تکنیک های موفقیت ؛ دکتر شاهین فرهنگ

این سلسله مقالات برداشتی است از کلاس " تکنیک های موفقیت" استاد شاهین فرهنگ است که در فرهنگسرای پرسش اصفهان برگزار شده است .

*    *   *  
کلیدهای موفقیت / جلسه چهارم / عبارات مثبتی که متحول می کنند    

این تکنیک تاثیر شگرفی بر رویدادهای پیش روی ما در زندگی می گذارد ، در مورد تاثیر علمی عبارات تاکیدی مثبت در جلسات آینده صحبت خواهیم کرد.
تلقین به نفس در واقع یعنی تکرار کردن عبارات تاکیدی مثبت برای به ظهور رسیدن خواسته ها.
جالب است بدانید ، هر چیزی – چه مثبت و چه منفی – به خود و ذهنمان تلقین کنیم ، همان گونه برای ما اتفاق خواهد افتاد .
به برخی از عبارات منفی که ما متاسفانه  به راحتی در زندگی روزمره از آنها استفاده می کنیم و از تاثیر آن غافلیم توجه کنید :

اگر بخواهیم لیستی از تلقین های منفی که روزانه به ضمیر ناخودآگاه خود وارد می کنیم را تهیه کنیم ، خود نیز ازوجود این همه عبارت و جمله ی منفی در زندگی روزمره ی خود تعجب خواهیم کرد ، و اینجاست که متوجه می شویم چرا هیچ پیشرفت عمده ای در زندگی نمی کنیم و همان آدمی هستیم که قبلا بودیم !
برای تحول و پیشرفت در زندگی باید ابتدا ذهن خود را از جملات منفی خالی کرده و سپس با عبارات مثبت و سازنده ، جایگزین نماییم.

عبارات تاکیدی مثبت ، جملاتی ساده ، روان و برانگیزاننده با ادبیات شخصی خود ما هستند که می توانند سرعت رسیدن ما به اهدافمان را چند برابر کنند.

8 شرط مهم و اساسی برای عبارات تاکیدی مثبت :
1-    جملات مثبت باید در حال دستیابی باشند.
در برخی کلاس های موفقیت گفته می شود اگر می خواهید به چیزی برسید ، آنرا در حال ببینید ، مثلا چنانچه در پی خوشبختی هستید بگویید " من خوشبختم " ، در حالی که این غلط است.
در جلسه گذشته گفتیم که در برخی موارد ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه ما در مقابل هم قرار می گیرند ، وقتی می گوییم خوشبختم در حالی که اوضاع چندان مناسب نیست ، ضمیر خودآگاه که داده های منطقی را می پذیرد ، خوشبختی فعلی را نپذیرفته و رد می کند در حالی که ضمیرناخوداگاه آنرا قبول می کند.

از طرفی در جلسه ی گذشته گفتیم ، وقتی ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه در مورد کاری همسو بشوند ، توان آنها در هم ضرب می شود ، پس چه بهتر که کاری کنیم که آنها را با هم همسو کنیم ، اما چگونه ؟
خب ، من میخواهم خوشبخت بشوم ، همچنین میخواهم ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه را هم با یکدیگر همسو کنم تا نتیجه بهتری بگیرم ، پس بهتر است بگویم :
"من روز به روز به خوشبختی نزدیک تر می شوم . "
مثال دیگر : من روز به روز به قبولی در کنکور نزدیک تر می شوم.

2-    عبارت های تاکیدی را باید باور کنیم.
بعضی ها علی رغم بکار بردن عبارات تاکیدی مثبت به نتیجه نمی رسند ، دلیل آن دو چیز می تواند باشد.

الف) برنامه ریزی و تلاش جسمی را شروع نکرده اند ، که در جلسات آتی به تفصیل در مورد برنامه ریزی و هدف صحبت خواهیم کرد.
ب) عبارات تاکیدی را باور ندارند. یعنی در ذهنشان می گویند :

دقت کنید که لزوما این ما نیستیم که عبارات را باور نداریم ، این طعنه ها و تمسخر ها می تواند از جانب اطرافیان هم باشد ، یا باید آنقدر قوی باشیم که بتوانیم بر انرژی های منفی دیگران غلبه کنیم و یا اینکه اصلا اطرافیان را در جریان حرکت خود در مسیر تحول قرار ندهیم.

امام علی – علیه السلام – می فرمایند :" با یقین به همه چیز می توان رسید."

باید هر طور شده نسبت به راهی که انتخاب کرده ایم باور پیدا کنیم ، باید یقین داشته باشیم می شود و می توانیم ، وقتی این باور در کنار تلاش جسمی و عبارات تاکیدی مثبت قرار گیرد ، اتفاقات خوبی در زندگی ما خواهد افتاد.

3-    عبارات تاکیدی مثبت حتی الامکان باید کوتاه و ساده باشند.
خیلی نباید جمله ها را طولانی کرد ، باید بتوانیم به راحتی آنها را تکرار کنیم. لازم است چندان در بند جزئیات نباشیم.

4-    عبارات باید "برای ما" برانگیزاننده و محرک بوده بطوری که با بکار بردن و تکرار آنها احساس خوبی به ما دست بدهد.
به طور مثال برای ازدواج ممکن است هر کس عبارت خاص خود را داشته باشد ، به طور مثال :

5-    بهتر است در مواقع مناسب عبارات تاکیدی مثبت گفته شود ، مثلا وقتی ذهنمان از دغدغه ها آرام است و آرامش داریم بهترین حالت برای تکرار عبارات تاکیدی است ، سعی کنید در مواقع استرس و اضطراب عبارات تاکیدی را بکار نبرید.

6-    حتی الامکان سعی کنید عبارات تاکیدی را با صدای بلند تکرار کنید به طوری که خودتان صدا را بشنوید ، البته همانطور که گفتیم ، چنانچه افراد منفی دور و بر شما هستند که با شنیدن عبارات شما را مسخره کرده و نسبت به ادامه ی کار سرد می کنند ، سعی کنید آرام عبارات را تکرار کنید.

7-    تا حصول نتیجه عبارات تاکیدی را تغییر ندهید ، تکرار یک عبارت ثابت در یک موضوع ، برای ضمیر ناخودآگاه بهتر است. مثلا چنانچه عبارات تاکیدی برای قبولی در دانشگاه است ، سعی کنید تا رسیدن به دانشگاه عبارت تاکیدی قبولی دانشگاه را به همان صورتی اولیه تکرار کنید .

8-    بهتر است جملات تاکیدی خود را به این صورت آغاز کنید :

"به لطف خدا ... "
"با کمک خدا ..."
"به لطف الهی ..."
و ...


*   *   *  

کلیدهای موفقیت / جلسه پنجم / خداحافظی با برخی جملات مشهور و منفی !    

جلسه گذشته پیرامون عبارات تاکیدی مثبت سخن به میان آوردیم ، گفتیم عبارات تاکیدی تاثیر شگرفی بر رویدادهای پیش رو در زندگی ما دارند ، سپس شروطی را برای عبارات تاکیدی بیان کردیم.

ابوعلی سینا – نابغه ای با جملات مثبت
کسی بین ما نیست که ابوعلی سینا – دانشمند برجسته ایرانی – را نشناسد و به خدمات فراوان وی به علم و بشریت اذعان نداشته باشد.
وقتی از ابن سینا پیرامون دلیل موفقیتش می پرسند می گوید :
" 4 ساله بودم که استادم مرا نابغه خطاب می کرد ، او به من گفت هر روز این جمله را چندین بار تکرار کنم * حافظه ی من هر روز بهتر و بهتر می شود.* به توصیه استاد عمل کردم و هر روز چندین بار این جمله را تکرار می کردم چنانکه باورم میشد.
کار به جایی رسید که گذشته ی دور خود را به یاد آوردم ، زمانی را به یاد آوردم که در قنداق بودم و دنیا را سوراخ سوراخ می دیدم ، روزی از مادرم در مورد این موضوع سوال کردم ، مادرم در کمال شگفتی گفت : آری ، زمانی که در قنداق بودی من در حیاط خانه کار می کردم و برای اینکه خطری از جانب حیوانات خانگی و حشرات متوجه تو نشود ، آبکش بزرگی را بالای سر تو می گذاردم."

