بشر حافی گفت: در بازار بغداد می گذشتم یکی را هزار تازیانه بزدند که آه نکرد، آنگاه او را به حبس بردند از پیِ وی برفتم پرسیدم این زخم از بهر چه بود؟

گفت: از آنکه شیفته ی عشقم

گفتم: چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟

گفت: از آنکه معشوقم به نظاره بود به مشاهده ی معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم.

/کشف الاسرار و عدّﺓ الابرار، رشیدالدین میبودی، برداشت آزاد یک دوست