بزرگان می روند، بزرگی می ماند
بزرگان می روند، بزرگی می ماند
هنری فورد کی بود و چیکار کرد
هنری فورد درسی ام جولای 1836درایالات میشیگان آمریکاچشم به جهان گشود.پدراودهقانی بود که هیچ دلیلی برای فرستادن پسرش به مدرسه برای ادامه تحصیل نمی دید.پس ازاین که هنری دوره ابتدایی را به پایان رساند،پدرش تصمیم گرفت که اورابه جای رفتن به مدرسه وپاره وفرسوده کردن لباس درمزرعه نگه دارد تا اورا یاری کند.درنتیجه،فوردازدوران کودکی با کارهای شاق جسمانی درمزرعه آشنا شد.او می گوید:
دردوران کودکی دراین اندیشه بودم که چگونه می توان زراعت رابه شیوه بهتری انجام داد
استعداد ونبوغ فنی ومکانیکی فورد درعمل ،وتصویری که ازماشین درذهن داشت آغازپیمودن راهی بود که نیروی ماشین را جایگزین کارطاقت فرسای مزرعه می کرد وبه اتحاد چند صدساله انسان وحیوان برروی مزارع پایان می داد.درحالی که بچه های هم سن وسال هنری درکوه ودشت بازی می کردند اوبا تکه پاره های ازفلزات ،که ازآنها ابزارهای مختلفی ساخته بودسرگرم می شد. اومی گوید:
«درآن روزها،اسباب بازی به شکل متداول امروزوجودنداشت و بچه هابه سلیقه خودبرای خودشان اسباب بازی می ساختند. بازیهای من ابزارهایی بود که هنوزبا آنها سرگرم می شوم. هر قطعه ای ازیک ماشین به نظرمن به گوهرگرانبهای یک گنجینه می ماند.»
پدرهنری که به اشتیاق بی حد و حصرونبوغ واستعداد وی پی برده بوداجازه داد که کارگاه کوچکی درآلونکی برپا کندوبیشتراوقاتش رادرآنجا بگذراند.به این ترتیب،پسرک باچند ابزارساده وپیش پا افتاده درراهی قدم گذاشت که به پایانی مفیدوپرافتخارمی رسید.
نقطه عطف زندگی فورد
وقتی فورددوازده سال داشت؛ناگهان اتفاقی ساده اورابه راهی پرافتخارهدایت کردکه درهای ثروت ومکنت رابه رویش گشود.او می گوید:
«روزی با پدرم درهشت مایلی دیترویت به اطراف شهرمی رفتیم که لوکوموتیوی رادیدیم. منظره آن روزچنان درخاطرم مانده است که گویی همین دیروزبود. منظره آن روزچنان درخاطرم مانده است که گویی همین دیروزبود.ارابه تنها وسیله ای بودکه تا آن زمان دیده بودم. لوکوموتیوبرای عبورماواسبهایمان مجبور به توقف شد.من دربرابردیدگان پدرم که ازحال وهوای من باخبربود،ازارابه پیاده شدم تاازنزدیک بتوانم لوکوموتیوراببینم.این صحنه،آغازورود من به دنیای ماشین بود. درآن زمان بسیارکوشیدم تا مدلهایی ازآن را تهیه کنم. با وجوداین هدف نهایی من ساخت اتومبیل بود اززمانی که که با آن لوکوموتیودرآن جاده روستایی روبرو شدم،همواره دراندیشه ساخت ماشینی بودم که جاده ها را درنوردد.»
فورد به پیروی ازآتش عشق خودکه الهام بخش اوبو،به فکرساخت ماشینی افتاده بودکه همچون تیری چله کمان بگریزد و جاده ها راپشت سرگذارد.این خواسته حتی یک دم راحتش نمی گذاشت وبه آرزویی وسوسه انگیزبدل شده بود.تفاوت زیادی بین اندیشه وعمل وجود دارد.درحقیقت،عدم جرأت وجسارت،اغلب مردم رادر اجرای طرح هایشان به عقب نشینی وامی دارد.اما فوردازکسانی نبود که اجازه دهد مشکلات اورا دلسرد ونومید کنند.اومتفاوت ازدیگران می اندیشید وازاین اصل پیروی می کرد:
«هرکاری که جاذبه داشته باشد.آسان است وهمیشه می توان به نتایج آن اطمینان داشت.»
