رباعیات ابوالخیر
رباعیات ابوالخیر
منصور حلاج آن نهنگ دریا / کز پنبه ی تن دانه ی جان کرد جدا
روزیکه انا الحق به زبان می آورد / منصور کجا بود؟ خدا بود خدا!
بازآ ! بازآ ! هرچه هستی بازا / گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست / صد بار اگر توبه شکستی بازآ
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت / عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
از این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت / جز دیده که هرچه داشت برپایم ریخت
گاهی چون ملائکم سر بندگیست/گه چون حیوان به خواب و خور زندگیست
گاهی چو بهایم سر درندگیست / سبحان الله این چه پراکندگیست
یارب تو زمانه را دلیلی بفرست / نمرودان را پشه چو پیلی بفرست
فرعون صفتان همه زبر دست شدند / موسی و عصا و رود نیلی بفرست
گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست/از باده ی عشق دیگری مدهوش است
شرمت بادا! هنوز خاک در تو / از گرمی خون دل من در جوش است
چشمی دارم همه پر از دیدن دوست / با دیده خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوان / یا دوست درون دیده یا دیده خود اوست
عارف که ز سر معرفت آگاهست/بی خود ز خودست و باخدا همراه است
نفی خود و اثبات وجود حق کن / این معنی لا اله الا الله است
در عشق تو گاه بت پرستم گویند / گه رند و خراباتی و مستم گویند
اینها همه از بهر شکستم گویند / من شاد به اینکه هرچه هستم گویند
از شبنم عشق خاک آدم گل شد/شوری برخاست فتنه ای حاصل شد
سرنشتر عشق بر رگ روح زدند / یک قطره خون چکید و نامش دل شد
یار آمد و گفت خسته می دار دلت / دائم به امید بسته می دار دلت
ما را به شکستگان نظر ها باشد / مارا خواهی ؟ شکسته می دار دلت
خرم دل آنکه از ستم آه نکرد / کس راز درون خویش آگاه نکرد
چون شمع ز سوز دل سراپابگداخت/وز دامن شعله دست کوتاه نکرد
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند/ گرد در و بام دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب بربندند / الا در عاشقان که شب باز کنند
رفتم به کلیسای ترسا و یهود / دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود
با یاد وصال تو به بتخانه شدم / تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود
در دل جو کجیست روی برخاک چه سود؟/چون زهر به دل رسید تریاک چه سود؟
تو ظاهر خود به جامه آراسته ای / دل های پلید و جامه ی پاک چه سود؟
یارب برهانیم ز حرمان چه شود؟/راهی دهیم به کوی حرمان چه شود؟
بس گبر که از کرم مسلمان کردی/یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود؟
گفتم:چشمم!گفت به راهش می دار/گفتم جگرم!گفت پرآهش می دار
گفتم که دلم گفت چه داری در دل؟ / گفتم غم تو گفت نگاهش می دار
شاهی طلبی برو گدای همه باش/بیگانه ز خویش آشنای همه باش
خواهی که تو را تاج برسردارند؟ / دست همه گیر و خاک پای همه باش
دل جای تو شد وگرنه پر خون کنمش / در دیده تویی وگرنه جیحون کنمش
امید وصال تست جان را ورنه / از تن به هزار حیله بیرون کنمش
ای دوست دوا فرست بیماران را / روزی ده جن و انس و هم یاران را
ما تشنه لبان وادی حرمانیم / برکشت امید ما بده باران را
یارب ز گناه زشت خود منفعلم / وز قول بد و فعل بدم منفعلم خجلم
فیضی به دلم ز عالم قدس رسان/ تا محو شود خیال باطل ز دلم
دانی که چه ها چه ها چه ها می خواهم / وصل تو من بی سر و پا می خواهم
فریاد و فغان ناله ام دانی چیست؟ / یعنی که تو را تو را تو را می خواهم
ما بامی و مستی سر تقوا داریم / دنیا طلبیم و میل عقبی داریم
کی دنیا و دین هر دو به هم آید راست / این است که ما نه دین و دنیا داریم
یارب نظری بر من سرگردان کن / لطفی به من دلشده حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم / آنچه از کرم و لطف تو زیبد آن کن
ای در دل من اصل تمنا همه تو / وی در سر من مایه سودا همه تو
هرچند به روزگار در می نگرم / امروز تویی و فردا همه تو
پرسید ز من که معشوق تو کیست / گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست؟
بنشست و به های های بر من بگریست / کس دست چنان کسی تو چون خواهی زیست؟
از بس که شکستم و ببستم توبه / فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر / امروز به ساغری شکستم توبه
گر طالب راه حق شوی ره پیداست/او راست بود با تو اگر باشی راست
وانگه که به اخلاص و درون صافی /او را باشی بدان که او نیز توراست
عالم به خروش لا اله الا هوست / عاقل به گمان که دشمنست این یا دوست
دریا به وجود خویش موجی دارد / خس پندارد که این کشاکش با اوست
+ نوشته شده در ساعت توسط اسلامي
|