مثال دیگر ادیسون است ، جالب است بدانید ادیسون 1093 اختراع اساسی و مهم دارد. وی در مورد زندگی اش می گوید:
" 16 ساله بودم که به جرم کودن بودن از مدرسه اخراجم کردن ، روز یا شبی رو به یاد نمیارم که از پدرم کتک نخورده باشم.
موفقیت من دو دلیل مهم داشت ، یکی پشتکار فراوانی که داشتم و دیگری مادرم که علی رغم بداخلاقی های پدرم به شدت مرا دوست داشت و همیشه با شوق تمام مرا *نابغه* خطاب می کرد. به طوری که باورم شد نابغه هستم و به این جایی که هستم رسیدم."
یکی از مشکلات عمده ی ما "منفی" هایی است که در زندگی ما جاری است و توسط خود یا اطرافیانمان مدام تکرار می شود به طوری که به یک باور عمیق در ما تبدیل می شود.

گوته می گوید :" بزرگترین شیطان گمان بدی است که نسبت به خودت داری."

بهتر است از همین امروز که می خواهیم در جاده ی موفقیت و تحول گام برداریم ، واژه های "نمی شود" ، "نمی توانم" و "نمی گذارند" را از ادبیات کلاممان حذف کنیم.
کلمات نقش اساسی در جهت دهی به ضمیرناخودآگاه ما ایفا می کنند ، به این دو نکته ی بسیار مهم توجه کنید.

1-    در جملات تاکیدی مثبت خود کلمات منفی بکار نبرید
بعضی از جملات شاید به خودی خود منفی نباشند ، اما کلمات منفی در آنها بکار رفته است. باید توجه کنیم در عبارات تاکیدی مثبت حتی کلمه ی منفی نیز نباید بکار ببریم ، چرا که ضمیر ناخودآگاه به تک تک واژه ها توجه می کند.
به جدول زیر دقت کنید ، عباراتی که نباید بکار ببریم و عبارات جایگزین آنها :

2 – این جملات مشهور ولی به شدت منفی را از مکالمات روزمره ی خود حذف کنید:

فراموش نکنیم مثبت اندیشی با ساده اندیشی تفاوتی اساسی و مهم دارد. ما در مثبت اندیشی واقعیت ها را می بینیم چرا که معتقدیم:

"منفی ها و مشکلات در زندگی ما وجود دارند ، اما ما به لطف خدا اثر آنها را در زندگی خود خنثی کرده و بر آنها غلبه می کنیم"

ما با بی توجهی به منفی ها ، سعی می کنیم اثر آنها را در زندگی خود خنثی کنیم.

در اینجا یک نکته ی اساسی و بسیار مهم را نباید فراموش کرد ، همانطور که در جلسه ی نخست گفتیم ، بنابر یک قانون طبیعی تا شروع به انجام کاری می کنیم ، در مقابل آن مقاومت می شود.

بنابراین طبیعی است که تا شروع به تفکر مثبت و مثبت اندیشی در زندگی می کنیم و سعی می کنیم منفی ها در ما اثری نداشته باشد ، شیطان زمزمه های منفی را در ذهن ما تقویت کرده و منفی ها را بزرگ جلوه می دهد و با جملاتی از جنس جمله ی زیر سعی می کند ما را از تحول و مثبت اندیشی بازدارد.

چرا خودتو گول میزنی ؟
مگه میشه مشکلات رو ندید گرفت ؟
اینا همش حرفه ، مثبت اندیشی چیه دیگه ؟
و ...
هر وقت چنین جملاتی در ذهن ما وسوسه شد ، نباید شک کرد این همان وسوسه ی شیطان است که نمی خواهد بگذارد تحول در ما اتفاق افتاده و دید ما نسبت به زندگی مثبت شود.
فراموش نکنیم باید در ابتدای راه تحول آماده ی مقابله با منفی ها و مقاومتها بود.


کلیدهای موفقیت / جلسه دهم / با مهمترین کشف روانشناسی همراه شویم!    

5) تطابق حالات فیزیکی بدن و چهره با خواسته ی درونی:
ما در روانشناسی یه بحثی داریم به اسم "تطابق حالات و رفتار". میگیم اگر میخوای در زمینه ای موفق بشی، ظاهرت هم باید اون چیزی رو که میخوای تایید کند.

علی (ع) فرمود "ان لم تکن حلیما فتحلم".
اگر میخوای صبور بشی ادای انسان های صبور رو در بیاور.

صبور نیستی ها ولی اداشون رو در بیار.
"وای چقدر من صبورم"
"خدا چه صبری به من داده"
یواش یواش این ها بدل به واقعیت می شود.
بعضی از این کنکوری ها رو من دیدم.
عذر میخوام از کنکوری های عزیز.
بلا نسبت آدم های خُل.
میری خونه شون.
یه تپه کتاب ریخته رو هم.
توی کتاب ها شون صندل، لنگه کفش، قابلمه و همه چیز هست!
دراز کشیده.
پیژامه اش اومده تا لب دهنش.
پیژامه هم کش نداره، گره زده اش دور گردنش.
بعد بهش میگی "چه خبره؟"
میگه "حرف نزن واسه کنکور می خونم"
موهاش رو نگاه می کنی مثل اینه که دو سالیه شونه نشده.
بابا تو قیافه ات به خُل و چل ها بیشتر می خوره تا کنکوری.
تو باید از الان قیافه ات مثل شاگرد رتبه اولی باشد که او رو صدا می کنن "بیا پای تخته".
هر کس نگاه کرد تو رو مثل "مهندس" و "دکتر" ببینه!
بعضی ها رو من دیدم عبارات تاکیدی دارن میگه ولی مثل اینکه جنازه اش رو داره رو زمین میکشه.
اصلا قیافه ی کج و کوله ی او به این حرف ها نمی خوره.
اول مثل آدم موفق، شق و رق، تر تمیز، اداش رو در بیار تا یواش یواش کائنات با ادای تو هم سو بشود.
اینایی که میگم هرکدوم یه تکنیکه ها.
نه اینکه فقط شما این یه دونه رو یاد بگیری تمومه ها.
و بری فقط ادا در آری.
کلی کار باید بکنی ولی یکیش هم همینه که ادای اون خواسته رو در بیاری.

بعضی وقت ها احساس خمودگی می کنیم.
احساس کسالت و خستگی می کنیم.
"خوب حالا دیگه نمی خواد. ول کن ولو بشیم"
نه خیر.

علی (ع) خطاب به امام حسین (ع) فرمودند "بنیه ... بالعمله فی النشاط و الکسل ..."
پسرم بهت توصیه می کنم تو زندگیت اهل عمل باش. چه وقتی با نشاطی چه  وقتی کسلی! فقط وقتی کسلی دوباره نشاط رو به وجودت برگردون و دوباره برو سراغ عمل.

دوست من اگه حس کردی: "حالت خوب نیست" "خموده ای" "کسلی" "افسرده ای" ، وقتش نیست ولو بشی. وقتشه که به نحوی حالتت رو عوض کنی. بپر بالا. یه پشتک وارو بزن. داد بزن. خودت رو بذار سر کار! حالتت رو عوض کن و دوباره ادامه بده.

دیدی وقتی میخوای بری مهمونی جایی که خیلی دوست داری.
خیلی مشتاقی بری.
چقدر به خودت می رسی.
لباست رو مرتب می کنی.
جلو آینه می ایستی.
با موهات ور میری.
عطر میزنی.

انسان موفق، انسانی است که همیشه داره فکر می کنه داره میره مهمونی.

یه مثال قشنگ براتون بزنم :
آقای "پرویز پرستویی" دیدین توی نقش هاش چقدر موفقه! از پرویز پرستویی پرسیدن که "آقا شما چی کار می کنی این قدر عالی بازی می کنی؟" گفت: "دقیقا کاری که می کنم اینه که بازی نمی کنم! من نقش هام رو زندگی می کنم. اون وقت که آژانس شیشه ای رو بازی کردم چند ماه ازش که گذشته بود. من هنوز تو قالب حاج کاظم بودم. خانمم بهم میگفت آقای پرستویی نمیخوای خودت بشی حاج کاظم؟ !من هنوز حاج کاظم بودم !"
پرویز پرستویی برای ایفای نقش یک رزمنده دو هفته رفت در مناطق جنگی و خوابید!با لباس نظامی.با چفیه.با پوتین.گفتن" چرا این کار رو می کنی؟"گفت:"شما میخواین من رو با کت و شلوار بیاری، لباس یه رزمنده رو تنم کنی و از اون حالت کت شلواری از من به رزمنده بسازی؟"
بذارید من دو هفته اینجا حس کنم تو خاک خوابیدن یعنی چی؟! غذا میخوری توش پر از خاکه یعنی چی؟! بذارید من با این حس زندگی کنم بعد من این زندگی رو به شما نشون بدم.
پرویز پرستویی موفق است زیرا این تطابق رو داره دقیقا اجرا می کنه. پس فرم ظاهری و فرم چهره ام باید با اون چیزی که میخوام بهش برسم هم خوانی داشته باشد.

