دفتر زندگی فرامرز عنبران بسته شد

همین اواخر، یعنی هشتم مردادماه بود که مقاله‌ای خواندنی از «فرامرز عنبران» را با عنوان «تفاوت‌های میلیونی بین ثروتمندان و فقرا» در وب سایت مکتب کمال منتشر کردیم. این مقاله را شما بسیار پسندیدید (همان‌طور که دیدگاه‌های شما پای آن مطلب نشان می‌دهد) و برای ما بسیار جالب خود که خود آقای عنبران هم دیدگاهی را برای آن مطلب نوشتند:

باسلام وعرض ادب
من هم مانند تمام دوستان عضو سایت مکتب کمال هستم واز مطالب آن لذت می‌برم و امروز که مقالات خود را در مطالب ارسالی شما دیدم شوکه شدم و از این‌که ما را قابل دانستید تشکر می‌کنم. مجموعه مقالات من در مجله خلاقیت تحت عنوان تفاوت‌های میلیون دلاری مابین ثروتمندان و فقرا چاپ می‌شود که این مورد اولین مقاله از آن سری بود و حدود بیست مقاله نوشته‌ام که به مرور چاپ می‌شود جهت استحضار خدمتتان ارسال خواهم کرد. از دوستان عزیزی که به این مقاله ابراز لطف کرده‌اند تشکر می‌نمایم.

از پیام ایشان بسیار لذت بردیم، از فروتنی بجای آن و از حس شاگردی و شوق به آموختن که در آن مشهود بود. قصد داشتیم از مطالب آقای عنبران بیشتر در سایت مکتب کمال استفاده کنیم که متاسفانه خبردار شدیم دیروز به‌دلیل ایست قلبی ایشان از دنیا رفته‌اند.

مجلۀ پنجرۀ خلاقیت که با ایشان بسیار در ارتباط بود، در صفحۀ فیس‌بوک خود نوشت: «مجله خلاقیت درگذشت یکی از نویسندگان تحریریه خود، استاد جوان، فرامرز عنبران را به حضور خانواده آن مرحوم و شاگردانش تسلیت عرض می‌کند. استاد فرامرز عنبران متولد سال ۱۳۵۲ بودند و مطالبی از ایشان در مجله خلاقیت در زمینه موفقیت مالی منتشر شده بود و در چند ماه گذشته هم ایشان سلسله مقالاتی را در مجله خلاقیت با عنوان تفاوت‌های کلیدی ثروتمندان و فقرا آغاز کرده بودند و قرار بود پس از انتشار سریالی آن در مجله خلاقیت، به‌صورت کتاب منتشر شود. درگذشت ایشان ضایعه‌ای شوک‌آور بود. روحشان شاد...»

حسین یاغچی، عضو شورای سردبیری مجلۀ خلاقیت، در دیدگاه خود پای خبر بالا نوشت: «دوستان، امشب حال خوشی ندارم و بغضی در گلو دارم که نمی‌شکند. در طول این یک سال و نیمی که از انتشار مجله خلاقیت می‌گذرد تقریبا به طور متوسط، هفته‌ای یک بار با مرحوم عنبران، گفت‌وگو داشتم و گاهی هم فرصتی می‌شد که پیش ما می‌آمد. نمی‌دانم در دنیایی که همه باید راه‌راه باشند و نه ساده و ساده‌دل، فرامرز عنبران، دل پاکی داشت که امروز در دوری از او، برایم این سادگی و پاکی دل، نمونه دیگری نمی‌یابد. آخرین باری که به مجله آمد، هم‌زمان شده بود با این نوسان شدید قیمت ارز. برای کسی که از ماه‌ها پیش در مقالاتش این روند را پیش‌بینی کرده بود، این نوسانات شدید می توانست اتفاق مثبتی باشد. هم به لحاظ سود مادی که از این پیش‌بینی برده بود و هم به لحاظ شأن آموزشی که این پیش‌بینیِ درست برایش داشت. اما فرامرز عنبران، دریای غم بود. می‌گفت مردم چه خواهند کرد. آن‌قدر این نگرانی دل پاکش خالص بود که تعجب کرده بودم از این واکنش. سری به آخرین استتوسی که روی پیج فیس‌بوکش گذاشته بزنید تا ذره ای از این نگرانی را که آن روز در چهره‌اش دیدم، درک کنید. صدای انرژی بخش‌اش به ما که هر بار از مجله خلاقیت می‌گفت، زنگ امشب گوشم است و به این سادگی‌ها پاک نمی شود. فرامرز عنبرانِ پاک‌دل‌ترین، انرژی فراوانی داشت... فکر می‌کنم فرامرز، انرژی زندگی ۷۰ ساله را پیش‌پیش خرج کرد. هر چقدر در کلاس‌هایش از مدیریت خرج‌ها و هزینه‌ها می‌گفت و خودش به آن پای‌بند بود، اما از خرج کردن جانش هیچ ابایی نداشت. آن‌قدر که جان هفتادساله را ۳۸ ساله خرج کرد. نشانه حرف من، علت مرگش است: ایست قلبی. قلب و تن جلوی شور فرامرز کم آوردند و ما هم امشب از غم سفرش کم آورده‌ایم.»

