانه‌ای عمل می‌کنند! مثلا اگر چیزی را ببینند که خوش‌شان بیاید و چشم‌شان را در نگاه اول بگیرد بدون لحظه‌ای درنگ آن را می‌خرند. حتی خیلی چیزهای به درد نخور و بی‌ربط با زندگی‌شان. بعد یک چیز بهتر را می‌بینند و شروع می‌کنند به ناله و نفرین و چانه زدن برای دست آوردن آن. اگر به دست‌اش بیاورند زود از یادش می‌برند و اگر به دست‌اش نیاورند زمان زیادی را صرف غم و اندوه ناشی از آن می‌‌کنند. اکثر وقت‌ها درباره‌ آینده فکر نمی‌کنند و با این حال فکر می‌‌کنند فردا موقعیت بهتری از امروز خواهند داشت. درباره نتایجی که به دست خواهد آمد، نظری ندارند. عمدتا از زندگی زناشویی‌شان لذت نمی‌برند. گاهی دست به اعمال خلاف – چه تخم‌مر‌غ‌دزدی و چه شترمرغ دزدی- می‌زنند و جالب اینکه همه این کارها را در تصورات‌شان، مطلوب می‌بینند.

ادامه نوشته

حکایت : قدرت باور ها ...

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند.
اما او موفق به این کار نشد.
پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند.
این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان ...

این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود.
او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد.
شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می توانید» انجام دهید

تکنیک رفتار با افراد دشوار

اداره موقعیتهای دشوار، بخشی از زندگی روزانه ماست. همه ما هرروز با افراد دشوار سر و کار داریم و این افراد را می شناسیم. شاید هیچ چیز به اندازه برخورد با این افراد، خسته کننده و ملال آور نباشد.

این افراد انرژی ما را تحلیل می برند، احساساتمان را تحریک می کنند، حوصله همه را سر می برند و ما را در حالتی نامطلوب قرار می‌دهند. این رفتارها در محل کار براحتی می توانند یک محیط شاد را نابود کنند، کارایی را کاهش دهند و روحیه افراد را پایین آورند. هر یک از ما نیز به نوعی در درون خود شخصیت دشواری را پنهان کرده ایم. گاهی اوقات کافی است در آیینه نگاه کنیم تا آن را بهتر ببینیم. برخی از ما می‌توانیم این شخصیت را بخوبی مخفی کنیم اما گاهی در موقعیتهای رقابتی و شرایط حاد( مثل رانندگی در ترافیک، انجام یک بازی رقابتی و …) آن را نشان می‌دهیم.متاسفانه جامعه به ما یاد داده است که بهترین روش رفتار با افراد مسئله سازی که ما را آزار می دهند، نادیده گرفتن آنهاست. به همین علت از کودکی آموخته ایم با چنین افرادی معاشرت نکنیم. اما نادیده گرفتن این موقعیتها به ضرر ماست چرا که نحوه برخورد ما با شخصیت دشوار درونی و دیگر افراد بدقلق هنری است که هر فردی از آن اطلاعی ندارد. برخورد مناسب با این افراد باعث می شود از فشارهای عصبی ناشی از رفتارهای ناشایست دیگران بکاهیم و کار خود را موثرتر و سودمندتر انجام دهیم.

 

افراد دشوار( افراد بدقلق یا افراد مسئله ساز) در هر شکل و لباسی ظاهر می شوند، ولی خصوصیات مشترک همه آنها این است که رفتار و برخورد آنها همیشه برای یک نفر ایجاد مشکل می کند. هنگام برخورد با افراد دشوار باید علائمی را که از خود بروز می دهند بشناسیم و ماهیت آن را تشخیص دهیم. به این ترتیب می توانیم اثر نامطلوب رفتار آنها را به کمترین حد برسانیم. این یک واقعیت مسلم است که هنگامی می توانیم در دیگران نفوذ کنیم که آنها را همانطور که هستند ببینیم نه آنگونه که آنها می خواهند یا خودمان میل داریم.

ما باید حضور افراد دشوار را در زندگی‌مان بپذیریم. الهام گرفتن از تعالیم دینی و آموزه های مذهبی در این مورد به ما کمک می کند. تمامی انبیا الهی و افراد صالح در جریان انجام رسالت خود همواره با چنین افرادی برخورد داشته اند. رفتار دوستانه و به دور از خشونت آنها، الگوی مناسبی برای برخورد ما با افراد دشوار است. یادگیری کنترل احساسات و واکنشهای شخصی نیز هنگام برخورد با افراد دشوار اهمیت بسیاری دارد. باید از خود بپرسیم چرا این افراد برای ما مسئله ساز هستند و سعی کنیم نگرش منفی نسبت به این اشخاص را در خود از بین ببریم، زیرا گاهی اوقات علت رفتارهای دشوار دیگران، رفتارهای غیر اصولی خود ماست. وقتی با یک فرد دشوار برخورد می کنیم باید به این موضوع توجه کنیم که چه چیز باعث می شود یک نفر چنین گفتار و رفتاری داشته باشد، در این صورت در موقعیتی قرار می گیریم که نه تنها می توانیم شرایط دشوار را کنترل کنیم، بلکه طرف مقابل را نیز یاری می دهیم مشکل خود را حل کند.

انواع اشخاص مسأله ساز و روش برخورد با آنها

شما همیشه نمی توانید از افراد مسئله ساز دوری کنید. شناسایی انواع رفتارهای مسئله ساز به شما کمک می کند تا به نحو مطلوب موقعیتهای دشوار را بخصوص در سازمان اداره کنید. طبقه بندیهای مختلفی از انواع رفتارهای دشوار در مقالات و نوشته های گوناگون انجام شده است. در این مقاله سعی شده است تا با بهره گیری از منابع مختلف، انواع عمده افراد دشوار وبدقلق و روش برخورد با آنها مورد بررسی قرار گیرد. به طور کلی می توان انواع اصلی افراد دشوار را به صورت زیر طبقه بندی کرد:

ادامه نوشته