6) تصویر سازی ذهنی.

یکی از فوق العاده ترین تکنیک هایی که در دنیای روانشناسی مطرح است.اگر از روانشناس ها بپرسید در یک صد سال گذشته در مجموعه ی تکنیک هایی که در ارتباط با ذهن بشر پیدا کردید، مهم ترینش کدوم است؟بدون شک خواهند گفت "تصویر سازی ذهنی".واقعا زندگی رو میتونه زیر و رو کنه.

خوب خوب خوب خوب خوب به این موضوع دقت کنید.
دوستان عزیز تفکرات من و شما بر مبنای تصاویری شکل می گیرد که اون تصاویر رو در ذهن می بینیم.
منظورم من چیه؟
اگه الان بگم "ماشین پیکان".
قدر مسلم آنچه که در ذهن شما نقش می بندد حروف نیست.
یعنی حروف «"م"/"ا"/"ش"/"ی"/"ن"/"پ"/"ی"/"ک"/"ا"/"ن"» نیست.
اونی که الان تو ذهن شما میاد چیه؟
تصویری از یک "ماشین پیکان".

اگه بگم "گل رز"؛ شکلی از "گل رز" در ذهن شما نقش می بندد.
ما وقتی فکر می کنیم، مرور اون فکر به واسطه ی تصاویری است که از ذهن ما عبور می کند.
جالبه بدونید اگر تصویری رو در ذهن مرور کنید و اگر شروع به خیال بینی و رویا پردازی بکنیم به شرط اینکه که خیال ما به صورت فکر نباشد بلکه به صورت تصویر باشد، ذهن انسان اون خیال تصویری را مساوی با واقعیت فرض می کند!

این همان مهم ترین یافته ی صد ساله ی روانشناسی است.
اگر من امشب برم فرودگاه تهران و پرواز کنم به مشهد و به لطف خدا برم زیارت و شما همین الان تصور کنید که رفتید فرودگاه تهران و پرواز کردید به مشهد؛ نه اینکه فکر کنید ها، بلکه فیلمش رو در ذهنتون ببینید؛ علم روانشناسی ثابت کرده است که ذهن من و شما یک چیز رو ثبت خواهد کرد.
و اون این است که من و شما به مشهد سفر کردیم. ذهن تصوری را که به صورت فیلم دیده میشه مساوی با واقعیت قلمداد می کند. و ما می توانیم از این ویژگی استفاده بسیار جانانه ای بکنیم برای رسیدن به موفقیت ها مون.
بذارین اول ببینیم که "آیا تصویر سازی ذهنی در دین اسلام وجود دارد؟"
اولین کسی که تصویر سازی ذهنی انجام داد خدا بود. تکنیکی که روان شناس ها دوازده سال هم نیست که بهش پی بردن.

سوره ی انفال آیات 42 و 43 و 44.
خداوند در این آیات جنگ بدر رو توضیح میدن.خدا میگه که مسلمان ها به دره نزدیک بودن و مشرکین دور.خوب نزدیکی به دره موقعیت خوبی نیست چون اگه دشمن بهت حمله کنه پرت شدی اون پایین.خداوند داره توضیح میده که موقعیت مسلمان ها موقعیت خوبی نبود.کاروان تجاری قریش در دسترس مسلمان ها نبود و از اون ها دور بود.

خداوند میگه اگر با هم قرار میگذاشتید برای شروع جنگ چون تعداد دشمن از شما بیشتر بود، خلف وعده می کردید و به جنگ نمی رفتید.خدا میگه به خاطر اینکه عهد شکنی نکنید و فرار نکنید و از جنگ گریز نداشته باشید، من در رویای شما دشمن رو کم نشان دادم و شما باور کردید که دشمن کم است.

عین عبارتی که در قرآن به کار رفته " فی منامک" است.
این همون تکنیک تصویر سازی ذهنی است.
یعنی آن چیزی که در ذهن به تصویر کشیده بشود، ذهن آن رو مساوی با واقعیت می داند.
و خداوند ادامه میده.
اینجاش فوق العاده است.
خدا می فرمایند که جنگ بدر شروع شد و اگر شما رو در رو می دیدید که دشمن چقدر زیاده، در می رفتید. بنابراین در چشم های شما دشمن رو کم نشان دادم و شما آنها را می دیدید و کم می دیدید.
و در سوره ی آل عمران آیه 13 خداوند در مورد همین جنگ بدر صحبت می کنه و میگه کافران هم در اون جنگ شما را دو برابر دیدن. این دو تکنیک، تکنیکی است که هنوز روان شناسی بهش پی نبرده. معتبر ترین دانشگاه های جهان دارن کار می کنن که چه جوری میشه من با چشمم نگاه کنم کم ببینم و با چشمم نگاه کنم زیاد ببینم؟!

ولی تکنیک اول رو بشر بهش پی برده.همون تکنیک "تصویر سازی ذهنی".

دوستان عزیز تخیل شاه راه رسیدن به واقعیت است.
اگر میخواید برسید به موفقیت های بزرگ، تنها اتوبانی که میتونه تو رو برسونه همینه. ما میخوایم آنچه رو که دوست دارید بهش برسید، پیشاپیش در ذهنتون به صورت فیلم ببینید. ما میخوایم شما کارگردان فیلم سینمایی ذهنتون باشید.

مگه نمیخوای تو کنکور قبول بشی، میخوام ببینیش.
مگه نمیخوای فلان خونه رو بخری، میخوام ببینیش.
مگه نمیخوای فلان شرکت استخدام بشی، میخوام ببینیش.
مگه نمیخوای در فلان کار موفق بشی، میخوام ببینیش.

تصویر سازی ذهنی به کار بردن قوه ی تفکر است برای پیشاپیش دیدن آنچه که در آینده انتظار آن رو می کشی.
قبول دارین، تصویری که یک نقاش روی یک بوم نقاشی میکشه، قبل از این در ذهن نقاش تمام و کمال دیده شده؟
قبول دارین طرحی که یک معمار از یک ساختمان می کشد، قبلا اون معمار، ساختمان ساخته شده ی کاملش رو در ذهنش می بینه؟
قبول دارین طراح لباس قبل از این که مدل لباسی رو روی کاغذ بکشه، لباس دوخته شده ی آماده شده را در ذهنش دیده و بعد کشیده؟

ما به این میگیم تصویر سازی ذهنی.
یعنی پیشاپیش اونچه را که قرار است بهش برسیم، در ذهن ببینیم.
انیشتین داشت می مرد. گفتن "آقای انیشتین شما که داری میمیری. اقلا قبلش یه جمله بگو بعد بمیر. حیفه!" آخرین جمله ای که انیشتین گفت و مرد این بود "تخیل بالاتر از دانش است!" انیشتین در جای دیگه گفته "شما با تصویر سازی ذهنی رویداد های آینده ی زندگی خود را پیشاپیش به تصویر می کشید."

جلو تر بریم براتون مثال میزنم از انسان های موفقی که تصویر سازی کردن و به نتایج خارق العاده ای رسیدند.

و اما تصویر سازی ذهنی به دو شکل انجا میشه:
1) تجسم
2) تجسم خلاق


*    *    * 

کلیدهای موفقیت / جلسه یازدهم / وقتی تصویرسازی ذهنی معجزه می کند!    
   
گفتیم که تصویر سازی ذهنی به دو شکل انجا میشه:
1) تجسم
2) تجسم خلاق
تجسم یعنی بازبینی تصاویری که قبلا دیدیم.چیزهایی رو که قبلا دیدیم دوباره در ذهنمون ببینیم.
تجسم خلاق یعنی دیدن چیزهایی که تا حالا ندیدیم.
لطفا بعد از خوندن مطلب زیر اون رو اجرا کنید.
لطفا چشم ها تون رو ببندین. لطفا خونه تون رو توی ذهن تون ببینید. یه چرخی تو خونه تون بزنین. حالا بدون اینکه چشم تون رو باز کنید لطفا خونه ی من رو در تهران ببینید. تا حالا خود من رو ندیدید، چه برسه به خونه ام. پس هر چیزی دوست دارین ببینین.
از یک چادر تو پارک خزانه تا یه خونه ی 3000 متری در زعفرانیه. آزاد آزاد. گشتی تو خونه ی ما بزن. چشم ها باز.
کاری رو که اول انجام دادید بهش میگیم "تجسم" و کاری رو که دوم انجام دادید بهش می گیم "تجسم خلاق". ما دراصل میخوایم به شما یاد بدیم "تجسم خلاق" انجام بدید.