کلماتی که فرامرز عنبران خود در وب‌سایتش نوشته بود، گواه این مدعاست: «من در سن سی و سه سالگی از نظر پولی باز نشسته شدم و یک سال بعد استعفا دادم؛ ولی فکر نمی‌کنم تا لحظه مرگ از کارم بازنشسته شوم. البته در صدد یافتن راهکارهایی هستم که بتوانم پس از مرگ هم کار کنم.» او با نوشتن کتاب، جزوه، تهیه فیلم‌های آموزشی، تاسیس شرکت و ایجاد محیط سایبرناتیک (سایت اینترنتی و فعالیت مستمر در فضای مجازی) در جهت تحقق این هدف تلاش می‌کرد.

او معتقد بود که انسان‌ها دو نوع بازنشستگی دارند: «۱. بازنشستگی پولی: یعنی این‌که با ایجاد درآمدهای غیر فعال، هزینه زندگی خود را پوشش دهند. درآمد غیرفعال مثل کار پاره‌وقت، سرمایه گذاری و بیمه. لازم است در اولین فرصت این کار را برای خود انجام دهیم. ۲. بازنشستگی کاری: یعنی این‌که کار نکنیم. به نظر من مورد دوم بی‌معنی است و انسان باید در هر شرایط و هرسنی کار کند چرا که کار جوهره وجود مرد و زن می‌باشد. اگر کسی به کار خود علاقه داشته باشد و درآن کار مهارت پیدا کند و از طرفی هم از آن کاردرآمد خوبی داشته باشد هیچ دلیلی برای ترک آن وجود ندارد.» و بین شغل و کار چنین تفاوتی قائل بود: «ما شغل‌مان را بخاطر دریافت پول انجام می‌دهیم ولی کارمان چیزی است که به آن عشق می‌ورزیم.»

فرامرز عنبران خود به کارش واقعا عشق می‌ورزید: «من عاشق کارم هستم و با آن زندگی می‌کنم. هرشب با فکر تحقق آرزو‌هایم به خواب می‌روم و هر روز به امید کشف دنیایی جدید از خواب بر می‌خیزم. کارمن تحقیق، تفحص، تحصیل، تدریس و ترویج فرهنگ موفقیت مالی از راه‌های مشروع، معقول و قانونی می‌باشد.»


آغاز فروش از کودکی

فرامرز عنبران در سایت خودش، می‌نویسد: «اولین تجارت رسمی خود را در سال ۱۳۵۷ به همراه یکی از دوستانم درسن ۵ سالگی با فروش جولاب درمسیر مدرسه ابتدایی شروع کردم. این کار در ابتدا برای من جذابیتی نداشت ولی کم کم با افزایش درآمد به آن علاقمند شدم. خرجی روزانه من آن روز‌ها، پنج ریال بود در حالی‌که سود حاصله ازفروش جولاب، به ۲۰ ریال در روز می‌رسید. جولاب یک نوع نوشیدنی بسیار گوارا است که از خیس کردن انجیر خشک درآب به مدت ۲۴ ساعت و افزودن مقداری شکر یا خاک‌قند به دست می‌آید.»

او در سال ۱۳۵۸ وارد مدرسه ابتدایی شد و از آنجا خیلی خوشش آمد؛ هم به خاطر درس خواندن و هم به‌خاطر فرصت‌های بسیار طلایی‌ای که درآن وجود داشت. می‌نویسد: «آن‌وقت‌ها در شهرما، چیزی به نام مهدکودک یا پیش‌دبستانی وجود نداشت.»