کاردرمزرعه هرگزنظرش راجلب نکرد.اومیل داشت کارهایش با ماشین ارتباط داشته باشد.گرچه اوازکودکی به چنین چیزی می اندیشید؛اما درهفده سالگی مقصود خود را آشکاروکارآموزی درکارگاه موتور سازی درای راک را آغازکرد.پدرش با تصمیم اوبه شدت مخالف بود،زیراپسرش راکه پشتوانه محکمی برای اوبود ازدست می داد.اما ازسوی دیگر،آمریکا یکی ازصنعتگران بزرگ خود را به دست می آورد.سه سال به این ترتیب گذشت.فورد درنخستین سال کاردراین کارگاه، کارآموزی را به پایان رساند و ازفن مکانیکی آگاهی کامل پیدا کرد.او می گوید:
«ماشین برای یک مکانیک،چون کتابی برای یک نویسنده است. نخست باید ایده ای ازآن را درذهن پروراندوسپس با ذهنی روشن آن را به اجرا درآورد.»
پس ازدوره کارآموزی،رویای فورد در روح وروان او ریشه بیشتری دوانید،عطش وی برای تحقق آرمانش شدت گرفت واورا به راهی هدایت کرد که به شکوفایی خلاقیت اومی انجامید. اندیشه ساختن خودرو،آرام وقراراورا سلب کرده بود. این نکته راهمواره باید به خاطرسپردکه به شکوفایی خلاقیت اومی انجامید.اندیشه ساختن خودرو،آرام وقراراورا سلب کرده بود. این نکته راهمواره باید به خاطرسپرد که تا اراده ی هست،راهی نیزهست.هنری فورد ایمان داشت که راههای گوناگونی برای رسیدن به آرزوهایش وجود دارد.او برای تأمین نیروی محرکه خودروی خیالی خود،مدتها دراندیشه استفاده ازبخارآب بود.پس ازدوسال کاردریافت که این روش،راه به جایی نخواهد برد.او هر نشریه ی علمی را که به دست می آورد ،با حرص وولع ، ازنظرمی گذرانیداو می خواست اطلاعات بیشتری از رشته ی مورد نظر خود به دست آورد.
به این ترتیب با تلاش فراوان وبا مطالعه ی نشریاتی که مطالب تازه ای را در زمینه ی ماشینها به چاپ می رساندند ،جای خالی تحصیلات رسمی خود را پر کرد.
به پیش بینی این نشریات گاز حاصل از تبخیر بنزین ،می توانست روزی سوخت ماشین ها را تامین کند. مردم عادی چنین اکتشافی را صرفا کنجکاوی های فنی و تخیلات علمی تلقی می کردند و نمی توانستند باور کنند که روزی این ابداعات در کار وزندگی مردم جهان ، تحولی بزرگ را ایجاد کند.متخصصان و کارشناسان ، اتفاق نظر داشتند که بنزین نخواهد توانست جایگزین نیروی حاصل از بخار آب شودو در موتور اتومبیل به کار بردده شود. اما جوانی که در شهری کوچک در میشیگان می زیست ، طور دیگری فکر می کرد.
فورد که در شرکت وستینگهاوس به عنوان سرمکانیک خدمت می کرد، کارش را رها کرد و به مزرعه ی خانوادگی خود بازگشت. کارگاه فنی او تمام آلونک را اشغال کرده بود.پدرش به او قول داد که اگر از این ماشین لعنتی دست بردارد ، قطعه زمینی را به او خواهد داد .اما فورد این پیشنهاد را نادیده گرفت و استوار به راه خویش ادامه داد. او می گوید:
«هروقت مجبور نبودم که در مزرعه به بریدن الوار بپردازم ،بر روی طرح موتور بنزینی خود کار می کردم و اندک اندک اجزاء آن و چگونگی کارش را کشف می کردم .هرچه به دستم می رسید می خواندم و به همین ترتیب ، بیشترین دانش را برای انجام کار اندوختم.»
