کیش شخصیت...

این که من کجام و چی می کنم، مثه خوره افتاده به جونم. همش از خودم می پرسم: خب! که چی؟ آخرش به کجا می رسی؟ این همه شتاب. این همه حرص و جوش. این همه فکرو خیال. این همه نقشه کشی. واین همه تلمبار کردن، تو رو به کجا رسونده؟ آدم بودی، آدم تر شده یی؟! اصلن آدم نبودی و آدم شده یی؟! ابدن آدم نبودی و به هیچ وجه هم آدم نشده یی؟!  این ها که نیستش. پس چیه؟!

جوابی که پیدا می کنم، اینه که  شاید یه وقتی آدمی بودم و دیگه نیستم!  شاید دستی دستی خودمو انداختم  توی هچل. شاید افتادم تو خط طمع. مثه این میمونه که همه ی راهو اومدم و دارم به آخرش نزدیک میشم. شاید حالیم نیست که هرچی بیش تر دارم، بیش تر می خوام. دیگه چیزی قانعم نمی کنه.  آخر عمری ممکنه در همین حد هم متوقف نشم. بخل به خرج بدم وحاضرباشم برای پیش بردن منظورم کلک بزنم. دودوزه بازبشم ومثل آب خوردن دروغ بگم. آخه راه موفقیت رو برام باز می کنه.  بهم  فرصت میده که با ظاهر سازی هام از دیگرون تائیدیه بگیرم. هروقت هم که پای قبول مسوولیت پیش بیاد، می تونم خودمو به کوچه ی علی چپ  بزنم و بندازمش گردن کسای دیگه.  درست مثل استیو جابز خدا بیامرز که هرچی تو ایمیل ها درموردش می خونم تمجید و تعریفه. انگار نه انگار که اپل برای موفقیت هاش ستم کرده (راستی خبرش به گوشتون رسیده یانه؟). انگار نه انگار که دم و دستگاه وسیعی که جناب جابز گسترش داد هزارون آدم لاعلاجو با حد اقل دستمزد در گوشه و کنار دنیا به استثمار کشیده. حتا این اتهام هم وجود داره که اپل و چهار شرکت دیگه تبانی کرد ه اند تا باعدم مداخله در کار استخدامی هم دیگه، دست مزدها رو پائین نگه دارن. با وجود این واقعیت ها، بیماری کیش شخصیت باعث شده بهره کشی های اپل نتونه کوچک ترین گردی بر دامن کبریایی حضرت جابز بنشونه. اصلن قضیه رو طوری جلوه می دن که مرگ جابز باعث سوء استفاده های اپل شده!  یه آدم  خوش باوری می گفت: "اگه جابز بود، این اتفاقا پیش نمی اومد."  بیچاره به خودش زحمت اینو نداده  بود که بره و تحقیق کنه و ببینه که این قصه سر دراز داره. ستم کاری های اپل تازه شروع نشده.  زمان استیوجابزهم آش همین بود و کاسه همین. بدبختی دراینه که با کمال تجاهل نمی تونیم قبول کنیم که  شاید استیو جابز از مسوولیت انسونیش شونه خالی کرد. چون یا می دونست که چی می گذره و با سکوتش اونو تائید می کرد و یا با مدیریت نادرستش باعث شد که ازحقایق تلخ بی خبر بمونه. در هردو حال هم خطاکار بود. فقط خدا میدونه که تا چه حد در مظالم اپل سهم داشت. تا یادم نرفته بگم که این اواخر مرده پرستی ما باعث شده که محبوبیت جابز چند برابر بشه! کیش شخصیت و مرده پرستی رو با هم ترکیب کنین و ببینین چه معجونی از آب در میاد!

 توی دنیایی که به این راحتی میشه همه چیز رو توجیه کرد، سخت ترین کار آدم باقی موندنه. توی دنیایی که کیش شخصیت بیداد می کنه، معیار"بزرگی" انسانیت نیست. داشتن استعداد و بهره کشی از اونه. درواقع هرقدر که استعداد تو بیش تر باشه، توان تو نیز برای خود بزرگ آفرینی و اسطوره سازی بیش تر می شه.  چو دزدی با چراغ آید، گزیده تر برد کالا. عمدتن آدم های "معمولی"، "کم استعداد"، "ناشی" و "بد اقبال" هستن که دم به تله می دن، لومی رن و دست خودشونو رو می کنن. زرنگ ها خب! زرنگن دیگه!  بلدن چه طوری صحنه سازی و نمامی کنن. راه پنهون شدن پشت کشفیات و ابداعاتشونو میدونن. واردن که چه شکلی جماعتو دنبال خودشون بکشن.

خوب که فکر می کنم، باید منصف باشم.  ابدن منظورم این نیست که استیو جابز لزومن آدم بد طینتی بود. خدماتش به علم و تکنولوژی ارزشمنده. خلقیات و عادات مثبتی هم داشت.  گاه و بیگاه دست و دل بازی هایی هم از خودش  نشون داد. منتها این که شاید شایسته ی این همه تمجید نباشه. شاید واقع بینانه با او برخورد نکرده ایم. و واقعیت اینه که روند بروز شخصیت هم - مثل پدیده های دیگه -  طیف داره. مخلوط و ملقمه ی خوب و بده. نسبیه.

