مديريت علمی و مديريت ارزشی علامه محمدتقي جعفري

چكيده:
استاد علامه در اين سخنراني ابتدا تاريخچه پيدايش تفكر جدايي بين مديريت علمي و مديريت ارزشي را بيان نموده و سپس ويژگيهاي هر يك را به اختصار بر شمرده‏اند و در پايان، نظريه خود را، مبني بر لزوم هماهنگي و همراهي دو روش مديريت ياد شده با استدلال، بيان فرموده‏اند.

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

الحمد للّه رب العالمين بارء الخلائق اجمعين و صلي اللّه علي سيد الانبياء و المرسلين و خاتم‏السفراء المقربين ابي‏القاسم محمد (ص) و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين

مسأله بسيار با اهميتي كه در دورانهاي اخير، ذهن صاحبنظران را به خود مشغول كرده ـ شايد هم بيش از اندازه و اينقدر هم احتياج به اين گرفتاريها نبود ـ مديريت علمي و مديريت ارزشي است كه هنوز هم مورد بحث است. مسأله مديريت علمي يا مديريت ارزشي، يكي از مصداقهاي آن داستان با اهميتي است كه در تفكيك بين يك جريان علمي يا يك جريان طبيعي محض، كه قوانين مقرره آنها بايستگي آنها را ذاتا به عهده گرفته بود، با قضاياي ارزشي مطرح شده‏است. اصل خود اين جريان هنوز هم، حداقل بطور آكادميك، افكار را مشغول كرده است. به قول بعضي از فيلسوفان، نقاديهاي هيوم (1711 ـ 1776 م) براي صرف وقت در بيكاريهاي موقع فراغت متفكران كاري درست كرد؛ چون سيستم به دست نداد. هيوم بر اين مسأله خيلي اصرار داشت كه بين «هست‏ها» كه علم مي‏گويد يا في‏الواقع علما مي‏گويند، با بايدها و نبايدهاي ارزشي چه ارتباطي برقرار است؟ پيش از ايشان صريحا پافشاري نشده بود؛ شايد جسته و گريخته اشاره‏اي شده باشد؛ ولي او اين تشكيك را به وجود آورد. البته هيوم مطلبي را بيان نكرده، كاري كه كرده اين است كه به فلاسفه گفته مقداري با دقت بيشتر حركت كنيد. اين حرف را از كارهاي ايشان مي‏شود نتيجه گرفت.

حالا چه بايد كرد؟ سيستم فكري و فلسفي وي در اين مسأله چيست؟ درست بيان نكرده ولي به هر حال اين مطرح شده است و براي تسويه حسابهاي كساني كه خود را از بالانگري محروم كرده‏اند بهانه مناسبي است كه مي‏گويند بحث جنبه علمي ندارد؛ بحث ارزشي است. بنابراين براي فريفتن خود و ناآگاهان جامعه تعبيرات و مطالب جالب و جذاب به‏وجود مي‏آورد. نمي‏خواهيم بگوييم انديشمندان شرق و غرب در مقابل اين جريان فكري بيكار نشسته‏اند، خير؛ به ميدان آمده‏اند و پاسخهاي خوبي هم گفته‏اند؛ منتها، همانطور كه در نظر شريفتان هست، غالبا حركات فكري منفي، علي القاعده، بيشتر مشتري دارد؛ به جهت اينكه بار تكليف و الزام را سبك مي‏كند و قيد را بر مي‏دارد.مي‏گويد بفرما هركاري دلت مي‏خواهد بكن. اينكه از اين مسأله استقبال شده امري طبيعي است و خيلي وحشت‏آور نيست، اما صاحبنظران بزرگ استقبال نكرده‏اند حتي عرض كردم انتقادهاي خوبي هم كرده‏اند و بسيار هم به جا بوده‏است.

اين مطلب در مديريت هم پيش آمده؛ مديريت علمي و مديريت ارزشي. در هر حال، بحث بايد اينطور مطرح شود كه مقصود از مديريت ارزشي چيست؛ يعني آنجا مقتضيات، شرايط، موانع و معلولها بدون علت به‏وجود مي‏آيند؟ آيا اگر گفتيم براي بشر مديريت ارزشي ضرورت دارد، يعني 2 ضرب در 2 مي‏شود83، اين‏گونه مي‏شود؟ اصلاً احتمال مي‏دهيد عاقلي چنين ادعايي كند؟

