بهاء ولد(پدر مولوي) و مناجاتهايش
آشنايي با بهاء ولد(پدر مولوي) و مناجاتهاي او
سيد رضا باقريان موحد
بهاءالدين محمد بن حسين خطيبي که در خارج خانه از رقابت و رشك علماي شهر و از ستيزهرويي حاکم و قاضي آن رنج ميبرد، در خانهاش به ندرت به آنچه بلخ را براي وي زندان کرده بود ميانديشيد. انديشهی او در خلوت خانه تقريباً مدام در «الله» مستغرق بود. خلوت آکنده از سکوت و آرامشي که درون خانه برايش حاصل ميشد روحاني، مقدس و خدايي بود. با «الله» انس ميورزيد، با «الله» خلوت ميکرد و با «الله» گفت و شنود داشت.
با آنکه زندگي او در خانه، حتي در اين روزهاي کلانسالي، از خشم و شهوت و شغب خالي نبود، از بيشتر اوقات وي در آنجا در يک جوّ روحاني غوطه ميخورد. حتي آزار همسايههايي چون حاجي صديق، ام شعيب و بچههاي آنها با آنکه خاطر مرد سالخورده را ميآزرد، باز او را از تفکر در باب «الله» و از احساس معيت و اتصال با او مانع نميآمد. بدون اين انس با الله، بدون اين اعتماد عشقآميزي که به الله داشت، چگونه ميتوانست زندگي خارج خانه را که از استبداد پادشاه آکنده از هزاران نيرنگ و تعدي و آلوده به هزاران جنايت و تطاول به نظر ميرسيد تحمل کند؟
از جهت معيشت در زحمت نبود، خانهی اجدادي و ملک و مکنت داشت. در خانهی خود، در صحبت دو زن که به هر دو عشق ميورزد، و در صحبت مادرش «مامي» که او و زنانش را غالباً به نيش زبان ميآزرد، و مخصوصاً در صحبت فرزندان که احياناً مايهی رنج او بودند، از آسايش نسبي برخوردار بود.
ذکر نام الله دايم بر زبانش بود. ياد الله نيز به ندرت از خاطرش محو ميشد. ادراکات خود و همهی خلقان را از «الله» ميديد. خداوندگار خردسال بارها او را ديده بود که ايستاده «الله الله» ميگفت چون خسته ميشد دهانش باز ميماند، اما از درون سينهاش همچنان صداي الله الله به گوش ميرسيد. براي او هر چه در اطراف روي ميداد «فعل الله و كردهی الله» بود. خود او دايم به «الله» ميانديشيد و اين انديشههاي پاک و سرشار از راز و شکوه که تمام خانه را از عطر مرموز خود گرانبار ميکرد در «خداوندگار» خردسال هم تأثير ميگذاشت و از همان خردسالي او را به دنياي «روحها»، به دنياي انوار، و به آنچه به ماوراي ابرها تعلق داشت، جذب ميكرد.
خداوندگار بزرگ ميشد، رشد ميکرد و خود را در ياد «الله» و در عشق پدر که مستغرق «الله» بود، غوطهور مييافت. در اين خانه، همه چيز در نور «الله» غرق بود. همه چيز از روح كه نفس «الله» به نظر ميآمد، سرشار بود. الله که روح نفس او به شمار ميآمد به هر چه در اين خانه در دور و بر کودک ديده ميشد، انديشسه و زبان ميبخشيد. هر چه در اين دور و بر، با خداوندگار خردسال حرف ميزد. تمام ذرات عالم در نزد او غرق در حيات، غرق در خوشي و غرق در نغمه ونوا بود.
آنچه بزرگترها آن را «غيب» ميخواندند، براي او يک امر محسوس به نظر ميرسيد، يک تجربهی هر روزينه. عشقي كه بين او و پدرش وجود داشت او را هم در تجربهی پدر شريک ميساخت. انديشهی او از غيب به حس، و از حس به غيب دايم در تردد بود. نام «الله» که در لحظههاي استغراق پدر گهگاه از زبانش بيرون ميجست، تمام وجود او را از شوق لقاي ديدار «الله» لبريز ميکرد.
