پنج دستور
پنج دستور
محمود شریفی
خداوند بزرگ به يكى از پيامبرانش چنين فرمود:
فردا هنگامى كه صبحگان بر تو دميد، بانخستين چيزى كه روبهروى شدى، آن را بخور و دومين چيز را پنهان كن و سومى را بپذير و ازآن استقبال كن و چهارمى را مأيوس نكن و از پنجمى بگريز!
آن پيامبر، وقتى شب را به صبح رساند، حركت كرد كه با كوهى بزرگ و سياه روبهرو شد؛ پس ايستاد و گفت: پروردگارم به من دستور داده كه اين كوه را بخورم؛ سپس حيران و سرگردان ماندو به وجدان خود مراجعه كرد و گفت: پروردگار بزرگ و باعظمت، فرمانى را كه توان انجام آن را نداشته باشم، به من نمىدهد؛ پس به طرف آن كوه، بزرگ سياه به راه افتاد؛ تا آن را بخورد. هنگامى كه به آن نزديك شد، آن كوه كوچك شد و وقتى به آن كوه رسيد، كوه را به اندازه لقمهاى يافت و آن را خورد و حس كرد كه آن لقمه، لذيذترين چيزى بود كه تاكنون خورده است.
پس از آن، حركت كرد و با دومين چيزى كه روبهرو شد، تشتى از طلا بود. با خود گفت: خداوند، فرمان داد كه با دومين چيزى كه برخورد كردم، آن را پنهان كنم. از اين رو، جايى را حفر كرد و تشت طلا را داخل آن گذاشت و روى آن خاك ريخت.
بعد از حركت، متوجه شد كه تشت آشكار شده است. با خود گفت: من فرمان پروردگارم را انجام دادم. از اين رو، از آن جا گذشت. در اين هنگام، پرندهاى را ديد كه پشت سر آن، صيادى در حركت است.
پرنده تا آن پيامبر را ديد، به دور او چرخيد. پيامبر خدا با خود گفت: پروردگارم به من دستور داده كه سومين چيزى راكه ديدم، از آن استقبال كنم. از اين رو، آستين خود را باز كرد و آن پرنده، داخل آستين او شد.
صياد رو به پيامبر كرد و گفت: شكار مرا گرفتى؛ در صورتى كه من چند روز بود كه دنبال آن بودم تا آن را شكار كنم.
در اين هنگام، پيامبر خدا با خود گفت: پروردگار بزرگم به من فرموده كه چهارمين موجود را كه ديدم، او را مأيوس نكنم؛ از اين رو، قطعهاى از ران آن پرنده را كند و به آن شكارچى داد و از آن جا هم گذشت. هنگامى كه از او دور شد، با تكه گوشتى بد بود و گنديده رو به رو شد و با خود گفت: پروردگارم به من امر فرمود كه از پنجمين موجود، فرار كنم. از اين رو، از آن فرار كرد و بازگشت. پس از آن در خواب ديد كه به او گفته شد: اكنون تو مأموريتهاى الهى خود را انجام دادى؛ حال آيا مىدانى آنها چه چيزهايى بودند؟ پيامبر خدا فرمود: نه، نمىدانم.
در پاسخ او، چنين گفته شد:
اما كوهى را كه همانند لقمهاى شد و آن را فرو بردى، غضب و خشم بود؛ چون انسان وقتى خشمگين شود، به خاطر بزرگى خشم، خود را نمىبيند و ارزش و عظمت و بزرگى خود را - كه خليفه الهى است - نمىشناسد؛ ولى هنگامى كه خود را حفظ كرد و قدر خود را شناخت و خشم خود را فرو برد، عاقبت آن، همانند لقمه لذيذى مىشود كه آن را خورده است و اما طشت طلا، آن عمل و كار شايستهاى است كه انسان آن را انجام مىدهد و آن را از ديگران پنهان مىكند؛ ولى خداوند متعال، اصرار دارد كه آن را آشكار كند؛ تا شخص را با آن، زيبا نشان دهد و علاوه بر آن، به آن پاداش اخروى مىدهد.
اما پرنده، پس آن مردى است كه تو را نصيحت مىكند؛ پس بايد از او استقبال كنى و نصيحت او را بپذيرى و اما صياد، مردى است كه پيش تو مىآيد و نيازى دارد - كه تو توان برآوردن نياز او را دارى - پس تا مىتوانى، او را مأيوس نكن و اما گوشت بد بو و گنديده، آن، غيبت برادر مؤمن است كه بايد از آن فرار كنى.1
پىنوشت:
1. مجلسى، بحارالانوار، ج77، ص18، ح1؛ به نقل از صدوق، عيون اخبار الرضاعليهالسلام.
منبع : نشریه آینه مدیران شماره 27 بهار 88
+ نوشته شده در ساعت توسط اسلامي
|