مديريت ارزشي مديريتي است كه بتواند گرد و خاك جبر و شبه جبر را از خود پاك كند و خودش حركت كند. با كمال اختيار خود را در اختيار مديران و رهبران بگذارد تا بعد از هفتاد و هشتاد سال نگويد من كيستم، «تبه شده ساماني، افسانه‏اي رسيده به پاياني»، فرصتها از من گذشت، مجالها از من گذشت، زيرا من يك وسيله جبري براي آنها كه اداره مرا به عهده داشتند، بودم؟ اجازه بدهيد من جمله‏اي براي توضيح و بطور خلاصه عرض كنم. چقدر شعرا و هنرمندان ذوقي ادبي ما، به اين دنيا با نظر پست نگريستند؟ يك رباعي را من به شما عرض مي‏كنم كه در فرهنگ ما شايع است. نه فقط فرهنگ ما، كه در فرهنگ كشورهاي ديگر هم همينطور. من يك وقت مي‏خواستم مرگ را از ديدگاه ارباب هنر بسنجم، ديدم همه اينها وقتي به مرگ مي‏رسند مي‏گويند، گذشته، هيچ هيچ. چرا؟ چون با استقلال كار نكرده اند و شخصيت در كار نبوده است. حركت بدون شخصيت بوده است. به او گفته‏اند بگو، گفته است؛ بخند، خنديده است؛ شكست بخور، شكست خورده است. بهترين رباعي كه درباره دنيا مي‏گويند، گفته شده البته در اين نوع زندگي ، و الاّ خود دنيا كه خيلي زيباست بحث سر اين نيست.

نه بر سر آب، بلكه بر روي سراب دنيا چو حباب است و لكن چه حباب
آن خواب چه خواب، خواب بد مست خراب آن هم چه سرابي كه ببينند به خواب
يك بدمست خراب، سراب را خواب ببيند؛ حباب روي آن سراب، زندگي بدون‏شخصيت است و الاّ كهكشانها بد حركت كرده‏اند؟ الكترونها انجام قانون نكرده‏اند؟
هر سال كه بهار رسيده است گلها پيام زيبايي را براي ما نياورده‏اند؟ داستان چيست؟ داستان اين است كه انسان وقتي دقيقا شصت سال، هفتاد سال، هشتاد سال كم و بيش زندگي مي‏كند، مي‏بيند اسير عوامل جبر و شبه جبر و اضطرار و اكراه بوده و گاهي هم شبحي از اختيار احساس كرده است؛ يعني شخصيت نظاره‏گر و سلطه‏اي؛ سلطه‏اي كه به دو قطب مثبت و منفي كار داشته است. بنابراين گاهي كسي حق دارد بگويد دنيا چو حباب است و لكن چه حباب يا لعب و لهو است.

كودكيد و راست فرمايد خدا گفت دنيا لهو لعب است و شما
گفت دنيا لهو لعب است و شما گفت دنيا لهو لعب است و شما

كودكي را مي‏مانيد. كودك اختيار نمي‏فهمد؛ شخصيت ندارد؛ راست مي‏فرمايد خداي، صدق الله العلي العظيم. شخصيت در كودك در كار نيست.
آيا براي استدلال به اين معنا ـ كه اگر هم شبهاتي به‏وجود آورده شده است ـ كه روش علمي در مديريت با روشهاي ارزشي نمي‏سازد، آيا ضرورتِ حياتِ مستند به شخصيت انسانها بر ما الزام نمي‏كند كه اين دو روش [مديريت علمي و مديريت ارزشي]را هماهنگ كنيم؟ مي‏شود اين كار را كرد.

مي‏گويند، اينكه اسلامي نمي‏شود. علمي است، اگر كسي به خود اجازه بدهد كه بگويد از نظر علمي بر ما اثبات نشده كه انسان هويتي دارد، انسان شخصيتي دارد و اگر مستند به شخصيت خود، كار كند خود را سعادتمند مي‏بيند. اگر كسي بگويد ما شخصيت را نمي‏خواهيم، ما سخن او را نمي‏فهميم، قطعا او هم سخن ما را نخواهد فهميد و كاري با همديگر نداريم. بعضي اوقات افكار بزرگ را به قول بعضيها يك خنكي فرا مي‏گيرد مثل يخ، خنكتر از يخ؛ مي‏گويد آقا بايدها، شايدها، با «است» نمي‏سازد. بسم اللّه الرّحمن الرّحيم! شما به من دستور مي‏دهيد، مي‏گوييد انسان عادل باش به اين گل هم مي‏گوييد عادل باش؟ خوب نمي‏گوييد. شما به من مي‏گوييد ولا يجرمَنَّكُم شنئان قوم علي اَلاّ تعدلوا، اعدلوا هو اقرب للتقوي. به اين گل هم مي‏گوييد؟ آيا شما كه به من مي‏گوييد اي انسان به تعهدهايي كه مي‏بندي وفادار باش؟ خود خواهي را تعديل كن، به اين گل هم مي‏گوييد خود خواهي را تعديل كن؟ پس در من استعداد اين هست كه عادل شوم يعني در هويت، من چنان هستم كه شكوفايي ذات من با زيباترين گل هستي كه عدالت است امكان دارد؛ ريشه اساسي ارزشها در ذات من وجود دارد. به جناب آقاي هيوم و پيروانش و اشخاصي كه بر مديريت علمي اصرار دارند بايد گفت، آقا ما مديريت علمي مي‏خوانيم. اما مي‏گوييم انسان در روشهايش ارزش انسان را مراعات كند؛ يعني فراموش نكند انسان است. آيا وقتي ما مي‏گوييم نگذاريد اين موجود در حدّ دنده‏ها و شانه‏هاي ناآگاه ماشين در بيايد، اين ضد علم است؟ بحث ما درباره ارزش از يك اَستيهاي بسيار ضروري كشف مي‏كند، اگر چه مستقيما اختيار هم در كار است. بله من مي‏توانم اين دستور شما را انجام بدهم، عادل باشم، مي‏توانم انجام ندهم، عادل نباشم و اين مطلب را الآن خدمتتان عرض خواهم كرد كه تمسّك به اين امر [كه چون انسان اختيار دارد، نمي‏شود رفتار او را تفسير علمي كرد] هم يك اشتباه بزرگي است، گرچه بعضي از بزرگان هم مرتكب شده‏اند.