ولی نمیشه که ما "تجسم" قوی ای نداشته باشیم و بعد بتونیم "تجسم خلاق" قوی ای داشته باشیم.
بعضی ها میگن ما چشم مون رو که بستیم حتی خونه ی خودمون رو هم نتونستیم ببینیم. دوست من یک شی ساده رو بگیر جلوی چشمت. آن رو ببین. چشمت رو ببند و تلاش کن آنچه رو که دیده بودی در ذهنت ببینی. دوباره چشمت رو باز کن و ببین آیا این شی ساده رو با همه ی جزئیاتش کامل دیدی.
اگه ندیدی دوباره چشمت رو ببند و ببین. و این کار رو آنقدر تکرار کن درست تصویر رو ببینی. بعضی ها میگن من همین شی ساده رو هم که می گیرم جلوم تا چشمم رو می بندم دیگه نمی بینمش. دوست عزیز شروع کن به پلک زدن سریع. تند تند تند پلک بزن و یک دفعه چشم رو ببند. میبینی که تصویر اون شی برای چند ثانیه در ذهنت دیده میشه. دوباره این کار رو تکرار کن. آرام آرام شی ساده رو تبدیل به یک شی پیچیده تر. یه چیزی که از نظر شکل و رنگ تنوع بیشتری داره.
حالا این شی جدید رو سعی کن که در ذهنت ببینی.
کی تصویر سازی ذهنی کنیم؟
بهترین زمانش صبح و شب.
چقدر طول بکشه؟
حد اقل 5 دقیقه و حد اکثر 15 دقیقه.
خوب چشممون رو ببندیم و هر چی خواستیم ببینیم؟
نه خیر.
مقدمه ی تصویر سازی ذهنی چیزی است به نام "تن آرامی" یا همون “Relaxation” .
تن آرامی چی هست؟
الان من میخوام یک دور تن آرامی بکنیم و تصویر سازی ذهنی بکنیم و شما یاد بگیرید که تن آرامی بکنید.
برای تن آرامی اول باید عوامل حواس پرتی رو به حد اقل برسونید.
نمیگیم که عوامل رو از بین ببرید.
عوامل حواس پرتی رو باید تا جای ممکن کم کنید.

مثال:
- هوا خفه است => پنجره رو باز کن تا هوا جریان پیدا کنه.
- لباست تنگه => خوب یه لباس گشاد و راحت بپوش.
- دو هفته است حمام نرفتی => یه دوش بگیر.
- دسته ی عینکت خیلی فشار میاره به بالای گوشت => عینک رو در بیار.
- انگشتر، گوش واره، لنز و هر چیزی که میتونه حواست رو پرت کنه رو در بیار.
- موبایلت رو خاموش کن.
- تلفن رو از پریز بکش.
- تلوزیون رو خاموش کن.
- سر و صدا رو به حداقل برسون.
- اگر لامپی روشنه که نورش اذیتت میکنه، خاموشش کن.
خلاصه عوامل مزاحم رو تا میتونی کم کن.

تن آرامی به دو شکل انجام میشه:
1) به صورت نشسته روی صندلی. به طوری که کمر راست، پا ها راست و زانو به صورت نود درجه و کف دو دست هم روی پا.
2) به حالت خوابیده و طاق باز. به پشت می خوابید روی زمین. پاها کنار هم و دست ها هم کنار پاها.
الان ما یک تن آرامی می کنیم و بعد یک تصویر سازی ذهنی از نوع تجسم تا شما یاد بگیرید که چه طور توی خونه هاتون می تونید این کار رو انجام بدید.

"مراحل تن آرامی "
(1)
لطفا چشم هاتون رو ببندید
چند تا نفس عمیق بکشید.
لطفا پای راست تون رو مجسم کنید.
از نوک انگشتان پای راست تا انتهای ران.
در ذهنتون ببینید که پای راست شما در آرامش کامل است.
راحت راحت.
اگر جایی از پای راستتون درد یا گرفتگی عضلانی داره، یک فرمان ذهنی "آرام باش" بدید.
لطفا همین حالت رو برای 30 ثانیه داشته باشید.

(2)
لطفا پای چپ تون رو ببینید که کاملا آرامه.
راحت راحت.
لطفا همین حالت رو برای 30 ثانیه داشته باشید.

(3)
دست راستتون رو از نوک انگشتان دست تا کتف ببینید.
اگر دچار درد یا گرفتگی عضله است با یک فرمان ذهنی "آرام باش" اون رو آرام کنید.
دست راست شما در آرامش کامل است.
لطفا همین حالت رو برای 30 ثانیه داشته باشید.

(4)
لطفا دست چپ تون رو در ذهنتون تصور کنید که در آرامش کامله.
الان دو پا و دو دست شما در آرامش کامل است.
عضلات شکم، سینه و پشت رو شُل کنید.
خیلی سفت و سخت نمیخواد بشینید.
چند تا نفس عمیق.

(5)
چهره ی خودتون رو در ذهنتون مجسم کنید همان طوری که خودتون رو در آینه می بینید و تجسم کنید که چهره تون کاملا آرامه.
الان همه ی بدن شما در آرامش کامله.

بعد از این 5 مرحله می رسیم به تصویر سازی ذهنی ، به عنوان مثال مراحل زیر را تجسم کنید :
ببینید که یک لیمو ترش توی دست تونه.
لطفا این لیمو رو زیر شیر آب بشورید.
قشنگ و تمیز.
برجستگی ته لیمو رو زیر انگشت تون حس کنید.
لطفا شیر آب رو ببندید و یک چاقو بردارید و لیمو رو با چاقو به دو نیمه تقسیم کنید.
یکی از نیمه های لیمو رو بیارین کنار بینی تون و نفس بکشید.
بذاق دهان ترشح کرد؟ نه.
حالا نیمه دیگه ی لیمو رو بیارید کنار دهان و فشار بدید تا آب لیمو وارد دهان تون بشه.
دهانتون کاملا ترش شد؟ نه.
حالا  آرام چشمتون رو باز کنید.

اگر تونستید که ترشی لیمو، برجستگی ته لیمو، بذاق دهان تون ترشح کرد، یعنی اینکه تصوی سازی خوبی داشتن.
لازم نیست همه اش، حتی یکی از این ها هم کافیه.ما به این میگیم تن آرامی یعنی دعوت همه ی بدن به آرامش.و بعد دیدن تصویری که دوست دارید در اون آرامش.
پیشنهاد می کنم برای اینکه تجسم خلاق خوبی داشته باشید اگر خاطره ی خوبی در ذهنتون هست و مخصوصا اینکه حس جسمانی خوبی رو برای شما به همراه داشته، در ذهن تون اون خاطره رو ببینید و مرور کنید.
غذای که خیلی خوش طعم بوده و بهتون چسبیده.
شنا کردن.
منظره قشنگ.
راه رفتن روی برگ های خشک.
این تجسم ها کمک می کند که تجسم خلاق خوبی داشته باشید.

آیا با تجسم و تصویر سازی در دنیا کسی به جایی رسیده؟
در اینجا چند تا مثال فوق العاده از تصویرسازی ذهنی و نتایجی که داشته می زنیم :
(1)
در ارتش آمریکا عده ای تیرانداز ماهر رو انتخاب کردند. روان شناس ها تیرانداز ها رو به دو گروه A و B تقسیم کردند.
به گروه A گفتند:
"
شما از امروز به مدت یک ماه روزی یک ساعت میرید در میدان تیر و به سیبل شلیک می کنید. همه ی تلاشتون رو بکنید که تیرتون رو بزنید وسط هدف.
"
وبه گروه B گفتند:
"
شما یک ماه حق تیراندازی ندارید. اسلحه هاتون رو تحویل می دید به اسلحه خونه. روزی یک ساعت میشینید و چشم ها تون رو می بندید و در ذهنتون می بینید که به سمت هدف دارین شلیک می کنین و تمام تیر هاتون رو می زنید وسط هدف.

"
ما گفتیم تصویر سازی حد اکثر یک ربع.
پس وقتی گفته شد روزی یک ساعت یعنی اینکه روزی چند مرحله انجام می دادن. یک ماه گروه A عملا تیر اندازی کرد و گروه B در ذهن تیر اندازی کرد.
بعد از یک ماه مربی های تیر اندازی از این ها تست گرفتن و دیدن گروه A نسبت به ماه قبل 10 درصد امتیاز هاشون بالاتر است و گروه B نسبت به ماه قبل 25 درصد بالاتر است.
گروهی که تمرین ذهنی داشت 15 درصد از اون هایی که تمرین عملی داشتند جلوتر بودند.