او مدرسه را دوست داشت و فرصت‌های کسب‌وکار را در آنجا کشف کرد و از آن استفاده کرد: «در آن زمان، درحالی‌که بسیاری از بچه‌ها ازمدرسه می‌ترسیدند و گریه می‌کردند و بعضی‌ها هم مجذوب درس و مشق شده بودند، من در کنار درس به درآمد هم فکر می‌کردم و می‌خواستم از فرصت به‌دست آمده استفاده کنم. لذا از بازار بیسکویت‌های بسته‌ای را خریداری و درمدرسه بصورت دانه‌ای می‌فروختم و سود خوبی برای من داشت. البته در فصل بهار علاوه بر بیسکویت، گوجه سبز نیز می‌فروختم که بازار خیلی خوبی داشت.»

عنبران می‌نویسد: «در آن دوران، فقط یک چیز مرا آزار می‌داد و آن هم ترغیب و تشویق خانواده، معلمان و بزرگان به فقط درس خواندن بود. آنها می‌گفتند تو باید فقط درس بخوانی تا مهندس یا دکتر شده و به جامعه خدمت کنی و مرا از کار کردن و ایجاد درآمد بیشتر منع می‌کردند. ولی من، گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود و از هر فرصتی برای ایجاد درآمد بیشتراستفاده می‌کردم ضمن این‌که همیشه جزو شاگردان ممتاز بودم.»


گسترش کسب‌وکار در روزهای تحصیل

همچنان که زمان می‌گذشت، او به دنبال گسترش کسب‌وکار خود و یافتن روش‌های جدیدتر پول درآوردن بود: «با گذشت زمان، کارهای بزرگ‌تری را امتحان می‌کردم تا این‌که در سن هشت سالگی با کمک مادرم و پس اندازی که داشتم یک فوتبال دستی خریدم. این فوتبال دستی کوچک بود و پایه هم نداشت؛ لذا باتعدادی آجر، سنگ و بلوک‌های بتنی برای آن پایه‌ای درست کردم تا بچه‌ها بتوانند بازی کنند. درآمد حاصله از این کار بسیار عالی بود و من روزانه ۸ تا ۱۰ تومان درآمد داشتم ودر روزهای جمعه تا ۱۵ تومان هم می‌رسید در حالی‌که خرجی روزانه من، آن روز‌ها یک تومان بود.»

درسال ۱۳۶۴، برادرانش تصمیم گرفتند یک کلوپ ورزشی دایر کنند که «در شهر ما در نوع خود بی‌نظیر بود و مشتریان خیلی زیادی داشت و من از این کار لذت می‌بردم.» پس از مدتی، مدیریت آنجا به او و برادرزاده‌اش واگذار شد. درآمد حاصله از کلوپ، ماهانه به پانزده هزار تومان می‌رسید که این مبلغ معادل حقوق شش ماه یک مهندس بود: «یکی از بهترین روزهای زندگی من به آن دوران برمی گردد که درآمدمان عالی بود و شاید هم فرا‌تر از عالی.»


دانشگاه و جست‌وجوی کار

پس از مدتی، کلوپ تعطیل شد و فرامرز عنبران وارد دبیرستان شد. می‌نویسد: «ما اولین دوره ریاضی فیزیک در منطقه نمین بودیم و حجم درس‌های ما بسیار بالا بود و از طرفی فاصله زیاد عنبران تا نمین، رفت وآمد روزانه از جاده‌های سنگلاخی و صعب‌العبور و نبود سرویس‌های ایاب و ذهاب، وقت مرا به یغما می‌برد؛ لذا مدتی از بحث بسیار شیرین کسب‌وکار دور ماندم.»

او سپس وارد دانشگاه شد اما معتقد است که چون کار نمی‌کرد، این فرصت را سوزاند: «پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان، به عنوان اولین دوره فارغ‌التحصیلان رشته ریاضی فیزیک در منطقه، وارد دانشگاه شدم. متاسفانه دردوران دانشگاه کار نمی‌کردم و این فرصت طلایی را رسما سوزاندم و فقط درس خواندم؛ در حالی‌که می‌توانستم در کنار درس، کارکردن را نیز تجربه کنم ولی این کار را نکردم و در عوض پس از فارغ التحصیلی تا زمان اعزام به خدمت مقدس سربازی را به‌صورت فشرده و مطلوب کارکردم که یکی از آن کار‌ها، فعالیت در اداره پست در طرح کد پستی ده رقمی بود.»