او ایمان کامل داشت که روزی خواهد توانست در کارگاهش خودرویی پدید آورد .به همین دلیل برای تحقق رویای خود بی امان کار می کرد .زندگی در مزرعه همچنان با مزاج او ناسازگار بود . ذهنش عرصه ی تاخت و تاز خلاقیت ها شده بود و کار طاقت فرسای جسمانی در مزرعه ، حتی یک دم از تصورات خلاقه اش نمی کاست .همین که شرکت ادیسون دیترویت ، شغل مهندسی ماشین سازی را به او پیشنهاد کرد، بی درنگ آن را پذیرفت . او برای دومین بار خانواده را ترک کرد و پس از آن دیگر نتوانست نزد خانواده اش بازگردد . او خانه ی بسیار کوچک و محقری را در دیترویت اجاره کرد و کارگاهی را در پشت آن به وجود آورد و هر روز پس از بازگشت از کارخانه ، تا پاسی از نیمه شب در این کارگاه با موتور بنزینی خود کار می کرد .شعار فورد این بود:« هر کاری که جاذبه داشته باشد وهمیشه می توان به نتایج آن اطمینان داشت.»
سرانجام تلاش مداوم او ثمر بخشید و در سال 1892 ،در سن بیست و نه سالگی درست هفده سال پس از آن که نخستین ماشین را در آن جاده ی روستایی دیده بود و با خود عهد کرده بود روزی به رویای خویش تحقق بخشد ، ساخت اولین موتور اتومبیل خود را به پایان رساند .هفده سال تلاش و فداکاری بی وقفه ، رویای او را با واقعیت پیوند داد و او را به آرمانش رساند.
موفقیت مستلزم شکیبایی و پایداری است .افرادی که پس از چند ماه یا حتی چند سال از رفتن به سوی هدف خود باز می مانند، باید از استقامت و مداومت این مرد بزرگ درس عبرت بگیرند .روزی او با نخستین اتومبیل بنزینی بزرگ و بدقواره ی خود که در حال حرکت پنداشتی تلوتلو می خورد ، در خیابان های دیتروت ظاهر شد .ساکنان شهر با دیدن آن ، مانند آدمیانی که به سیاره ی دیگری قدم نهاده باشند، شگفت زده شدند.او می گوید:
«مردم اتومبیل مرا به چشم یک مزاحم می نگریستند . این اتومبیل سر و صدای زیادی ایجاد می کرد و اسبها را رم می داد.به علاوه در خیابان ها موجب ازدحام می شد. هرجا اندکی توقف می کردم ، چنان انبوهی از جمعیت اطرافم را می گرفت که حرکت مجدد برایم مقدور نبود .اگر دقیقه ای اتومبیل را در جایی رها می کردم ، فضولی از راه می رسید و پشت فرمان می نشست و می کوشید آن را به حرکت درآورد .عاقبت مجبور شدم با خود قفل و زنجیری بردارم و به هنگام توقف آن را به یک تیر چراغ ببندم.»
او برای اینکه کارایی اتومبیلش را تا آنجا که ممکن بود افزایش دهد، حدود یک سال آن را در همه ی زمینه ها آزمایش کرد .سرانجام این اتومبیل را به قیمت دویست دلار فروخت.
فورد پس از کسب نخستین موفقیت، تحقیقات وآزمایش های خودرا رها نکرد، چرا که هدفی بزرگتررا پیش رو داشت. اودر خاطرات خود می نویسد:
«قصد نداشتم اتومبیل های لوکس و زیبا بسازم .من به تولید انبوه می اندیشیدم .از این رو می دانستم که قبل از هر چیز ،باید نمونه ای در اختیار داشته باشم.»
درتمام این مدت ،او در شرکت ادیسون دیتروت کار می کرد و همواره به سرانجام اتومبیل بنزینی خود می اندیشید. مدیران شرکت هنگام بستن قرارداد جدید، افزایش حقوق و سمت بالاتری را به او پیشنهاد کردند .فورد اندیشید که اگر بخواهد این قرارداد را بپذیرد، باید تحقیقات خود را در زمینه موتورهای بنزینی نیمه تمام گذارد و وقت خود را به نیروی برق که پیش بینی می شد تنها منبع انرژی در آینده باشد اختصاص دهد.
جان کلام این است که ازاو تقاضا شده بود تا به بهای دست کشیدن از رویاها و آرزوهای خویش، از مزایای عادی فراوان و آینده ای روشن بهره مند شود. این دامی است که بیشتر مردم درآن فرو می افتند ، چرا که به قول معروف سرکه ی نقد به از حلوای نسیه است! نیاز مردم به امنیت شغلی و مالی چنان شدید است که آماده اند تا از ارزشمندترین آرزوهای خود چشم بپوشند . اما فورد ترجیح داد که شانس خود را در بوته ی آزمایش بگذارد وتمام تلاش خود را صرف تحقق آرزوهای خویش یعنی تولید انبوه خودروهای بنزینی کند.