(2)
آقایی به اسم "ایوان لندل" اهل چک. ده سال قهرمان تنیس حرفه ای جهان شد. شوخی نیست که یه نفر بتونه مقامی رو ده سال در جهان برای خودش حفظ کنه. زمانی که ایوان لندل از ورزش حرفه ای خداحافظی کرد، خبرنگاری ازش پرسید "آقای لندل میخام بدونیم چی شد که شما تونستی ده سال نفر اول باشی؟"
لندل گفت:
"
من دو کار انجام می دادم.
1) مثل همه ی قهرمان های جهان هر روز عملا تمرین می کردم.
2) من روزی یک ساعت گوشه ای می نشستم و در ذهنم با حریفی بازی می کردم که این حریف از من خیلی قوی تر بود ولی برنده ی بازی من بودم چون ذهن خودم بود و هر کار می خواستم می کردم. من هر وقت در عرصه های جهانی روبروی حریف هام قرار می گرفتم هیچ یک از حریف هام به قدرت حریف ذهنی من نبودند. من حریف ذهنیم رو هر روز شکست می دادم و حریف های واقعی رو مثل آب خوردن شکست می دادم.
(3)
دوستان عزیز آقای "هادی ساعی" نیز از این تکنیک استفاده می کرد. به گفته خود ایشون قبل از هر مسابقه در ذهنش میدیده که حریف اون روز رو به سادگی شکست میده چون ذهن خودش بود و هرکاری میخواسته انجام می داده. و در عمل هم نتیجه غیر از این نبود.

دوست عزیزی که کنکور داری - یا تو آزمون استخدامی میخوای شرکت کنی- ، هر شب که میخوای بخوابی و صبح که از خواب پا میشی تصویر سازی ذهنی کن:
"
ببین سر جلسه کنکور هستی. ببین سوال ها اومد. ببین که داری دفترچه رو باز میکنی. سوال ها رو ببین که خیلی ساده است و تو همه رو بلدی. خودت رو ببین که با آرامش کامل داری جواب میدی. ببین نتایج اومده و تو چقدر درصد های بالایی داری. ببین قوم و خویش ها اومدن خونه تون و شیریینی میخوان.
ببین در دانشگاه یا محل کار مورد علاقه ات قبول شدی و توی حیاطش داری قدم میزنی. عین زندگی واقعی.
و این تصویر سازی ذهنی باید مثل یک سریال دنبال بشه. و خواهی دید که این تصویر سازی معجزه می کنه.

(4)
انیشتین قبل از اینکه تئوری "نسبیت" رو ارائه بده، میگه:
"
من هر روز در گوشه ای می نشستم و چشم هام رو می بستم. و در ذهنم می دیدم که روی نواری از نور مثل اسکیت سوار هستم و دارم بین کرات و سیارات حرکت می کنم. آنقدر این تصویر رو در ذهنم تخیل کردم و دیدم که تونستم تئوری نسبیت رو ارائه بدم.
"
(5)
بتهوون در 35 سالگی کر میشه. ناشنوای مطلق. جالبه بدونید بزرگ ترین آثار موسیقی بتهوون بعد از 35 سالگی او خلق شده! بعد از اینکه ناشنوای مطلق شده!
کسانی که دستی در موسیقی دارند می دانند که یک موسیقی دان اول موسیقی رو به صورت نُت در خطوط حامل می نویسد و بعد اون نُت رو با آلت موسیقی اجرا می کنه و در اجرا متوجه میشه که ایراد نُت کجاست و ایراد رو اصلاح می کنه.
بتههون وقتی ناشنوا است و نُتی رو که روی کاغذ آورده رو نمی تونه بشنوه، جای تعجب داره که چطور نُت هاش رو اصلاح می کرده! جالب تر اینه که شاهکار هاش بعد از ناشنوا شدنش خلق شده. از بتهوون می پرسن "آقای بتهوون شما چطور این آثار رو خلق می کنی؟! تو که نمی تونی بشنوی؟!"
میگه:
"
کی گفته من نمی تونم بشنوم؟! من نُت ها رو می نویسم. چشم هام رو می بندم. در ذهنم می بینم که گروه کنسرت داره نُت من رو اجرا می کنه. اشتباهاتش رو با گوش ذهنم می شنوم و اصلاح می کنم.
"
(6)
ناپلئون بناپارت در زمدگی نامه اش میگه:
"
من بچه که بودم خیلی دوست داشتم فرمانده ی یک ارتش بزرگ بشم. هر روز گوشه ای می نشستم و چشم هام رو می بستم و خودم رو می دیدم که دارم یک ارتش بزرگ رو هدایت می کنم.
"
(7)
میکل آنژ، والت دیزنی و گوته هر سه در جداگانه در زندگی نامه هاشون گفتن:
"
هر شب که میخواستیم بخوابیم، چشم ها مون رو می بستیم.و چیز هایی که میخاستیم فردا توی زندگی مون اتفاق بیوفته رو در ذهنمون می دیدیم.
"
و جالب اینه که هر سه توی زندگی نامه شون گفتن که بیشتر اتفاق هایی که روز بعد می افتاد چیزهایی بود که ما دیشب توی ذهنمون دیده بودیم و میخواستیم که اتفاق بیوفته!

*     *     *  

کلیدهای موفقیت / جلسه چهاردهم / وقتی انرژی ها ما را هدایت می کنند !    

و اما تا اینجا من گفتم که حضور آدم ها در زندگی من و شما اتفاقی نیست! حالا می خوایم بگیم هیچ رویدادی در زندگی ما تصادفی شکل نمی گیرد! طبق قانون جذب رویداد هایی جذب زندگی ما می شوند که ما حواس مون رو به اون رویداد جلب کردیم.

قدرت جذب در حسی است که در فکر ما نهفته است.
وقتی میگی "خسته نباشین" چی رو جذب می کنیم؟ خستگی رو وقتی میگی "به مشکلاتت فکر نکن" چی رو جذب می کنیم؟ مشکل رو وقتی به یکی میگی "نیمه پر لیوان رو ببین!"، دقیقا داری بهش میگی به نیمه ی خالی لیوان فکر کن! این غلط ترین توصیه است! نیمی از لیوان پر از آب است و نیمی از لیوان پر از هواست! ما باید بگیم همه ی لیوان رو ببین! اصلا خالی وجود نداره! وقتی میگن نیمه پر لیوان رو ببین، ذهن تو خودکار داره کشیده میشه به جذب دردسر!

"عصبانی نشو"
"عجله نکن"
"با قیچی بازی نکن"
"دیر نکنی ها"
همه ی اینها یعنی جذب دردسر!

این ها باعث میشه که ما چیزی رو جذب کنیم که بهش تمایل نداریم. من و شما باید یاد بگیریم به جای اینکه ذهن مون رو درگیر چیز هایی بکنیم که نمی خواهیم، ذهن مون رو معطوف کنیم به چیز هایی که می خواهیم. ما چیزی رو جذب می کنیم که فکر ما روی اون متمرکز شده باشه و متاسفانه فکر ما معمولا روی منفی ها متمرکز است.

تو رو به خدا جذب درد سر بسه! تو رو به خدا بلا خواهی از کائنات بسه! مشکلات در درون ذهن من و شماست. و بذارین طنز بزرگ زندگی رو براتون تعریف کنم.
طنز تلخ و بزرگ زندگی من و شما اینه:
"مشکل رو در ذهن مون خلق می کنیم و انرژی هامون رو به دنبال جذب اون مشکل می فرستیم!"
ما خالق درد سر هامون هستیم. من اصلا و ابدا سیاسی نیستم ولی بذارید یه مثال بزنم که ببینید ما خودمون برای خودمون دردسر ایجاد می کنیم. لطفا برداشت سیاسی هم نکنید!
ما داریم بحث تکنیک های موفقیت می کنیم. آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد. وزارت بهداشت در اولین اطلاعیه هایی که داد گفت "مردم سبزی نخورید، وبا شیوع پیدا کرده".
من رفته بودم یکی از میادین تره بار میوه بخرم. یه خانمی حدود شاید 15 کیلو سبزی خرید! یه خانم دیگه ای بهش گفت "آخه خانم این چه کاریه که می کنی! خطرناکه ها! می میری ها!" خانمه برگشت گفت: "ولشون کن پدر سوخته ها! دروغ میگن! بمیرن همشون! این فلان فلان شده ها میخان حواس ما رو به سبزی پرت کنن، نفهمیم احمدی نژاد چی کار می کنه!"
خوب دوستان مرغ پخته هم تو قابلمه می خنده به این حرف! من سه روز تو خونه داشتم فکر می کردم "رابطه ی سبزی و احمدی نژاد چیه؟!" دیدم با هیچ چسبی این دو تا به هم نمی چسبن.
خوب عزیز من وبا اومده، نخور دیگه. حالا احمدی نژاد بخواد یه کاری بکنه باید تو رو سرگرم به سبزی بکنه! این آدم با فکر منفیش و ارسال انرژی منفیش داره چی رو برای خودش جذب میکنه؟ دردسر را.