من به طور کلی با الگو سازی و دنباله روی مشکل دارم. اما اگه مجبور بشم از الگوی موفقیت در آمریکا تبعیت کنم، طرف استیو جابز نمی رم. اینم میدونم که اطلاع کافی از چند و چون زنده گی "آدم های موفق" در آمریکا ندارم. نتیجتن برام سخته که با قاطعیت روی فرد خاصی انگشت بذارم. اما مطمئنم که مثلن وارن بافه (طوری که تلفظ می شه) ویا وارن بافت (طوری که نوشته می شه)  از استیو جابز انسون تره.  در سال 1930 میلادی ( بیست وپنج سال زودتر از جابز) متولد شده. بارها به عنوان ثروت مند ترین مرد جهان معرفی شده و با این وصف از خودش سالی 100 هزار دلار حقوق می گیره و به همون قانعه!  قسمت اعظم مایملک خودشو وقف کرده و دائم می کوشه  ثروت مندای  دیگه روهم به چنین کاری تشویق کنه.  ومرتب از این دم می زنه که کم مالیات میده و از دولت میخواد که از ثروت مندا مالیات بیشتری بگیره. میگه این منصفانه نیست که منشی من به نسبت در آمدش مالیات به مراتب بیش تری می پردازه. توی خونه ی کوچیک و قدیمیش در اوماها زنده گی می کنه و وانت می رونه!  متواضع و فروتنه. فرزنداشو هم مثه خودش بارآورده.  البته بی عیب و نقص نیست و انتقاداتی هم برش وارده. تاسف من در اینه که چون بافه استعدادش درسرمایه گذاریه،  با همه ی این اوصاف مثل جابز که یک مبتکر علمی و فنی بود، محبوبیت نداره.  خیلی از جوون های تحصیل کرده ی جابز شناس ما حتا اسمشو هم نشنیدن و نمیدونن کیه. توی عالم شخصیت پرستی، "جذابیت" لازمو نداره.

"جذابیت" فن آوری های قرن بیست و یکم چنون مارو محاصره کرده که تقریبن به چیز دیگه یی فکر نمی کنیم. برای همین هم هست که از جابز بت ساخته ایم و راه نمایی هاشو -زبونم لال- آیه های آسمونی می دونیم. شده الگوی موفقیت.  جابزی که همه ی همش رقابت فن آورونه با بیل گیت و پیروزی اپل بر ماکروسافت بود. در ظاهر حقوق سالی یک دلار می گرفت، اما  در باطن متجاوزاز 5 میلیون و چهارصد هزار اوراق سهام اپل و 138 میلیون اوراق سهام  دیزنی رو صاحب بود. با تجمل زنده گی می کرد و به فرار از مالیات متهم شد. شیوه ی مدیریتش عمدتن تهاجمی و متکی براعمال فشاروسخت گیری، کمال پرستی و انتظارات و توقعات بی بروبرگرد بود. هیچ وقت نکوشید که مثل بافه جناب بیل گیت وامثال اونو به فعالیت های خیرخواهونه تشویق کنه.  چنون تو نخ بازار رقابت بود که فرصتی برای درگیری با اعمال خیرخواهانه پیدا نمی کرد. چرا؟  چون اولویت هاش معلوم و مشخص بودن. از دید خودش موفقیت های فنیش بالاترین خدمت به انسان محسوب می شدن. به هیچ وجه هم تضادی در این نمی دید که هزارون آدم زحمتکش قربونی این راه می شن. هم خدا رومی خواست و هم خرما رو. یه بام داشت با دوهوا. این جور به نظر می رسه که نیت های باطنی پشت دست آوردای عامه پسند و قابل لمس، کم رنگ وشاید هم بی رنگ میشن. هدف، وسیله رو توجیه می کنه. آخه قربون همه تون برم، فضا، فضای قهرمون پروریه.

این فردپرستی، پس زمینه ی تاریخی هم داره. انوشیروان فرمون کشتار دسته جمعی مزدکی ها رو صادر کرد و ما هنوز بهش افتخار می کنیم وعادل می دونیمش. نادرشاه  سمت کارشناسی ارشد چشم در آوردنو داشت و جزو افتخاراتمونه. رضاشاه با قلدری تموم کشف حجاب کرد (قابل توجه مخالفین حجاب اجباری) و از فرهیختگی هاش دم می زنیم. چندی پیش یکی از تحصیل کرده های مقیم اروپا آشو چنون شور کرد که نگو!  در مصاحبه یی، لقب قهرمان مشروطه رو به رضا شاه اعطا! فرمود. داداش! اصلن میدونی مشروطه یعنی چی؟!  وای به حال مملکتی که قهرمان مشروطش رضاشاه مستبد باشه. دست خودمون نیست.  در تضاد زنده گی می کنیم. از یه طرف دم از عدم آزادی می زنیم و از طرف دیگه از آزادی کش ها و زورگوها اسطوره می سازیم. شاید به این دلیل که به هیچ وجه تضادی نمی بینیم. چون به غرض ورزی خو کرده ایم.  شیفته ی گندم نماهای جو فروشیم. عزیزی برام نوشته بود که (نقل به مضمون می کنم): "انسان ها آماده ی قهرمان پروری اند. ما تحمل آدم های عادی را نداریم. یا باید توسری خور باشیم و یا قهرمان. اعتدالی در کار نیست. سیاه می بینیم و سفید. خاکستری وجود ندارد. اسطوره های ذهنی ما با واقعیت ها بیگانه اند."

    اجازه بدین  برای حسن ختام از زنده یاد خسرو گلسرخی وام بگیرم واین پرسش بنیادی رو پیش روی تک تکمون قرار بدم :" من در کجای جهان ایستاده ام؟"

منبع :http://www.google.com/profiles/msadeghallami