مي‏گويند چون اختيار در كار است مسأله از حالت علمي خارج مي‏شود؛ حتي من ديده‏ام عده‏اي نوشته‏اند كه هنوز جامعه شناسي صورت علمي ندارد، زيرا پاي انسان در كار است؛ اين شوخي است. مي‏گويند چون اختيار در كار است، لجاجت مي‏كند، اعتراف به جرم نمي‏كند، صد سال او را جلو ميز محاكمه قرار دهيد اعتراف نمي‏كند، شما چه كار مي‏توانيد بكنيد؟ از تلقين و لجاجت استفاده مي‏كند مي‏گويد من نيستم، در درون خود هم مي‏گويد كه من هستم. اين مسأله در هيچ يك از موجودات دنيا وجود ندارد. آن وقت آقايان با تمسّك به اين مطلب مي‏گويند شما چطور مي‏توانيد اينها را در مجاري قوانين عليّت قرار بدهيد، در صورتي كه هر لحظه مي‏تواند بگويد فعلاً دو ضرب در دو در نظر من، تا پنج سال ديگر هفت و نيم است، اين‏طور قرار مي‏گذارم و آنوقت بعد هم اگر بخواهد دست به توان دوها مي‏زند در هر دو واحد توانش كاري مي‏كند كه به شما مي‏باوراند بشر مي‏تواند اين كار را بكند. اينها از اين جهت وحشتشان گرفته كه اختيار در كار است، بسيار خوب، اولاً بفرماييد احتمال اينكه نشود، احتمال اينكه از اختيار استفاده كند و طبق عوامل پاسخگوي سؤال ما نشود در اين گلي كه فعلاً در سيستم باز قرار دارد، نيست؟ يك سيب در درخت سيب كه در سيستم باز در نظام طبيعت قرار گرفته است آيا احتمال ورود يك آفت جديد، احتمال نوك زدن يك پرنده‏اي وجود ندارد؟ سيستم باز است. در سيستم باز هر ادعاي يقين هرگز به نتيجه و حقيقت راه ندارد. چرا آنجا مي‏فرماييد علمي است، وقتي به من رسيد مي‏گوييد علمي نيست؟ چون مي‏ترسيد سرم را بالا بكنم سؤالاتي بكنم نتوانيد جواب بدهيد؟ اولاً جواب داريد، نترسيد؟ سؤالات ما سؤالاتي است كه حتي در اصلاح خود شماها مؤثر است اي مديران، گردانندگان! هر كجا مجموعه در سيستم باز قرار بگيرد بطور يقين نمي‏شود نتيجه بدهد. مي‏رود به حساب احتمالات و خود اين يك علم است. آنجا درباره جمادات تعبير علم مي‏شود با اينكه نمي‏توان گفت قضيه صد در صد در آنجا وجود دارد، درباره اختيار هم همانگونه كه آنجا شما خواهيد فرمود ما به اين درخت آب داديم، هواي اين زمين هم خوب است، حتي از نظر آفات نباتي هم رسيدگي كرده‏ايم علي القاعده ما ميوه داريم. اگر احتياط كار و خردمند باشيد مي‏گوييد علي القاعده ما ميوه داريم. در باره انسان نيز جامعه‏اي كه اقتصادش درست است، فرهنگش درست است، علي القاعده از اختيارش طوري استفاده بكند كه من مي‏توانم حدس بزنم، پيش بيني كنم، همانگونه كه عوامل جبري و يا شبه جبري عالم طبيعت در سيستم باز مي‏تواند براي من ميدان علم ايجاد كند و بگويد آقا حدسهايت را بزن، حدس بزن، ابطال كن، چرا نشود با احتمال در كارهاي بشري هم همين كار را كرد؟ لذا خودشان مي‏گويند هرچه زندگي‏بشري، ماشيني‏تر، اداره رياضي‏اش امكانپذيرتر، احتمالات كمتر مي‏شود. اين بحث صحيح نيست و اين استدلال قوي به نظر نمي‏رسد كه اختيار نمي‏گذارد ارزشها،بايستيها و شايستگيها در مدار و مجراي علم قرار بگيرند. البته حتي ما اين را مي‏پذيريم كه ما يك دقيقه بعد صد در صد را نمي‏دانيم چه خواهد شد چرا؟ چون اين احتمال هست كه من الآن روبرو با اين برق نشسته‏ام يك چشمم اين طرفي برود بخورد به يك واحد ناخود آگاه، بيايد از نيمه آگاه رد شود و وارد آگاه بشود، بگويد من مدتي بود دنبال گل صورتي مي‏گشتم مي‏شود بله. چون هيچوقت هيجانات و طغيانها قابل پيش‏بيني نيست.