سوال:
آیا در شهر شما گرانی و تورم هست یا نیست؟
هر کی بگه نیست، دروغ میگه، این که نباشه مگر در خواب، یه واقعیته که هست! ولی اگر ما شروع کنیم به فحش دادن، آیا قیمت ها میاد پایین می کنه؟
مثلا یه کلاس برگزار کنیم و توش هی فحش بدیم، بعد به آخر جلسه که برسیم، مردم بیان بگن خدا خیر تون بده شما 200 نفر با این کلاسی که برگزار کردید و فحش هایی که دادید باعث شدید که گوشت بشه کیلویی 5 هزار تومان!

اگه میشه بگید تا به جای یکی، 4 تا کلاس بگذاریم ؟ بعد اون وقت گوشت میشه کیلویی هزار تومان! اصلا یه کلاس کمه، یه دوره راه می ندازیم تا گوشت صلواتی بشه!
دوست من ! فحش من و شما که چیزی رو کم زیاد نمی کنه. آدم های این دوره و زمونه فکر می کنن وقتی که میرن تو مهمونی، هر چی بیشتر فحش بدن، فهم و درک سیاسی شون بیشتر! مثلا اگه اون به 6 تا نماینده مجلس فحش میده، من برای اینکه بگم سواد سیاسیم بیشتر به 10 تا وزیر فحش میدم!
یعنی دیگه من چقدر با سوادم! خوب عزیز من فحش تو که به کسی نمیرسه! مثلا من اگه به یه وزیر فحش بدم چی از اون کم میشه؟! هیچی؛ فقط انرژی منفی من میره و برام درد سر میاره. ما خالق درد سر های خود مون هستیم!

صبح داره از درد خون شون میره سر کار:
-: داری میری کجا؟
+: دنبال بدبختی هام! کجا! میرم یه خاکی تو سرم کنم! میرم بمیرم! کجا! میرم قبرستون!
خوب برو، از در که میره بیرون با سر میره تو جوب.
+: دیدی گفتم! زندگی نیست! من باید برم کانادا!
کانادا هم که بره، توی جوب های کانادا میره.
عزیز من داستان یک جای دیگری است.
خیلی ساده است؛ داستان اینه که فکر منفی شما میره و درد سر و بلا رو برامون جذب می کنه.
توی بحث نگرانی مثال هایی رو که زدیدم رو یادتون هست؟ انرژی منفی نگرانی من شما باعث میشه دردسر ها رو جذب کنیم. مثال خانم صاحب خانه ای رو که به مستاجر ها فحش می داد رو یادتون بیارید!
به اون دوست مون گفتم که عزیز من تو الان پیش من وایسادی و داری به فحشی که امشب می خوری فکر می کنی! انرژی تو برات فحش جذب می کنه.
فکر به اهانت میره خود اهنت رو جذب می کنه.

ما آدم ها مثل کسی می مانیم که کلی پول میزاریم تو جیب مون و صبح تا شب میریم بازار و چیز هایی رو که دوست نداریم میخریم! شب هم میشینیم نگاه شون می کنیم و می گیم "آخه من که اینا رو دوست ندارم!"ما توی زندگی مون با انرژی هامون داریم چی رو جذب می کنیم؟
بلا و دردسر رو جذب می کنیم. انرژی ما درکائنات صرف خرید درد سر می شود. عکس این قضیه هم صادق است. خداوند در قرآن فرمودند: "شکر کن تا نعمتت را زیاد کنم". وقتی شکر می کنی انرژیت مثبت است یا منفی؟
مثبت؛ این انرژی مثبت دنبال جذب پر تراکم مثبت است. دنبال جذب نعمت و روزی است.
دوستان عزیز داشتیم از قانون جذب صحبت می کردیم. گفتیم که همه چیز انرژی داره. و حسی که پشت فکر ما هست، چیز ها رو برامون جذب می کنه. گفتیم باید اون چیز رو باور کنی که انرژیت قدرت جذبش بالا بره و سریع عمل کنه.
گفتیم در جذب، نسبت به آنچه که شما به آن فکر می کنید، آنچه که جذب می کنید بیشتر خواهد بود. گفتیم که ما آدم هایی رو جذب می کنیم که مشابه خود ما هستند و پر رنگ تر از ما هستن بنابراین اگر می خوای انسان خوبی وارد زندگیت بشه،( به عنوان شریک زندگی، به عنوان همکار، به عنوان هم کلاسی، به عنوان همسایه و ...) باید خوبی ها رو زندگی کنی.
هیچ چیز اتفاقی نیست.

اگر در آپارتمانی زندگی می کنی که تمام واحد های اون هر روز دعوا دارن، مطمئن باش انرژی خود شما این واحد رو برات پیدا کرده و مقرر کرده که شما در این واحد ساکن بشی. حالا اگر تو یه فردی شدی که آرامش رو زندگی کردی، خوبی رو زندگی کردی، اتوماتیک انرژی تو، تو را در جایی (محل کار، خانه، دانشگاه و ... ) می برند که همه چیز آرام و خوب است.
شریک زندگی ای پیدا می کنی که خوب و آرام است. پس خوبی ها رو زندگی کنید تا آدم های خوب رو بتونیم به سمت خودمون بکشیم.
دوستان من الان وارد این بحث میشیم که هیچ حادثه ای در زندگی من و شما اتفاقی نیست و تک تک حوادث را، ما، با فکر و ذهن مون ایجاد می کنید و به وجود میاریم!
در حقیقت من امروز تعیین می کنم که فردا برام چه اتفاق هایی بیوفته.

دوستان عزیز
حرف ما اینه که ما آدم ها باید یاد بگیریم به آنچه که می خواهیم، فکر کنیم؛ نه به آنچه که نمی خواهیم! چون در هر دو صورت ما آن چیزی را جذب می کنیم انرژی ِ فکر شما به دنبال جذب آن چیز است. ما به جای اینکه به تنش ها فکر کنیم، باید خواسته هامون رو مورد توجه و در خط مقدم ذهن مون قرار بدیم.

دوستان در زمان جنگ، خیلی ها خودشون رو به هر طریقی که می شده می رسوندن به خط مقدم جبهه. به خاک ریز اول. خواستن هم باید این طوری باشه. خواسته اگه در خط مقدم ذهن قرار بگیرد ما به سادگی آن را جذب می کنیم.

و اگه این طور بشود، یه دفعه می بینیم که سر و کله ی یه چیز هایی تو زندگی مون پیدا میشه که سال ها انتظارش رو می کشیدیم. توی بحث ضمیر ناخودآگاه اشاره کردیم؛ رادیو رو روشن می کنی، مجری دقیقا داره پاسخ سوالی رو میده که ذهن تو به اون درگیره.

انرژی ها کاملا هوشمندانه، شما رو به سمت چیزی هدایت می کنن که بهشون فکر می کنید. اگر فکر کنی به چیزی که دوستش نداری، دقیقا آن رو جذب می کنی و اگر فکر کنی به چیزی که دوستش داری، دقیقا آن چیز رو جذب می کنی. رویداد های زندگی من و شما آینه ای می شود که تفکرات ذهنی من و شما را به سمت ما باز بتاباند.
توی بحث ضمیر ناخود آگاه گفتم که:
- با دوست منفی رفاقت نکنید.
- صفحه حوادث مجله رو نخونید.
- فلان نوار رو گوش نکنید.
- فلان مجله رو نخونید.
- ....
چرا؟

چون دقیقا آن ها در کانون توجه قرار می گیرند و ما آن ها رو جذب می کنیم. شما چیزی رو در زندگی جذب می کنی که به آن چیز بیشتر فکر و توجه کنید. متاسفانه نوک ِ پیکان ِ فکری ما دائما به سمتی نشانه رفته که آن چیز رو نمی خوایم.

تلفن میزنه به مادرش:
- مامان چطوری؟
- مشکلی نداری؟
- جاییت درد نمی کنه؟
- ....
می بینید چقدر بامزه ایم!
با این کار مشکل و درد را برای مادرش خلق می کنه.
میگه:
- نمی خوام تحقیر بشم.
- نمی خوام مردم دستم بندازن.
- نمی خوام کسی مسخره ام کنه.
- ....
و دقیقا تحقیر میشه و دستش میندازن و مسخره اش می کنن.
.
.
به هر آنچه که فکر کنی، آن چیز رو جذب می کنید.
.
.
- از کارم متنفرم.
- از فلانی حالم بهم می خوره.
- می خوام از شر فلان چیز راحت بشم.
- خسته شدم از این زندگی.
- چقدر تو ترافیک بمونم.
- همه اش درد، همه اش بیماری.
- ...
و دقیقا این ها رو بیشتر توی زندگیش جذب می کنه.
دوست من وقتی من و شما به چیزی که نمی خواهیم فکر کنیم، دقیقا داریم به کائنات میگیم ما همین رو می خوایم. از نظر کائنات، ما به چیزی که فکر می کنیم، آن را می خواهیم.

