مديريت علمی و مديريت ارزشی
چكيده:
استاد علامه در اين سخنراني ابتدا تاريخچه پيدايش تفكر جدايي بين مديريت علمي و مديريت ارزشي را بيان نموده و سپس ويژگيهاي هر يك را به اختصار بر شمردهاند و در پايان، نظريه خود را، مبني بر لزوم هماهنگي و همراهي دو روش مديريت ياد شده با استدلال، بيان فرمودهاند.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه رب العالمين بارء الخلائق اجمعين و صلي اللّه علي سيد الانبياء و المرسلين و خاتمالسفراء المقربين ابيالقاسم محمد (ص) و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين
مسأله بسيار با اهميتي كه در دورانهاي اخير، ذهن صاحبنظران را به خود مشغول كرده ـ شايد هم بيش از اندازه و اينقدر هم احتياج به اين گرفتاريها نبود ـ مديريت علمي و مديريت ارزشي است كه هنوز هم مورد بحث است. مسأله مديريت علمي يا مديريت ارزشي، يكي از مصداقهاي آن داستان با اهميتي است كه در تفكيك بين يك جريان علمي يا يك جريان طبيعي محض، كه قوانين مقرره آنها بايستگي آنها را ذاتا به عهده گرفته بود، با قضاياي ارزشي مطرح شدهاست. اصل خود اين جريان هنوز هم، حداقل بطور آكادميك، افكار را مشغول كرده است. به قول بعضي از فيلسوفان، نقاديهاي هيوم (1711 ـ 1776 م) براي صرف وقت در بيكاريهاي موقع فراغت متفكران كاري درست كرد؛ چون سيستم به دست نداد. هيوم بر اين مسأله خيلي اصرار داشت كه بين «هستها» كه علم ميگويد يا فيالواقع علما ميگويند، با بايدها و نبايدهاي ارزشي چه ارتباطي برقرار است؟ پيش از ايشان صريحا پافشاري نشده بود؛ شايد جسته و گريخته اشارهاي شده باشد؛ ولي او اين تشكيك را به وجود آورد. البته هيوم مطلبي را بيان نكرده، كاري كه كرده اين است كه به فلاسفه گفته مقداري با دقت بيشتر حركت كنيد. اين حرف را از كارهاي ايشان ميشود نتيجه گرفت.
حالا چه بايد كرد؟ سيستم فكري و فلسفي وي در اين مسأله چيست؟ درست بيان نكرده ولي به هر حال اين مطرح شده است و براي تسويه حسابهاي كساني كه خود را از بالانگري محروم كردهاند بهانه مناسبي است كه ميگويند بحث جنبه علمي ندارد؛ بحث ارزشي است. بنابراين براي فريفتن خود و ناآگاهان جامعه تعبيرات و مطالب جالب و جذاب بهوجود ميآورد. نميخواهيم بگوييم انديشمندان شرق و غرب در مقابل اين جريان فكري بيكار نشستهاند، خير؛ به ميدان آمدهاند و پاسخهاي خوبي هم گفتهاند؛ منتها، همانطور كه در نظر شريفتان هست، غالبا حركات فكري منفي، علي القاعده، بيشتر مشتري دارد؛ به جهت اينكه بار تكليف و الزام را سبك ميكند و قيد را بر ميدارد.ميگويد بفرما هركاري دلت ميخواهد بكن. اينكه از اين مسأله استقبال شده امري طبيعي است و خيلي وحشتآور نيست، اما صاحبنظران بزرگ استقبال نكردهاند حتي عرض كردم انتقادهاي خوبي هم كردهاند و بسيار هم به جا بودهاست.
