مختصر الحکایات
مختصر الحکایات
>>تهذیب نفس:
آوردهاند که «شاگرد سقراط در لحظات آخر عمر استاد، از او پرسید: ما را چه امر میفرمایی که در حق اولاد و عیال تو به جا آوریم؟ گفت: هیچ چیز نمیگویم به شما، بلکه چیزی که همیشه به شما امر کردهام، این است که در اصلاح نفس خود کمال کوشش و سعی به جا آورید و هر گاه این کار کردید، مرا خوشحال خواهید گردانید
>>دوستی:
به بزرگی گفتند: چرا با فلان دوستت که بر انجام گناهان اصرار میورزد، قطع رابطه نمیکنی؟ گفت: آن دوست من، امروز به فضایل من محتاج است. شرط دوستی اقتضا میکند که من به وسیله دوستی، دستش را بگیرم و به فضل خدا، او را از کارهای زشت باز دارم و از آتش دوزخ برهانم
>>قناعت:
مردی بر عارفی گذشت که نان و سبزی و نمک میخورد. به او گفت: ای بنده خدا! از دنیا به همین خرسندی؟ گفت: خواهی کسی را به تو نشان دهم که به بدتر از این خرسند است؟ گفت: آری! گفت: آن که به عوض آخرت، به دنیا خرسند است!
>>ذکر و یاد خدا:
شخصی خدمت آیت اللّه میرزا عبدالعلی تهرانی رحمهالله رسید و از ایشان تقاضای موعظه کرد. آقا فرمود: روزی سه دقیقه به یاد خدا باش. بعد از لحظاتی فرمود: اگر دو دقیقه هم شد، عیبی ندارد
>>عفو و گذشت:
به بزرگی گفتند: فلانی از تو غیبت کرد. او در جواب، طبقی از رطب برایش فرستاد و گفت: شنیدهام که اعمال نیک خود را برای من فرستادهای، خواستم کار تو را تلافی کرده باشم. ازاینرو، این طبق خرما را تقدیم نمودم
>>خدمت به خلق:
مردی از عارفی پرسید: از خلق به حق، چند راه است؟ عارف گفت: به عدد هر ذرهای از موجودات، راهی است به حق، ولی هیچ راه نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به کسی برسد. ما بدین راه رفتیم و همه را به آن وصیت میکنیم
>>خاموشی:
بزرگی را از علت سکوتش پرسیدند: گفت: از آن رو که هیچ گاه بر خاموشی خویش پشیمانی نخوردم و چه بسیار که از سخن گفتن پشیمان شدم
>>ایمان:
گویند هنگامی که حضرت یوسف علیهالسلام را در بازار مصر در معرض فروش قرار دادند، مردی با دیدن چهره پاک و معصومانه آن حضرت، متأثر شد و رو به مردمی که برای خرید و فروش او جمع شده بودند، گفت: به این کودک غریب و بیگناه رحم کنید و با او مهربان باشید! حضرت یوسف علیهالسلام که با وجود سن کم، ایمان و اعتماد به نفس کاملی داشت، به آن مرد رو کرد و گفت: آن کس که خدا را دارد، گرفتار غربت و تنهایی نمیشود
>>حسن خلق:
مردی حضور پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله شرفیاب شد و پرسید: دین چیست؟ حضرت فرمود: اخلاق نیکو. دوباره از سمت راست آمد و گفت: دین چیست؟ فرمود: اخلاق نیکو. باز از طرف چپ آمد و سؤال کرد: دین چیست؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پاسخ دادحسن خلق
>>تواضع:
حکیمی را گفتند: گفت کدام حقیقت روا نیست؟ گفت: آنکه مرد از نیکیهای خود بگوید
>>فقر:
گویند: عارفی چون این سخن شنید که دو نعمت است که سپاس داشته نشده است: سلامتی و امنیت، گفت: این دو، سومی نیز دارند که ناسپاس مانده است؛ چه سلامتی و امنیت را گاه، سپاس دارند. به او گفتند: آن چیست؟ گفت: فقر و آن، نعمتی است که بر منعمانش پوشیده مانده است؛ جز آنان که خدایشان نگاه داشته است
>>تهذیب نفس:
آوردهاند که «شاگرد سقراط در لحظات آخر عمر استاد، از او پرسید: ما را چه امر میفرمایی که در حق اولاد و عیال تو به جا آوریم؟ گفت: هیچ چیز نمیگویم به شما، بلکه چیزی که همیشه به شما امر کردهام، این است که در اصلاح نفس خود کمال کوشش و سعی به جا آورید و هر گاه این کار کردید، مرا خوشحال خواهید گردانید
>>دوستی:
به بزرگی گفتند: چرا با فلان دوستت که بر انجام گناهان اصرار میورزد، قطع رابطه نمیکنی؟ گفت: آن دوست من، امروز به فضایل من محتاج است. شرط دوستی اقتضا میکند که من به وسیله دوستی، دستش را بگیرم و به فضل خدا، او را از کارهای زشت باز دارم و از آتش دوزخ برهانم
>>قناعت:
مردی بر عارفی گذشت که نان و سبزی و نمک میخورد. به او گفت: ای بنده خدا! از دنیا به همین خرسندی؟ گفت: خواهی کسی را به تو نشان دهم که به بدتر از این خرسند است؟ گفت: آری! گفت: آن که به عوض آخرت، به دنیا خرسند است!