دم به دم در تو خزان است و بهار اي برادر عقل يك دم با خود آر
اي برادر عقل يك دم با خود آر اي برادر عقل يك دم با خود آر

مگر صاحبنظران الهي اين را نمي‏دانستند؟ با اين حال اصرار مي‏كردند كه بشر اينطور برو، دليل و علتش را هم براي او بيان مي‏كردند. اگر واقعا اختيار و ارزشها طوري است كه نمي‏شود وارد قلمرو علم بشود، اين همه دستورات در عرفان ـ ابن‏سينا در كتاب اشارات از نمط هشتم و نهم و دهم دستورات عرفاني را شروع مي‏كند ـ تمام اينها استدلال است، شوخي نيست. بحث اين است؛ مثلاً فرض كنيد ما الآن درباره چگونگي دريافت ربا، صدها هزار قانون نداريم چون اصلش را قبول نداريم، اين معنايش اين نيست كه فقه ما جوابگو نيست. موضوع براي ما قابل قبول نيست. اگر موضوع براي ما قابل قبول بود هزاران فرع و اصل تنظيم مي‏كرديم. اينجا بايد در اين مسأله دقت كنيم كه وقتي ما مي‏گوييم من در اين موضوع كه قرار گرفته‏ام، نمي‏دانم لحظه بعدي چه مي‏شود امّا عوامل محيطي از طرف جهان از طرف همنوع به من مي‏گويد مسير اين است، فعلاً كه گرسنه هستي بفرما سر ناهار؛ فعلاً تشنه هستي آب بخواه، فعلاً جاي شما سرد است گرمش كنيد؛ فعلاً دوستان آمدند آماده بحث شويد گرچه در درون من موج درياهاي روح هست صد چندان كه بُد توفان نوح، منافاتي ندارد با اينكه ما اصول كلي داريم. جوامع بشري با اينها پيش آمده، براي خودشان تكنولوژي درست كرده و علوم را گسترش داده‏اند. اين همه حركت كرده‏اند، اگر نمي‏توانست حركات بعدي را حدس بزند مگر مي‏شد به اين منظمي راه رفت و رسيد به آخر كهكشان. پس معلوم مي‏شود با وجود اختيار، با وجودِ «ممكن است چنين باشد، ممكن است چنان باشد»، بشر مي‏تواند در مجراي علم و دانش قرار بگيرد.بنابراين استدلال كساني كه اختيار انسان را منافي علم مي‏دانند، صحيح نيست و كساني كه استناد به اين موضوع مي‏كنند، اين طرف قضيه را در نظر نمي‏گيرند كه استعداد دريافت ارزشها در ذات من هست و انبيا، حجتهاي دروني ما، اوامر و نواهي و فرهنگهاي سازنده و فرهنگهاي پيشرو آن را شكوفا مي‏كنند. اين مسأله‏اي بود كه عرض كردم كه تعبير اينكه ما نمي‏توانيم مديريت علمي را با مديريتهاي ارزشي همراه كنيم، صحيح نيست، چون مديريت ارزشي اضافه مي‏كند، مي‏گويد شما فقط اين را اضافه كنيد، من كاري با شما ندارم. طرف، انسان است و در مسير انا للّه‏ و انا اليه راجعون قرار گرفته است، حالا هر كاري مي‏خواهي بكني بكن. اگر آن روش علمي بياورد انسان را به آنجا برساند كه به قول تايلُر بگوييم «گوريل با هوش»، انسان بيايد تا حد يك گوريل باهوش، مي‏فرماييد علمي مي‏شود؟ بفرماييد شما هم بگوييد چون واقعا آن علمي تجريد شده از تمام لوازم منطقي و عقلي، وجود ندارد.

منبع : http://manager-ut.blogfa.com/post-17.aspx