اين مطلب در مديريت هم پيش آمده؛ مديريت علمي و مديريت ارزشي. در هر حال، بحث بايد اينطور مطرح شود كه مقصود از مديريت ارزشي چيست؛ يعني آنجا مقتضيات، شرايط، موانع و معلولها بدون علت بهوجود ميآيند؟ آيا اگر گفتيم براي بشر مديريت ارزشي ضرورت دارد، يعني 2 ضرب در 2 ميشود83، اينگونه ميشود؟ اصلاً احتمال ميدهيد عاقلي چنين ادعايي كند؟
مديريت ارزشي مديريتي است كه بتواند گرد و خاك جبر و شبه جبر را از خود پاك كند و خودش حركت كند. با كمال اختيار خود را در اختيار مديران و رهبران بگذارد تا بعد از هفتاد و هشتاد سال نگويد من كيستم، «تبه شده ساماني، افسانهاي رسيده به پاياني»، فرصتها از من گذشت، مجالها از من گذشت، زيرا من يك وسيله جبري براي آنها كه اداره مرا به عهده داشتند، بودم؟ اجازه بدهيد من جملهاي براي توضيح و بطور خلاصه عرض كنم. چقدر شعرا و هنرمندان ذوقي ادبي ما، به اين دنيا با نظر پست نگريستند؟ يك رباعي را من به شما عرض ميكنم كه در فرهنگ ما شايع است. نه فقط فرهنگ ما، كه در فرهنگ كشورهاي ديگر هم همينطور. من يك وقت ميخواستم مرگ را از ديدگاه ارباب هنر بسنجم، ديدم همه اينها وقتي به مرگ ميرسند ميگويند، گذشته، هيچ هيچ. چرا؟ چون با استقلال كار نكرده اند و شخصيت در كار نبوده است. حركت بدون شخصيت بوده است. به او گفتهاند بگو، گفته است؛ بخند، خنديده است؛ شكست بخور، شكست خورده است. بهترين رباعي كه درباره دنيا ميگويند، گفته شده البته در اين نوع زندگي ، و الاّ خود دنيا كه خيلي زيباست بحث سر اين نيست.
نه بر سر آب، بلكه بر روي سراب دنيا چو حباب است و لكن چه حباب
آن خواب چه خواب، خواب بد مست خراب آن هم چه سرابي كه ببينند به خواب
يك بدمست خراب، سراب را خواب ببيند؛ حباب روي آن سراب، زندگي بدونشخصيت است و الاّ كهكشانها بد حركت كردهاند؟ الكترونها انجام قانون نكردهاند؟
هر سال كه بهار رسيده است گلها پيام زيبايي را براي ما نياوردهاند؟ داستان چيست؟ داستان اين است كه انسان وقتي دقيقا شصت سال، هفتاد سال، هشتاد سال كم و بيش زندگي ميكند، ميبيند اسير عوامل جبر و شبه جبر و اضطرار و اكراه بوده و گاهي هم شبحي از اختيار احساس كرده است؛ يعني شخصيت نظارهگر و سلطهاي؛ سلطهاي كه به دو قطب مثبت و منفي كار داشته است. بنابراين گاهي كسي حق دارد بگويد دنيا چو حباب است و لكن چه حباب يا لعب و لهو است.
كودكيد و راست فرمايد خدا گفت دنيا لهو لعب است و شما
گفت دنيا لهو لعب است و شما گفت دنيا لهو لعب است و شما
كودكي را ميمانيد. كودك اختيار نميفهمد؛ شخصيت ندارد؛ راست ميفرمايد خداي، صدق الله العلي العظيم. شخصيت در كودك در كار نيست.
آيا براي استدلال به اين معنا ـ كه اگر هم شبهاتي بهوجود آورده شده است ـ كه روش علمي در مديريت با روشهاي ارزشي نميسازد، آيا ضرورتِ حياتِ مستند به شخصيت انسانها بر ما الزام نميكند كه اين دو روش [مديريت علمي و مديريت ارزشي]را هماهنگ كنيم؟ ميشود اين كار را كرد.
ميگويند، اينكه اسلامي نميشود. علمي است، اگر كسي به خود اجازه بدهد كه بگويد از نظر علمي بر ما اثبات نشده كه انسان هويتي دارد، انسان شخصيتي دارد و اگر مستند به شخصيت خود، كار كند خود را سعادتمند ميبيند. اگر كسي بگويد ما شخصيت را نميخواهيم، ما سخن او را نميفهميم، قطعا او هم سخن ما را نخواهد فهميد و كاري با همديگر نداريم. بعضي اوقات افكار بزرگ را به قول بعضيها يك خنكي فرا ميگيرد مثل يخ، خنكتر از يخ؛ ميگويد آقا بايدها، شايدها، با «است» نميسازد. بسم اللّه الرّحمن الرّحيم! شما به من دستور ميدهيد، ميگوييد انسان عادل باش به اين گل هم ميگوييد عادل باش؟ خوب نميگوييد. شما به من ميگوييد ولا يجرمَنَّكُم شنئان قوم علي اَلاّ تعدلوا، اعدلوا هو اقرب للتقوي. به اين گل هم ميگوييد؟ آيا شما كه به من ميگوييد اي انسان به تعهدهايي كه ميبندي وفادار باش؟ خود خواهي را تعديل كن، به اين گل هم ميگوييد خود خواهي را تعديل كن؟ پس در من استعداد اين هست كه عادل شوم يعني در هويت، من چنان هستم كه شكوفايي ذات من با زيباترين گل هستي كه عدالت است امكان دارد؛ ريشه اساسي ارزشها در ذات من وجود دارد. به جناب آقاي هيوم و پيروانش و اشخاصي كه بر مديريت علمي اصرار دارند بايد گفت، آقا ما مديريت علمي ميخوانيم. اما ميگوييم انسان در روشهايش ارزش انسان را مراعات كند؛ يعني فراموش نكند انسان است. آيا وقتي ما ميگوييم نگذاريد اين موجود در حدّ دندهها و شانههاي ناآگاه ماشين در بيايد، اين ضد علم است؟ بحث ما درباره ارزش از يك اَستيهاي بسيار ضروري كشف ميكند، اگر چه مستقيما اختيار هم در كار است. بله من ميتوانم اين دستور شما را انجام بدهم، عادل باشم، ميتوانم انجام ندهم، عادل نباشم و اين مطلب را الآن خدمتتان عرض خواهم كرد كه تمسّك به اين امر [كه چون انسان اختيار دارد، نميشود رفتار او را تفسير علمي كرد] هم يك اشتباه بزرگي است، گرچه بعضي از بزرگان هم مرتكب شدهاند.