یه دوست کاسبی تعریف می کرد:
"
من چک های برگشتیم رو، اون هایی که رو دستم باد کرده، گذاشتم زیر شیشه. هر کسی میاد و میخواد چک بده، این چک ها به من هشدار میده که، چک نگیری ها! کلاه سرت میره! پاس نمیشه ها!
"
گفتم تو داری دقیقا به کائنات میگی:
- من چک های برگشتی بیشتری رو می خوام.  - من آدم هایی رو می خوام که بیان و سرم کلاه بزارن.
دوست من به جای اینکه بذاری شون زیر شیشه، ببر و بده به خانمت و بگو "خانم این ها رو یه جایی بذار که دم دست باشه. همین روزاست که بنده های خدا میان بدهی شون رو بدن"
ولی وقتی میذاری شون زیر شیشه میز، انرژی های تو کلاهبرداری های بیشتری رو به سمتت جذب می کنن.

یکی میگه "انقدر بدم میاد از آدم هایی که فلان طور باشن!"
این شخص داره آدم های آن گونه رو جذب می کنه.

طرف میگه "فلان کار نشدنیه. اگر هم بشه انقدر دردسر داره!" این شخص داره برای رسیدن به آن خواسته، برای خودش جذب دردسر و سختی و بلا میکنه.
وقتی فکر می کنی که شرایط زندگی تو بد است، داری بدی های بیشتری رو به سمت زندگی جذب می کنی. وقتی افراد با من صحبت می کنن، دقت که می کنم می بینم تمام حرف هاشون از بدی ها و منفی ها و زشتی های زندگیشونه.

بیشتر در مورد بدی های دوستش میگه. بهشون میگم یه لیست بنویس از خوبی های دوستت و به خوبی های او فکر کن و ذهنت رو متوجه کارهای مثبت او بکن و به طرز خارق العاده ای خواهی دید که مثبت های او پر رنگ تر میشه.
اگر ما خودمون را با چیزی که نمی خوایم، رو در رو بکنیم، در واقع داریم کاری می کنیم که اون ها مثل یک سد محکم جلوی ما بایستند.
دختر خانمی که نامزد بود، یه نامه نوشته بود به من و ازم خواسته بودن که چطور می تونه زندگیش رو بهتر بکنه. چیزی که می نویسم واو به واو نامه ی ایشونه. ببینید که چطوری ما خودمون رو در زندگی بدبخت می کنیم!
ایشون نوشته بود که:
"
همیشه نگران بودم که آیا می توانم در کنار یک مرد، زندگی آرام و بی دغدغه ای داشته باشم؟! الان به جایی رسیده ام که فکر می کنم، محبت کردن، با احساس بودن و انسان بودن، اشتباه است! و از زندگی خسته شده ام. می ترسم که نتوانم زندگی آرام و پر احساسی داشته باشم. از عادی شدن زندگی بعد از یک مدت، از محو شدن عشق و محبت در زندگی، از اینکه در زندگی مشترکم شاهد این باشم که ذره ذره آب می شوم و از زندگی بدون امید و بدون تلاش بیزارم. همه به من می گویند با شرایط روحی بدت و اوضاع اقتصادی جامعه، فقط باید مثل یک ربات کار بکنی و دیگر زمانی برای زندگی و عشق ورزی باقی نمی ماند. من از این حالت بیزارم. از زندگی آینده ام می ترسم. از شروع زندگی هراس دارم. از تکراری بودن و یک نواخت بودن زندگی ام می ترسم.....

"
این آدم داره چی رو جذب می کنه؟
تمام درد سر های عالم رو به زندگیش جذب می کنه.
خوب بگو:
"
من دوست دارم زندگی عاشقانه ای داشته باشم. من دوست دارم همسر پر احساسی داشته باشم. من دوست دارم در زندگی آرام کنار همسرم، این رو داشت باشم ... اون رو داشته باشم ...."
باز هم تکرار می کنم. روی چیزی که می خواهی به آن برسی، متمرکز بشو؛ نه روی چیزی که نمی خوای به اون برسی! آگاهانه و با یک حس قشنگ و دلچسب، فکر کنم که از زندگیت چی می خوای؟ یادت باشد، انرژی تو آنچه را که به آن فکر می کنی برای تو جذب می کنه. چه فکر درست، چه فکر غلط! چه فکر مثبت، چه فکر منفی!

و وقتی به یک چیز مثبتی فکر کردی و از درون از این فکر مثبت لذت بردی، کائنات اون چیز رو برات پدیدار میکنه و جلوی چشمت نمایانش می کنه.
به جای اینکه فکر کنی به اینکه "نباید رفتارشون با من این طور باشه"، فکر به این که "رفتارشون باید با من چطور باشه." به جای اینکه به بدهی هات فکر کنی، به حس قشنگی فکر کن که بعد از پرداخت همه ی بدهی هات و پاس شدن اون چک ها داری. از الان خودت رو در اون عالم ببین.

به طرز کاملا شگفت انگیزی، علل و عواملی رقم می خوره که تمام چک های تو پاس بشه. به جای اینکه فکر کنی که این بیماری تو را از پا می ندازه، به آینده ی نزدیکی فکر کن که سالم هستی و پر انرژی و شاداب هستی و داری زندگی می کنی.

بعضی ها هم که انقدر بامزه ان که برای تفکرات منفی و غلطشون با دیگران شرط هم می بندن! این ها انقدر با حالن که آدم میخواد لپشون رو گاز بگیره!
- حالا ببین! اگه امروز یه اتفاقی نیوفتاد که حال ما رو بگیره! حالا ببین!
بعد هم که اتفاقه میوفته:
- دیدی! دیدی! می دونستم!
چی چیو میدونستم!
تو خودت داری با انرژیت اون اتفاق بد رو رقم میزنی.
- من که می دونم! امروز تو اداره با فلانی درگیر میشم! شرط! (دستش رو دراز می کنه که با همکارش شرط ببنده)
بعد که میزنن هم دیگه رو له می کنن:
- دیدی! دیدی گفتم!
-ما می تونیم این طور فکر کنیم که "نمی تونم!"، "نمیزارن!"، "نمیشه!" و تک تک این ها آفریده می شوند! زندگی من و شما آن گونه خواهد بود که ما آن رو خلق می کنیم. دوست من، زندگیت رو در آینه ی ذهن، درست خلق کن. به زندگی ایده آلت فکر کن.
خودت رو در اون زندگی احساس کن، مثلا ماهی ای که شناور در تنگ آب است. با عمق وجودت اون زندگی قشنگ رو حس کن و به انتظار معجزه بنشین. آن هم در زمان بسیار کوتاه، مثلا یک ماه! نه اینکه 10 سالی به انتظار بنشینی ها! نه! معجزه می کند در زمان بسیار کوتاه!

نتیجه ای که گرفتیم:
اتفاقات پیرامون ما به واسطه ی انرژی های ما رقم می خورد و شکل می گیرد. خودمون خالق اتفاق های زندگی فردا و پس فردا مون هستیم. پس لطفا اتفاقات رو خوب خلق کن.
 

*    *   *  

کلیدهای موفقیت / جلسه شانزدهم / به به !    

3) هر چه پیش آید، خوش آید.

قدیمی ها میگفتن "الخیر فی ما وقع" ... خیر در آنچه که اتفاق می افتد است. قدیمی ها رو می دیدین چقدر از ما آرام تر بودن. مثلا قدیمی ها انرژی درمانی می کردن؟ آب درمانی می کردن؟ کلاس یوگا می رفتن؟قدیمی ها باور های آرام ساز داشتند.

اگر به یه قدیمی می گفتن "بچه ات افتاده و پاش شکسته" با آرامش کامل می گفت "الخیر فی ما وقع". الان به ما بگن یکی از اعضای خانوادت پاش شکسته چه واکنشی نشون میدیم؟ خدا در قرآن سوره ی شرح آیه ی 5 و 6 می فرماید: "فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا"

انقدر قشنگ گفته که من هر وقت میبینمش کلی ذوق می کنم. "بدان که به همراه هر سختی آسانی است." اِنَّ در زبان عرب حرف تاکید است. وقتی خداوند دو بار اِنَّ رو تکرار کرده یعنی اینکه دو بار دارن تاکید می کنن. حتما حتما. مطمئن مطمئن باش ایزو 9002! شک نکن.
من با خواهرم داریم میریم بیرون. میایم از پله ها بریم پایین میگم "خواهر گاز رو بستی؟" میگه "بله بستم" میریم تو پارکینگ میگم "خواهر گاز رو بستین دیگه؟!" چرا دو بار میگم؟ چون میخوام مطمئن بشم و تاکید بکنم که گاز رو حتما بسته باشه.

