موشی درخانه صاحب مزرعه  تـــلـــه مــوش دید .
به مرغ و گوسفند و گاو خبرداد .
همه گفتند: " تله موش مشکل توست ؛ به ماربطی ندارد!  "  
ماری درتله افتاد و زن مزرعه دار راگزید.
   ازمرغ برایش سوپ درست کردند؛ 
       گوسفندرابرای عیادت کنندگانش سربریدند؛
              درنهایت زن مُرد و گاو رابرای مراسم ترحیم زن مزرعه دار کشتند!
دراین مدت موش ازسوراخ دیوارنگاه میکرد ؛ وبه "مشکلی که به دیگران ربــــط نداشت " فکرمیکرد. ... !