ميگويند چون اختيار در كار است مسأله از حالت علمي خارج ميشود؛ حتي من ديدهام عدهاي نوشتهاند كه هنوز جامعه شناسي صورت علمي ندارد، زيرا پاي انسان در كار است؛ اين شوخي است. ميگويند چون اختيار در كار است، لجاجت ميكند، اعتراف به جرم نميكند، صد سال او را جلو ميز محاكمه قرار دهيد اعتراف نميكند، شما چه كار ميتوانيد بكنيد؟ از تلقين و لجاجت استفاده ميكند ميگويد من نيستم، در درون خود هم ميگويد كه من هستم. اين مسأله در هيچ يك از موجودات دنيا وجود ندارد. آن وقت آقايان با تمسّك به اين مطلب ميگويند شما چطور ميتوانيد اينها را در مجاري قوانين عليّت قرار بدهيد، در صورتي كه هر لحظه ميتواند بگويد فعلاً دو ضرب در دو در نظر من، تا پنج سال ديگر هفت و نيم است، اينطور قرار ميگذارم و آنوقت بعد هم اگر بخواهد دست به توان دوها ميزند در هر دو واحد توانش كاري ميكند كه به شما ميباوراند بشر ميتواند اين كار را بكند. اينها از اين جهت وحشتشان گرفته كه اختيار در كار است، بسيار خوب، اولاً بفرماييد احتمال اينكه نشود، احتمال اينكه از اختيار استفاده كند و طبق عوامل پاسخگوي سؤال ما نشود در اين گلي كه فعلاً در سيستم باز قرار دارد، نيست؟ يك سيب در درخت سيب كه در سيستم باز در نظام طبيعت قرار گرفته است آيا احتمال ورود يك آفت جديد، احتمال نوك زدن يك پرندهاي وجود ندارد؟ سيستم باز است. در سيستم باز هر ادعاي يقين هرگز به نتيجه و حقيقت راه ندارد. چرا آنجا ميفرماييد علمي است، وقتي به من رسيد ميگوييد علمي نيست؟ چون ميترسيد سرم را بالا بكنم سؤالاتي بكنم نتوانيد جواب بدهيد؟ اولاً جواب داريد، نترسيد؟ سؤالات ما سؤالاتي است كه حتي در اصلاح خود شماها مؤثر است اي مديران، گردانندگان! هر كجا مجموعه در سيستم باز قرار بگيرد بطور يقين نميشود نتيجه بدهد. ميرود به حساب احتمالات و خود اين يك علم است. آنجا درباره جمادات تعبير علم ميشود با اينكه نميتوان گفت قضيه صد در صد در آنجا وجود دارد، درباره اختيار هم همانگونه كه آنجا شما خواهيد فرمود ما به اين درخت آب داديم، هواي اين زمين هم خوب است، حتي از نظر آفات نباتي هم رسيدگي كردهايم علي القاعده ما ميوه داريم. اگر احتياط كار و خردمند باشيد ميگوييد علي القاعده ما ميوه داريم. در باره انسان نيز جامعهاي كه اقتصادش درست است، فرهنگش درست است، علي القاعده از اختيارش طوري استفاده بكند كه من ميتوانم حدس بزنم، پيش بيني كنم، همانگونه كه عوامل جبري و يا شبه جبري عالم طبيعت در سيستم باز ميتواند براي من ميدان علم ايجاد كند و بگويد آقا حدسهايت را بزن، حدس بزن، ابطال كن، چرا نشود با احتمال در كارهاي بشري هم همين كار را كرد؟ لذا خودشان ميگويند هرچه زندگيبشري، ماشينيتر، اداره رياضياش امكانپذيرتر، احتمالات كمتر ميشود. اين بحث صحيح نيست و اين استدلال قوي به نظر نميرسد كه اختيار نميگذارد ارزشها،بايستيها و شايستگيها در مدار و مجراي علم قرار بگيرند. البته حتي ما اين را ميپذيريم كه ما يك دقيقه بعد صد در صد را نميدانيم چه خواهد شد چرا؟ چون اين احتمال هست كه من الآن روبرو با اين برق نشستهام يك چشمم اين طرفي برود بخورد به يك واحد ناخود آگاه، بيايد از نيمه آگاه رد شود و وارد آگاه بشود، بگويد من مدتي بود دنبال گل صورتي ميگشتم ميشود بله. چون هيچوقت هيجانات و طغيانها قابل پيشبيني نيست.