خداوند اینجا دو بار تاکید کرده. دو بار اِنَّ رو گفته و دو بار هم خود جمله رو گفته. در کل میشه 4 بار! خدا میگه مع العسر. مع چیزی است که در درون چیز دیگری باشد.  خدا می فرماید در دل سختی، آسانی است.

جالبه! العسر با الف و لام اومده این الف و لام دو تا مفهوم داره اینجا.
1) الف و لام جنس: یعنی هر عسری. یعنی هر چیزی در عالم که سخت باشه در دل خودش یسر رو هم دارد. خیلی قشنگه!
2) الف و لام معرفه: یعنی چیزی که تو میشناسیش. العسر یعنی تو سختیت رو میشناسی ولی یسر الف و لام ندارد، یعنی تو آسانیت رو نمی شناسی.
بذارید این دو تا آیه رو براتون معنی کنم.

خداوند فرمودند حتما حتما حتما حتما در دل و به همراه هر سختی، آسانی است که این شامل تمام همه ی سختی های عالم است و استثنا ندارد. سختی هایی که شما میشناسید و آسانی ها و گشایش هایی که نمی شناسید. ما نمی بینیم این آسانی رو؛ خدا چه کند؟ خدا داره قول میده.

هر چه پیش آید خوش آید.
دوستان عزیز هر چه پیش آید نه هر چه ما آن را پیش بیاریم! یعنی اینکه الان به من زنگ بزنن بگن فلان اتفاق افتاده. یه پسر جوانی می گفت که:
"
دیشب تو کوچه راه می رفتم. یه دختر خانمی رو دیدم. یاد صحبت های فرهنگ افتادم گفتم «هر مساله موهبتی است الهی». رفتم جلو بهش تنه زدم گفتم «الخیر فی ما وقع» دختره شروع کرد به فحش دادن. گفتم هر چه پیش آید خوش آید.
"
آنچه پیش می آید، نه آنچه که ما پیش می آوریمش! قاطی نکنین ها!

4) خیر مقدم به پیش آمد ها:
دوستان عزیز بیاید از این به بعد به هر سختی ای که وارد زندگی ما می شود سلام کنیم. بیاید از این به بعد به هر پیش آمدی که رخ می دهد از ته ته ته ته ته دل مون بگیم "به به"!
این به به یعنی تسلیم.
یعنی رضایت.
یعنی شکر.
یعنی سپاس.
یه قضیه ای رو الان براتون میگم. در پایان هر جمله - جایی که نوشته شده -  از ته ته قلب تون و با صدای بلند داد می زنید "به به"!
"
دوستان عزیز من بلافاصله بعد از کلاس، باید برم فرودگاه مهر آباد و از اونجا به فرودگاه امام خمینی و از اونجا مستقیما پروازی دارم به لندن. و بلافاصله بعد از رسیدن به لندن قرار دادی رو امضا می کنم که برای من 100 هزار دلار سود خالص دارد.
به به
کلاس که تموم شد میرم سوار ماشین بشم که می بینم ماشین پنچره!
به به
جک می زنم زیر ماشین که چرخ رو عوض کنم. چون عجله می کنم جک از زیر ماشین در میره و میخوره تو ساق پام!
به به
لنگان لنگان چرخ رو در میارم. میام زاپاس رو در بیارم که جا بزنم، میبینم که زاپاس هم پنچره!
به به
خدایا چه کار کنیم؟! دیر نشه؟! بالاخره باید پنچری رو گرفت. دو تا لاستیک رو میارم جلوی در ، یه ساعت با گردن کج وایمیستم هیچ کس سوارمون نمیکنه!
به به
بالاخره یه ماشین وانت پیکان می ایسته و دو تا لاستیک رو میندازم پشتش و سوار میشم. همین جوری که داریم میریم میبینم سر یه کوچه تابلو زده "پنچر گیری شبانه روزی قاسم آقا داخل کوچه". آقا خدا خیرت بده، نگه دار. با لاستیک ها میام پایین.
به به
دو تا لاستیک رو هل میدم و میرم خدمت قاسم آقا که میبینم کرکره ی مغازه پایینه و نوشته "به علت فوت پدر یک هفته تعطیل است"!
به به
خدایا چکار کنم؟! پرواز داره از دست میره. صد هزار دلار! با عجله لاستیک ها رو هل میدم، چون عجله می کنم یه لاستیک در میره. من بدو لاستیک بدو!
به به
همین جوری که من دنبال لاستیک فراری ام، یه موتوری میکوبه بهم!
به به
پرت میشم تو جوب!
به به
از هشت جای بدنم خون میزنه بیرون!
به به
هر انسان زنده 5 لیتر خون توی بدن داره. خون های من یه ده دوازده لیتریش با آب های جوب میره!
به به
نیمه جان من رو میرسونن به یک بیمارستان. متصدی اورژانس یکم نگا نگام میکنه و میگه آقای محترم معلومه که شما دارین می میرین ان شاء الله ولی اگه پنجاه هزار تومن ندین، بستری تون نمی کنیم!
به به
دست می کنم تو جیبم؛ هزار تومن بیشتر ندارم!
به به
بذار زنگ بزنم داداشم سریع 50 هزار تومن بیاره. گوشیم رو در میارم زنگ میزنم، "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!"
به به
زنگ برنم دفتر کمیته امداد بگم این پولایی که جمع می کنید، یه 50 هزار تومنش رو بیارید به داد ما برسین.... "در دسترس نمی باشد"!
به به
زنگ بزنم عموم؛ باتری موبایلم تموم میشه!
به به
می میرم!
به به
"
آفرین به تمام کسایی که همه به به ها رو گفتن. خوشا به حال اونهایی که با به به می میرند.
(این ها صحبت های آقای دکتر شاهین فرهنگ است)
من در زمان جنگ در همین سرزمین پاک و مطهر رفقای زیادی داشتم. تو همین اهواز با هم بودیم. میرفتیم جبهه و میومدیم. زمان جنگ دوستان زیادی رو دیدم که جلوی چشم من با به به رفتند! ترکش خورده بود و روده هاش ریخته بود بیرون. میخواستم بهش روحیه بدم که حالا چیزی نیست.
می گفتم: "نگران نباشی ها، یکم روده است!"
می گفت: "روده ها رو ببین ... هه هه هه ..."
دو دقیقه بعد هم تموم بود ها!

و الان انسان های بسیاری رو میبینم که با "اه اه" می میرند! وقتی هم میخواد بمیره آخرین "اه" زندگیش رو میگه و جون می کنه!
اونهایی که در زندگی اهل به به گفتن هستند، خودشون رو بزرگ و مسئله رو کوچک می کنند و اونهایی که اهل اه اه گفتن هستند، خودشون رو کوچک و مسئله رو بزرگ می کنند.

رفتین پارک. بچه سه چهار ساله مون گم شده. همه ی خانواده با نگرانی تمام میگن "کوش؟  بدبخت شدیم!  خفاش روز اینو نبره! " شما یاد گرفیتن اونجا به به بگین: "به به گم شده" با اجازتون اول لهتون می کنن! اینجا باید به به رو توی دلتون بگید.

وقتی با این به به آرام شدی، نگاه می کنی میبینی که بچه دقیقا جلوی چشمتون بوده!"

اونایی که نا آرامند، نمی تونن درست ببینند. از این به بعد به سخت ترین مسئله ی زندگی میگیم به به.

طرح تعدیل اومده و میخان صبح بندازنت بیرون میگی به به!
صاحب خونه میگه دو روز دیگه وسایلت تو کوچه. میگی به به!
دکتر تست میدی؛ سرطان داری. میگی به به!
و این به به گره ها رو یکی یکی باز می کند.

سرطان خداحافظی می کنه و میره.
صاحب خونه میگه "شما می تونی یه دو ماه دیگه بمونی"
صبح که میری برای تعدیل که فرم رو امضا کنی و بری خونتون. میگن "امروز رییس اومد گفت سه نفر از این تعدیلی ها بمونن. یکیش شما هستی"
به به شرایط رو به طرز شگفت انگیزی عوض می کند.

پس یاد بگیریم از این به بعد هر وقت اتفاقی برامون افتاد ، نگاهی به بالا بندازیم لبخندی بزنیم و با تمام وجود بگیم "به به"