>>ذکر و یاد خدا:
شخصی خدمت آیت اللّه میرزا عبدالعلی تهرانی رحمهالله رسید و از ایشان تقاضای موعظه کرد. آقا فرمود: روزی سه دقیقه به یاد خدا باش. بعد از لحظاتی فرمود: اگر دو دقیقه هم شد، عیبی ندارد
>>عفو و گذشت:
به بزرگی گفتند: فلانی از تو غیبت کرد. او در جواب، طبقی از رطب برایش فرستاد و گفت: شنیدهام که اعمال نیک خود را برای من فرستادهای، خواستم کار تو را تلافی کرده باشم. ازاینرو، این طبق خرما را تقدیم نمودم
>>خدمت به خلق:
مردی از عارفی پرسید: از خلق به حق، چند راه است؟ عارف گفت: به عدد هر ذرهای از موجودات، راهی است به حق، ولی هیچ راه نزدیکتر و بهتر و سبکتر از آن نیست که راحتی به کسی برسد. ما بدین راه رفتیم و همه را به آن وصیت میکنیم
>>خاموشی:
بزرگی را از علت سکوتش پرسیدند: گفت: از آن رو که هیچ گاه بر خاموشی خویش پشیمانی نخوردم و چه بسیار که از سخن گفتن پشیمان شدم
>>ایمان:
گویند هنگامی که حضرت یوسف علیهالسلام را در بازار مصر در معرض فروش قرار دادند، مردی با دیدن چهره پاک و معصومانه آن حضرت، متأثر شد و رو به مردمی که برای خرید و فروش او جمع شده بودند، گفت: به این کودک غریب و بیگناه رحم کنید و با او مهربان باشید! حضرت یوسف علیهالسلام که با وجود سن کم، ایمان و اعتماد به نفس کاملی داشت، به آن مرد رو کرد و گفت: آن کس که خدا را دارد، گرفتار غربت و تنهایی نمیشود
>>حسن خلق:
مردی حضور پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله شرفیاب شد و پرسید: دین چیست؟ حضرت فرمود: اخلاق نیکو. دوباره از سمت راست آمد و گفت: دین چیست؟ فرمود: اخلاق نیکو. باز از طرف چپ آمد و سؤال کرد: دین چیست؟ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پاسخ دادحسن خلق
>>تواضع:
حکیمی را گفتند: گفت کدام حقیقت روا نیست؟ گفت: آنکه مرد از نیکیهای خود بگوید
>>فقر:
گویند: عارفی چون این سخن شنید که دو نعمت است که سپاس داشته نشده است: سلامتی و امنیت، گفت: این دو، سومی نیز دارند که ناسپاس مانده است؛ چه سلامتی و امنیت را گاه، سپاس دارند. به او گفتند: آن چیست؟ گفت: فقر و آن، نعمتی است که بر منعمانش پوشیده مانده است؛ جز آنان که خدایشان نگاه داشته است
+ نوشته شده در ساعت توسط اسلامي
|