یک بار دیگر در تاریخ بشریت، مردی می خواست ثابت کند که اگر خواسته ای از ژرفای دل برخیزد به طور حتم برآورده خواهد شد ، حتی اگر همه ی مردم آن را ناممکن شمارند. او می گوید:
«برای اینکه تحت فرمان کسی نباشم ، دست از کار کشیدم.»
درپانزدهم آگوست 1899 ،هنری فورد در نهایت فقر و تنگدستی شرکت ادیسون را ترک کرد.او قصد داشت با تولید انبوه خودرو براین گمان که تنها ثروتمندان استطاعت خرید اتومبیل را دارند، خط بطلان بکشد . هیچ یک از بازرگانان با تجربه ی دیترویت حاضر نشد یک پول سیاه در این کار پرخطر سرمایه گذاری کند. مردم معمولا در طرح هایی سرمایه گذاری می کنند که از نتایج آن کاملا اطمینان داشته باشند .به همین دلیل فورد می بایست بار سنگینی را بردوش می کشید.
او عاقبت توانست چند سرمایه گذار باجرئت و جسور را برای تولید خودروهای بنزینی گرد هم آورد و این آغاز کار شرکت اتومبیل سازی دیترویت بود .فورد به عنوان سر مهندس شرکت ، سه سال تمام بر تولید اتومبیل های این کارخانه که کم و بیش به نخستین اتومبیل او شبیه بودند، نظارت داشت .این شرکت تنها می توانست در هر سال حدود شش تا هفت اتومبیل تولید کند .فورد به این می اندیشید که اتومبیل های خوب و مناسبیبرای استفاده ی عموم تولید کند ، در صورتی که شرکای او تنها به تولید بیشتر ، فروش بیشتر و گرمی بازار خود می اندیشیدند . سرانجام بین او و شرکایش اختلاف نر پدید آمد و او ناگریز در سال 1902 استعفای خود را تسلیم کردو از شرکت اتومبیل سزی دیترویت کناره گرفت .در استعفانامه ی خود نوشته بود که دیگر تحت فرمان کسی نخواهد بود .در حقیقت ،این تجربه ی تلخ نه تنها ایمان فورد را متزلزل نکرد، بلکه به او آموخت که برای پیشرفت باید مستقل بود و عنان کار و زندگی را به دست گرفت. او می گوید:
« البته خوب و پسندیده است که انسان هر روز صبح در اول وقت ، کار خود را آغاز کند و هر بعد از ظهر آن را به پایان برساند ، به شرط آنکه مقررات موسسه متبوع خود را بپذیرد و مایل باشد که در تمام عمر مزد بگیر باشد و یک حقوق بگیر مسئول باشد.»
هنری فورد قاطعانه تصمیم داشت در زمره ی مدیران و کارفرمایان باشد. از این رو تمام وقت خود را صرف پی ریزی امپراطوری صنعتی خود می کرد . با وجود این او هنوز چیزی کم داشت که عبارت بود از : روشی که با آن بتواند مردم را از تولیدات خود آگاه کند .مسابقه ی اتومبیل رانی این خلاء را پر کرد.
درآن روزها مردم برای سرعت اتومبیل اهمیت زیادی قایل بودند. به همین دلیل ، تولید کنندگان اتومبیل برای عرضه ی اتومبیل های خود در این رقابت شرکت می کردند .فورد هم برای ایم که قدرت موتور اتومبیل های خود را به نمایش گذارد، فرصت را مغتنم شمرد و در سال 1903 دو اتومبیل به نامهای 999 وارو (Arrow) به معنای پیکان برای شرکت در مسابقه آماده کرد .اوموفق شد با اختلاف نیم مایل درمسابقه برنده شود.