او سپس به دنبال کار می‌رود، اما بی‌نتیجه: «پس از ترخیصی از خدمت مقدس سربازی، در استان اردبیل به هر کجا که شما فکر می‌کنید برای استخدام شدن و پیدا کردن کار سرزدم ولی کاری پیدا نشد. طرز تفکر من آن موقع اشتباه بود و من فکر می‌کردم حتما باید کارمند سازمان، اداره و یا شرکتی باشم و چنین کاری هم وجود نداشت.»


فرصت‌های طلایی در تهران

فرامرز عنبران در سال ۱۳۷۶ به‌ناچار به تهران عزیمت می‌کند: «با دیدن فرصت‌های طلایی موجود درآن واقعا لذت بردم ولی فقط لذت بردم چرا که هنوز هم تفکر من پیدا کردن یک کار خوب در یک شرکت خوب بود؛ یعنی کارمندی و برای دیگران کار کردن. هنوز یاد نگرفته بودم که باید برای خودم کار کنم. از این رو، به تمام آگهی‌های موجود در روزنامه‌ها زنگ می‌زدم، مراجعه می‌کردم و فرم تقاضای کار را پر می‌کردم ولی دریغ از یک کار.»

او به‌شدت دنبال کار بود: «شرکت‌ها هر نیرویی لازم داشتند من داوطلب می‌شدم و عناوین در خواستی من بسیار متنوع بود؛ چرا که کارهای زیادی را بلد بودم. کار‌شناس، تکنسین، سرپرستی، بازاریابی، مامور خرید، حسابداری، مسئول فنی، آبدارچی، کارگری و... کارهایی بودند که من می‌توانستم انجام دهم ولی دریغ و دریغ از یک کار. گویی فقط آگهی چاپ می‌شد و استخدامی در کار نبود. البته من بعدازظهر‌ها، پس از مصاحبه در شرکت‌های مختلف به کارهای ساده و دم دستی اما پردرآمد مثل فروختن روزنامه، پول خرد و دست‌فروشی جلوی کارخانجات می‌پرداختم.»

پس از مدت مدیدی گشت‌وگذار در کارخانه‌های مختلف و پس از پی‌گیری‌های بسیار زیاد، بالاخره در یک کارخانه کوچک در جاده مخصوص کرج، خیابان داروپخش مشغول به کار می‌شود: «کاردر آنجا بسیار جالب بود و داستانش شنیدنی است. من به عنوان حسابدار استخدام شدم چرا که به حسابداری علاقه وافری داشتم؛ اما پس از چند هفته کارکردن، به علت کمبود نیرو جهت دستیاری فرزکار و تراشکاری به سالن تولید منتقل شدم ولی زیاد آنجا کار نکردم و پس از چندروز به عنوان مسئول فنی سالن برگزیده شدم. تازه داشتم کار را یاد می‌گرفتم که مرا به انبار منتقل کردند. مدتی در انبار کار کردم تا این‌که منشی شرکت استعفا کرد و نتیجه معلوم بود؛ مرا به جای آن برگزیدند. چندوقت بعد با استخدام منشی جدید مرا از کارخانه به دفتر مرکزی واقع در ده ونک منتفل کردند که آنجا به امور اداری بپردازم. البته نا‌گفته نماند مدتی هم در کارگزینی، امور حقوقی و امور قراردادهای شرکت کار کردم. فروش ضایعات و مذاکرات فروش از جمله کارهایی بود که من در آن شرکت کوچک انجام دادم.»

او شش ماه در آنجا می‌ماند: «جالب است بدانید که کسی بیش از یکی، دو هفته درآن کارخانه دوام نمی‌آورد و من جزو معدود افرادی بودم که توانستم شش ماه درآنجا کارکنم؛ چرا که شرکت هر روز استخدام و اخراج داشت و یک واحد را به این امر اختصاص داده بودند. لذابا تجربیات باارزشی که بدست آورده بودم با شرکت خداحافظی کردم.»