دم به دم در تو خزان است و بهار اي برادر عقل يك دم با خود آر
اي برادر عقل يك دم با خود آر اي برادر عقل يك دم با خود آر
مگر صاحبنظران الهي اين را نميدانستند؟ با اين حال اصرار ميكردند كه بشر اينطور برو، دليل و علتش را هم براي او بيان ميكردند. اگر واقعا اختيار و ارزشها طوري است كه نميشود وارد قلمرو علم بشود، اين همه دستورات در عرفان ـ ابنسينا در كتاب اشارات از نمط هشتم و نهم و دهم دستورات عرفاني را شروع ميكند ـ تمام اينها استدلال است، شوخي نيست. بحث اين است؛ مثلاً فرض كنيد ما الآن درباره چگونگي دريافت ربا، صدها هزار قانون نداريم چون اصلش را قبول نداريم، اين معنايش اين نيست كه فقه ما جوابگو نيست. موضوع براي ما قابل قبول نيست. اگر موضوع براي ما قابل قبول بود هزاران فرع و اصل تنظيم ميكرديم. اينجا بايد در اين مسأله دقت كنيم كه وقتي ما ميگوييم من در اين موضوع كه قرار گرفتهام، نميدانم لحظه بعدي چه ميشود امّا عوامل محيطي از طرف جهان از طرف همنوع به من ميگويد مسير اين است، فعلاً كه گرسنه هستي بفرما سر ناهار؛ فعلاً تشنه هستي آب بخواه، فعلاً جاي شما سرد است گرمش كنيد؛ فعلاً دوستان آمدند آماده بحث شويد گرچه در درون من موج درياهاي روح هست صد چندان كه بُد توفان نوح، منافاتي ندارد با اينكه ما اصول كلي داريم. جوامع بشري با اينها پيش آمده، براي خودشان تكنولوژي درست كرده و علوم را گسترش دادهاند. اين همه حركت كردهاند، اگر نميتوانست حركات بعدي را حدس بزند مگر ميشد به اين منظمي راه رفت و رسيد به آخر كهكشان. پس معلوم ميشود با وجود اختيار، با وجودِ «ممكن است چنين باشد، ممكن است چنان باشد»، بشر ميتواند در مجراي علم و دانش قرار بگيرد.بنابراين استدلال كساني كه اختيار انسان را منافي علم ميدانند، صحيح نيست و كساني كه استناد به اين موضوع ميكنند، اين طرف قضيه را در نظر نميگيرند كه استعداد دريافت ارزشها در ذات من هست و انبيا، حجتهاي دروني ما، اوامر و نواهي و فرهنگهاي سازنده و فرهنگهاي پيشرو آن را شكوفا ميكنند. اين مسألهاي بود كه عرض كردم كه تعبير اينكه ما نميتوانيم مديريت علمي را با مديريتهاي ارزشي همراه كنيم، صحيح نيست، چون مديريت ارزشي اضافه ميكند، ميگويد شما فقط اين را اضافه كنيد، من كاري با شما ندارم. طرف، انسان است و در مسير انا للّه و انا اليه راجعون قرار گرفته است، حالا هر كاري ميخواهي بكني بكن. اگر آن روش علمي بياورد انسان را به آنجا برساند كه به قول تايلُر بگوييم «گوريل با هوش»، انسان بيايد تا حد يك گوريل باهوش، ميفرماييد علمي ميشود؟ بفرماييد شما هم بگوييد چون واقعا آن علمي تجريد شده از تمام لوازم منطقي و عقلي، وجود ندارد.