مردم دریافتند که فورد سریع ترین اتومبیل را تولید می کند. این موفقیت اشتیاق او را صد چندان کرد .فورد تصمیم گرفت با تاسیس شرکت موتور فورد تمام دار و ندار خویش را دستخوش خطر کند .او مدیر عامل ، سرپرست کارگاه ، سرمکانیک و سرمهندس شرکت بود. احساس می کرد که پیروزی در مسابقه ی اتموبیل رانی نام او را بر سر زبان ها انداخته است .از این رو به فکر افتاد که تا تنور داغ است نان را بچسباند. او فکر می کرد چنین فرصتی ممکن است هرگز تکرار نشود .پس کارگاه دیگری اجاره کرد و به قلمرو فعالیت خود افزود. فورد از همان آغاز کار ، یک سر و گردن از رقبای خود بلندتر بود، اما از جهتی دیگر نیز با شرکایش اختلاف نظر داشت .آنها نسبت به وزن زیاد خودروها بی اهمیت بوند، و حتی معتقد بودند که هر چه خودرو سنگین تر باشد، گرانبهاتر است .اما فورد خلاف این را می اندیشید.اتومبیلی که او قصد ساختنش را داشت (مدل A) شیک ترین اتومبیلی بود که تا آن زمان ساخته شده بود و سریعترو کم مصرف تر از از آنها نیز بود .شرکت فورد، در نخستین سال تولید این اتومبیل ، هزار و هفتصد و هشت دستگاه از آن را فروخت و این حقیقت را ثابت کرد که می توان برای استفاده عموم به تولید انبوه رسید .این موفقیت چشمگیر ، موجب پیدایش رقبا از گوشه و کنار شد.فورد کمترین توجهی به رقبا نکرد ، زیرا نقطه نظرهایی محکم و واقع بینانه داشت .مطمئن بود که بیشتر این شرکت ها از طرح های او تقلید خواهند کرد و تنها شمار اندکی ازآنان با اتکا به طرحهای خود به تولید و عرضه محصولات متفاوت خواهند پرداخت . این عبارت همیشه ورد زبان فورد بود:« چرا کاربهتری عرضه نکنیم؟»
و او عزم خود را جزم کرده بود تا در جهت این مقصود پیش بتازد . اتومبیل های فورد به زودی به عنوان محکم ترین ومطمئن ترین اتومبیل ها شناخته شدند.
در دومین سال تولید ، فورد با عرضه ی مدل های (C،B،A) گامی دیگر به جلو برداشت .کارش از هر جهت سکه بود .او به این نتیجه رسید که وسعت فعالیت جای بزرگتری را نیاز دارد. به همین دلیل با احداث یک کارخانه ی سه طبقه ، امکان تولیدات بیشتر را فراهم کرد.
پنج سال بعد ، شرکت موتور فورد، نام هزار و نهصد و هشت نفر را در لیست پرداخت حقوق خود داشت .کارخانه به طور کامل در تصاحب او بود و سالانه شش هزاروصد وهشتاد ویک اتومبیل تولید می کرد که در آمریکا و اروپا به فروش می رسید.
به این ترتیب، پسرکی که روزی پس ازدیدن یک لوکوموتیو، با خود شرط کرد که روزی اتومبیلی بسازد ، سرانجام آرزوی خود را برآورد و نام خود را درصفحات زرین زندگینامه ی مردان نام آور جهان ثبت کرد با وجود این ، هنری فورد ازآن دسته افراد نبود که با رسیدن به این توفیق بزرگ و رسیدن به پول کلان و ثروت کافی بیاساید و از آن پس با ثمره ی کار و تلاش چند سال پیش خود زندگی بگذراند.
او می گوید:
«من می توانم از تلاش دست بشویم، از کارکناره بگیرم و از این پس در ناز و نعمت زندگی آسوده ای داشته باشم؛ اما من موفقیت را آغاز کار بیشتر تلقی می کنم .گرچه می دانم که بازنشستگی به معنای کناره گیری از کار است، اما بین کناره گیری و از دست دادن کنترل کار، تفاوت فاحشی وجود دارد.»
تولیدات کارخانه اتومبیل سازی فورد، به مرز صد اتومبیل در روز رسیده بود که درآن زمان باورکردنی نبود. شرکای فورد بیم آن را داشتند که بلند پروازیهای او درگسترش هرچه بیشتر شرکت ، دیر یا زود آنها را به ورشکستگی بکشاند.به علاوه ،بسیاری از کارشناسان محافل مالی، معتقد بودند که او به زودی بازار فروش اتومبیل را قبضه خواهد کرد.یکی از سهامداران درجلسه هیئت مدیره از او پرسید که آیا تصور می کند که بتواند تولید اتومبیل را به همین شکل حفظ کند ؟ او پاسخ داد که ساخت صد اتومبیل در روز ناچیزاست و اوامیدوار است که بتواند روزانه هزار اتومبیل روانه ی بازار کند. او می گوید:
«اگر به توصیه های خردو کلان شرکایم توجه می کردم، درجا می زدم.آنان توقع داشتند که بخشی از سرمایه شرکت را به خرید ساختمان زیبای اداری اختصاص دهم ، با رقبای فعال و جدی شرکت کنار بیایم و تنها گاهی مدل های جدید را برای جلب عموم طراحی کنم. آنان انتظار داشتند که من از ترس روبرو شدن با خطرات ناشناخته، آرامش و سکون پیشه کنم و به تعبیر آنان کسب و کاری آرام و آبرومندانه را در پیش بگیرم.»