پس از آن شرکت، بلافاصله در یک کوچه پایین‌تر ودر‌‌ همان خیابان کاری برای خودم پیدا می‌کند که‌‌ همان شرایط قبلی را داشت ولی محیطش بسیار آرام و بدون استرس بود: «من به‌مدت یک سال و چند ماه در آنجا کار کردم و بسیار خوش گذشت. اما درآمد قابل توجهی نداشت تا این‌که در سوم اسفند ماه هفتادوهشت در یک شرکت بزرگ خودروسازی استخدام شدم.»


ورود به دنیایی تازه

در بدو ورود به این شرکت دو چیز نظر او را نسبت به خود جلب کرد: «یکی این‌که، این شرکت بسیار بزرگ و برای خودش شهری بود و دیگر این‌که جمعیت بسیار زیادی در آنجا کار می‌کردند؛ لذا شلوغ و پرتردد بود. درآمد حاصله از شرکت بسیار بالا بود و چند برابر شرکت‌های قبلی دریافتی داشتم و از طرفی هم باید از این پرتردد بودن آن استفاده می‌کردم. خیلی فکر کردم و با افراد با تجربه‌ای مشاوره نمودم و به نتایج جالبی دست پیدا کردم.»

کارکنان و پرسنل شرکت، صبحانه خود را در محل کار صرف می‌کردند و نان، پنیر، قند، شکر و سایر مایحتاج خود را از دست‌فروشی‌های جلوی درب ورودی تهیه می‌کردند. فرامرز عنبران متوجه این فرصت شد: «با افرادی که درآنجا دست‌فروشی می‌کردند صحبت کردم که قند بسته‌ای آنها را تامین کنم. لذا این بازار ــ قندبسته‌ای ۲۵۰ گرمی ــ را کامل به‌دست گرفتم و هر روز چهل کیلو قند از بازار می‌خریدم و آن را توسط چند پیرزن در محله خودمان خرد کرده، بسته بندی نموده و صبح به صبح به دست‌فروشی‌ها تحویل می‌دادم. درآمد حاصله از این کار، روزانه به هشت تا ده هزار تومان می‌رسید در حالی‌که درآمد روزانه من از شرکت، حدود سه یا چهار هزار تومان بود.»


تجربیات ارزشمند در محیط کارگری

عنبران می‌نویسد: «تجربیات خیلی مفید و باارزشی را در آنجا به دست آوردم و چیزهای خیلی زیادی را یاد گرفتم. افراد باسواد زیادی دوروبر من بودند و من توانستم از دانش و تجربیات آنها استفاده کنم.»

اما او هنوز دانش مالی برای تبدیل درآمدهای خود به دارایی را نداشت: «فقط تنها چیزی که دردآور بود این بود که حقوق بسیار بالای من و همچنین درآمدهای جانبی جالبی که داشتم به‌دلیل کمبود دانش مالی خودم، هدر می‌رفت و من فکر می‌کردم که باید این پول‌ها را خرج کنم و کمتر به سرمایه‌گذاری و آینده‌نگری توجه می‌کردم؛ لذا تا می‌توانستم خرج می‌کردم و بعضی وقت‌ها هم وام گرفته و هزینه می‌کردم. یعنی این‌که درآمدهای ماه‌های آتی نیز از بین می‌رفت.» با این همه: «تجربیات کاری من در این شرکت بسیار عالی و به‌درد بخور بود؛ چرا که من از یک‌طرف در محیط کارگری کار می‌کردم و از طرف دیگر آخرین کتاب‌های مدیریتی را می‌خواندم و در کلاس‌های آن با هزینه خودم، شرکت می‌کردم از این رو تئوری و عملی را با هم یاد گرفتم.»

او پس از چند سال کار کردن در این شرکت بزرگ و به دست آوردن تجربیات بی‌نظیر، تحقیق، تفحص، مطالعه و شرکت در کلاس‌های موفقیت، با مبحث جدیدی بنام دانش مالی آشنا شد و برای اولین بار آن را در ایران تحت عنوان «موفقیت مالی» پایه‌گذاری کرد.

***

مکتب کمال درگذشت فرامرز عنبران را به خانوادۀ ایشان، شاگردان و دوستدارانش تسلیت می‌گوید. روحش شاد.


منبع : http://www.maktabekamal.com/pe/media/mkmag/52-wealth-business/389