کاپیتان
 
آن روز خیلی خوشحال بودم چون اولین باری بود که بازوبند کاپیتانی رو میبستم و مقابل یکی از ضعیف ترین تیمهای گروه بازی میکردیم . بازی شروع شد چند توپ رد وبدل شد ، بر خلاف همیشه توپهایی رو که به محسن میدادم تا از گوشه فرار کنه، یا از زیر پاش در میرفت یا اینکه آنقدر با توپ بازی میکرد که تیم حریف توپ رو ازش میگرفت از اون بدتر فرهاد بود که یک دونه ضربه سر نزد و فورواردهای اونا چندین و چند بار پشت دفاع صاحب توپ شدند بازهم دم رضا گرم که خوب توپاشونو میگرفت ولی نهایتاً گل اول رو خوردیم دیگه عصبانی شده بودم سر محسن داد زدم " این چه وضعشه ؟ اگه بازی بلد نیستی بگو؟" محسن با بی تفاوتی و در حالیکه با دستش منو بی اهمیت جلوه میداد گفت: "چیه به بازوبندت مینازی که اینجوری صداتو بردی بالا؟" تو همین حین گل دوم رو هم خوردیم. فرهاد باز هم سوتی داد سرش رو پایین گرفت و از همه عذر خواهی کرد داشتم منفجر میشدم هنوز 20 دقیقه از بازی نگذشته بود که 2 تا گل عقب افتاده بودیم تصمیمی رو که گرفتم به حسن و مهرداد اعلام کردم، گفتم: "به محسن پاس ندید". بازی رو شروع کردیم دیگه بازی نبود همه میزدند زیر توپ کسی به کسی پاس نمیداد فقط رضا هی خودش رو به این در و اون در میزد که بیشتر از این گل نخوره . نیمه اول تموم شد بین دو نیمه فقط دعوا میکردیم و مربی هم چیزی نگفت نیمه دوم رو هم شروع کردیم هیچ تعویضی انجام نشد و گل سوم رو هم خوردیم تا با نتیجه 3 بر صفر بازنده بازی باشیم وقتی بازی تموم شد همه شاکی رفتیم کنار زمین، کنار نیمکتی که"آقا" نشسته بود. منظورم سید کاظم، مربی مون بود، بخاطر این که سید بود بهش میگفتیم " آقا" . بعد این که همه دورش حلقه زدیم و منتظر بودیم داد و قال کنه خیلی آروم لبخندی زد و گفت خوب بود. محسن با عصبانیت از جا بلند شد و در حالیکه با دست پشتش رو می تکوند گفت : آقا این امیر از وقتی کاپیتان شده خیلی ادعاش میشه سر همه داد میزنه خودش خراب میکنه کسی بهش چیزی نمیگه .. کلامش رو بریدم و من هم صدامو بردم بالا: چیه این بازوبند داره میسوزوندت؟ بازوبند رو از دستم باز کردم و پرت کردم طرفش و گفتم : یبا ارزونی خودت. اونم دولا شد و از روی زمین بازوبند رو برداشت و داد دست آقا و گفت: همینه دیگه تو لیاقت نداری این بازوبند مال تو باشه اگه من جای آقا بودم همچون ... آقا انگشتش رو گرفت جلو بینیش و گفت: هیس. همه ساکت شدند آقا با لبخند رو کرد به همه و گفت: بچه ها مقصر باخت من بودم . تا اومدیم بگیم نه شما چه تقصیری دارید آقا با دست همه رو ساکت کرد و ادامه داد: تقصیر من بود چون به شما یاد ندادم بازوبند روی دست هر کسی بسته بشه یعنی مسئولیت بیشتر نه ادعای بیشتر. یاد ندادم بازوبند یعنی احترام بیشتر به بقیه نه توقع احترام بیشتر از بقیه. من باید یاد میدادم کسی رو که من انتخاب کردم نباید تاوان اشتباه منو بده . من باید قبل از بازوبند دادن معرفت جمع رو نسبت به بازوبند یاد میدادم . من باید یاد میدادم اگه همدیگرو قبول ندارید مهم نیست اما توقع برد هم نداشته باشید. من امیر رو انتخاب کردم که کاپیتان بشه برای اینکه فکر میکردم مسئولیت پذیریش از بقیه بیشتره فکر میکردم همه دوستش دارند چون با همه تون رفیق بود فکر میکردم این دو تا فاکتور برای کاپیتانی کافیه اما الان که شمارو با این باخت میبینم میفهمم که خیلی فاکتورهای دیگه ای لازمه. یکیش جنبه کاپیتان که فکر نکنه با این بازوبند باید سینه اش رو بیشتر جلو بده و احساس فخر کنه، یکی دیگه اش این که بقیه بچه ها هم باید بزرگی کاپیتان رو قبول داشته باشند و این که کاپیتان باید تحمل نظر مخالف رو داشته باشه باید بتونه چه جوری اوضاع درهم و برهم رو روبراه کنه. من باید می فهمیدم که چرا محسن خوب بازی نمیکنه یا چرا فرهاد سوتی میده؟ یعنی فاکتور هوش، قبول جمع، کنترل حسادت دیگران هم دخیله، من باید میفهمیدم درد هر کدوم از شما چیه اما تا وقتی 3 تا گل نخوردید نفهمیدم ... آقا همینطور حرف میزد و دلیل می آورد و ما بیشتر تو خودمون فرو می رفتیم که محسن و فرهاد آروم دستاشون رو گذاشتند رو دستم و فرهاد آهسته گفت : ببخشید همه چی رو فراموش کن . من با تردید بهش نگاه کردم و لبخند تلخی زدم وبه این فکر بودم که یعنی همه چی تموم شد؟ یعنی منو به عنوان کاپیتان قبول دارید؟ دیگه کاپیتان خوبی میشم ؟ …
 
م. موحدی