او با دیده ی بصیرت تصاویرگسترده تری را می دید.فورد تلاش فراوانی کرد تا خودروهای خود را سبک تر کند، اما موادی که در دسترس بود، اجازه ی چنین کاری را به او نمی داد. ناگاه ستاره ای در آسمان اقبال فورد درخشید .چه بسا ذهن ناخودآگاه او چنین اقبال خوشی را به وجود آورد ، که او بتواند با هموار کردن راه شرایطی را به وجود آورد که افراد و آنچه که برای رسیدن به هدف ، نیازمند آنهاست به خدمت خود درآورد.
روزی در یک مسابقه ی اتومبیلرانی ، اتومبیلی فرانسوی به شدت تصادف کرد و متلاشی شد .پس از پایان مسابقه ، او تحت تاثیر حس ششم خود به فکر افتاد که قطعاتی از لاشه ی این اتومبیل را که سریع ترین اتومبیل مسابقه به نظر می رسید، گردآورد.او می خواست بداند که در ساخت این اتومبیل از چه آلیاژی استفاده شده است .از میان قطعات به جا مانده از اتومبیل، یک قطعه سوپاپ را که سبک و مقاوم به نظر می رسید برای آزمایش انتخاب کردو برداشت.این ماده با موادی که اومی شناخت شباهتی نداشت.برای شناخت این آلیاژ به افراد زیادی مراجعه کرد و نتیجه ای نگرفت .عاقبت پس از یررسی در یک آزمایشگاه معلوم شد که این فلز وانادیم است .درآن روزها، کارگاههای ریخته گری آمریکا شیوه ی قالبگیری این فلز را نمی دانستند.او باخبر شد که در انگلستان کسی هست که ازعهده ی این کار برمی آید. بیدرنگ، بارعایت ضوابط بازرگانی، این قطعه فلز را برای این فرد فرستاد و از او یاری خواست.چندی بعد، به یمن کارخانه ی کوچکی در اوهایو، توانست اسباب و ابزاری بیابد که باآن بتواند این فلز را در امریکا هم قالب ریزی کند. به این ترتیب او بار دیگر به شکرانه ی هوشیاری و جدیت در تحقیقات و گردآوری اطلاعات بدیع ، توانست گام های دیگری از نزدیکترین رقبایش پیشتر رود.
فورد مشتاق تولید اتومبیلی بود که بتواند رضایت کامل را فراهم کند.از این رو طرح مدل جدیدی، فصل دیگری را در تاریخ اتومبیل سازی گشود. او با عرضه ی مدل معروف و ارزان T،اتومبیل را که تا آن زمان کالایی لوکس و تجملی به شما می آمد، از انحصار ثروتمندان درآورد وآن را به عنوان وسیله ای ضروری در اختیارعموم قرار داد و به این ترتیب زندگی میلیون ها نفر را دگرگون کرد.
در بهار1909 او به اعضای هیئت مدیره شرکت خود اعلام کرد که از این پس کارخانه ی فورد تنها اتومبیل مدل T را تولید خواهد کرد.در اطلاعیه ای نیز اعلام کرد که هر مشتری می تواند رنگی اتومبیلش را به دلخواه خود انتخاب کند. تاآن زمان رنگ اتومبیل فقط سیاه بود .سخنان او مثل بمبی در همه جا ترکید و جاروجنجالی به پا کرد.ماهرترین کارشناسان نیز نعتقد بودند که او با این روش و کار پرخطری که در پیش گرفته است به زودی زندگی خود را نابود خواهد کرد. به نظر نمی رسید که ساخت اتومبیلی ارزان قیمت با رنگ های متنوع مزایای خاصی را در برداشته باشد.
فورد برای ترویج اتومبیل درمیان اقشار گوناگون مردم مشکلات زیادی را در پیش روداشت.بنزین کمیاب بود و تعداد انگشت شماری از جاده ها سنگفرش و برای حرکت اتومبیل مناسب بودند. او مجبور بود با بانکداران نیز که هیچگاه رابطه ی خوبی باآنان نداشت، سروکله بزند .در عین حال، فورد به توانایی های خود ایمان داشت ومی دانست که می تواند براین موانع چیره شود. او می گوید:
«ناممکن وجود ندارد،به نظر من هرکسی که درروی کره ی زمین درباره ی چیزی آگاهی کامل داشته باشد دیگر کاری را ناممکن نخواهد شمرد .اگر عده ای که خود را مدیر و مدبر می نامند، کاری را نشدنی فرض کنند، عده ای دنباله رو ابله، به اتفاق سرود این کار ناممکن است را سر می دهند.»
برای هنری فورد درفرهنگ زبان انگلیسی، واژه ی ناممکن وجود نداشت. فورد بازار اتومبیل را با مدل دموکراتیک انباشت وبا این کار در صنعت اتومبیل سازی تحول دیگری به پا کرد.سیستم خط تولید ، برای او فرصتی را فراهم کرد که رکورد تولید اتومبیل را بشکند.کارخانه ی فورد
،دیگر پاسخگوی فعالیت و خلاقیت او نبود.از این رو،با تلاش فراوان موفق شد یک مجموعه ی بسیار بزرگ صنعتی راه بیندازد.این تشکیلات پس از اتمام ،چهار هزار نفر را استخدام کرد.با وجود این، مطبوعات پیش بینی می کردند که سلطان صنعت اتومبیل سازی به زودی از پای درخواهد آمد و به درماندگی و ذلت فروخواهد افتاد.
هنری فورد از نخستین افرادی بود که سیستم خط تولید مکانیزه را بنیان نهاد و در نتیجه پدر روباتهای صنعتی لقب گرفت.او معتقد بود که کار را باید به کاردان سپرد.نقطه نظرها و نکته نظرها و نکته سنجیها ی او درباره ی تولید و تامین نیروی کارمورد نیاز، بسیاری از صاحبنظران را برانگیخت تا به کلی در باورهای خود تجدید نظر کنند.
به هر تقدیر ، کارخانه معظم فورد به یکی از مدرن ترین قطبهای صنعتی جهان تبدیل شد. در این کارخانه ، قسمت های گوناگون بدنه ی اتومبیل، به وسیله ی قلاب های عظیم بالا می رفت و با دقت خاصی برروی هم سوار می شد.نتیجه ی کار حیرت انگیز بود.با استفاده از خط تولید، زمان مونتاژ قطعات موتور اتومبیل که در گذشته ده ساعت وقت می گرفت، به پنج ساعت کاهش یافت.در حقیقت تولید اتومبیل، در چنین زمان کوتاهی، در فن مکانیک ، خواب و خیال می نمود.توفیق مدل مشهورT ،فورد را برانگیخت تا به تاسیس کارخانه هایی در اطراف و اکناف جهان همت گمارد. تولیدات کارخانه فورد به زودی به مرز چهار هزار اتومبیل در سال رسیدو حتی پس از مرگ این میلیاردر بزرگ متوقف نشد. فورد که در سال 1947 چشم از این جهان فروبست، پول را به عنوان وسیله ای برای تحقق آرمانهای خود می شناخت.
درسال 1960،شرکت فورد دومین شرکت بزرگ دنیا بودو در سال 1970، این شرکت درآمدی بالغ برسه و نیم میلیارد دلار را به خود اختصاص داد و قریب سی و دو هزار نفر را در استخدام خود داشت.
فورد حاصل تجربیات خود را در چند عبارت بیان کرده است و به عنوان وصیت نامه دراختیار ساکنان این سیاره قرار داده است:
ناممکن وجود ندارد.
ایمان ماده ی اصلی و خمیرمایه ی دستیابی به آرزوهاست.
ایمان ابزار نیرومندی است که دیده نمی شود.
این عبارات جادویی به خاطرات زندگی فورد خاتمه می دهد.عقیده وی به تاثیر ایمان در راه رسیدن به هر هدفی تصادفی نبود.سراسر کار و زندگی او گواه براین مدعاست که برای فردی که پشتوانه ی خواسته اش ایمان تزلزل ناپذیرش باشد، غیرممکن وجود ندارد
برگرفته شده از کتاب بزرگان می روند، بزرگی می ماند