افكاري در تبيين مفهوم خدا
بهاء امکان تقرب به خدا را از طريق پژوهشهاي علمي و کلامي، رد ميکرد و هر نوع استدلال منطقي از ديد او در قلمرو قرار داشت. وي در مقابل اين نوع علم غلط که با قياس و استدلال آغاز ميشود، حکمتي را قرار داده است که خداوند الهام ميکند. او به منظور روشن ساخن و اثبات نظريهی خود، به داستان سقوط شيطان در قرآن استناد ميکند که «ابليس قياس کرد، الله علم داد باطن آدم را. فرمود که بان آدم منرو به علم و باطن تو مظلم به جهل است. ظاهر چاکر باطن باشد و سر چاکر سرّ است. سر ظاهر خود را به چاکري سر آدم اندر آر و سجده کن که قربت الله حاصل نشود الا به سجود»
با اين حال بهاء سعي ميکرد به منظور ايجاد نظم و تربيتي در آراي خود و کمک به باور مخاطبان، اصول منطقي چندي را از مکاتب فلسفي و کلامي چاشني عقايد خود سازد. او به ندرت از کتابها نقل قول ميکرد و مستقلاً ميانديشيد و يا دست کم اينطور وانمود ميکرد؛ هر چند گاهي نيز به نظر ميرسيد که پارهاي از انديشههاي خود را از اين جا و آنجا گرفته است. اكنون اصول برگزيدهی چندي از آراي فلسفي وي (هر چند او خود با اين اصطلاح مخالف بود) در پي ميآيد: اولين اصلي که بهاء از آن پيروي ميکند اين است که هيچ چيزي، موجودي غير از نوع و قسم خود را نميتواند به وجود بياورد، در حالي که وي با همين نظريهی خود، برترين اصل خلقت را که خداوند خالق تمام موجودات است، نقض ميکند.
بهاء معتقد است که:«هر چه صورت و خيال است، همه ناظر الله است و من از صُوَرَم، پس منظور بيصورت باشد. همهي صورتها نظر ميکنند به الله که صورت آفرين است و اندر فکر محو ميشوند همهي چيزها.»
اصول مهم ديگر از قرار زيرند:«هيولا يا عنصر اوليهاي که همه چيز از آن وجود بيابند، باطل است. زيرا اگر او تَر است خاک را از کجا آفريد و اگر خشک است، آب را از کجا آفريد؟ و اگر سرد است، آفتاب و آتش از چه آفريد؟ و اگر گرم است، سرما از چه آفريد؟ دنيا نيز خود، خود را نيافريده است که اگر در وقت نيستي (عدم) او را قوت هست کرد (آفريد) يا با صفت اضداد کرد و يا بر يک صفت کرد. با صفت اضداد محال بود از آنکه روز و شب و گرما و سرما در يک زمان و در يک جا محال باشد و اگر بر يک صفت کرد نگاه داشتنِ آن صفت از ضد او نيز محال است و نيز نتواند که جهان از گزافه (بيهوده) ببودي.
هماره روز و شب از پس يکديگر نبودي و لختي شب دراز بودي. نيک و لختي روز سال بدي. همچنين جهان فعال و مختار هم نميتواند باشد زيرا که اگر جهان فعال شود و مختار شود فعالتر و مختارتر از آدمي نباشد. چون آدمي داند که او خود را هست نميتواند کردن و احوال خود را نميتواند گردانيدن، جهان چگونه خود را هست کند و يا بقا چگونه دهد؟ خداي گوياست و اين صفت ازلي است که اگر گويا نباشد امر و نهياش نباشد و اين صفت ازلي باشد که اگر ازلي نباشد سکوت مقدم باشد پس قول حادث باشد. پس باري موصوف بدين صفت نباشد، باري دو نيست، اگر دو باشد بييکديگر کاري نتوانند کردن يا بتوانند کردن.
اگر بييکديگر کاري توانند کردن، پس هر يکي بينياز باشد از يکديگر. پس آن ديگري خداي نباشد، از آنکه خداي آن است که همه را بدو نياز باشد. (بهاء فراموش ميکند که بگويد اگر يکي هم به ديگري نياز داشته باشد، او خود نيز نميتواند خدا باشد.) اگر خداوند را موصوف به صفاتي چون سميع، عالم و قادر و غير آن ندانيم، موصوف باشد به اضداد اين صفات يعني جاهل و عاجز.
ديگر آنکه خداوند همهي چيزها را تنها به يک علم ميداند، که اگر دو علم داشت، وقتي که به يک علم همه چيز را ميداند، پس ديگر نيازي به دانش دوم نداشت و اگر به هر يک از اين علمها همه چيز نداند، پس اين علم را بدان علم حاجت بود و آن علم را بدين حاجت بود. پس در ميان ايشان نقصان و تباهي بود. اين در مورد کليهي صفات الهي صدق ميکند. همچنين براي مغفرت او که در مورد همهی آمرزيدهها يکسان است و خداوند موصوف است بدين صفتها پيش از وجود اين مفعولات.»
و اما در مورد اسماء خداوند، بهاءولد ميگويد:«مَر باري را نامي نبايد گفتن که بدان کتابي و خبري نيامده باشد، چنانکه نشايد پسر مر پدر را نامي نهد و شاگرد مَر استاد را نامي نهد و غلام خواجه را، مگر اسمي به ضرورت بايد گفتن چنانکه «قديم» و او را بيمقدمه «الله» نشايد گفتن و يا «رحمن». همچنين از صفت اسمي نبايد نهادن باري را چنانکه فرمود:«وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً» نبايد گفتن که خدا ساقي است و قاعدست و مونس است و غير آن.»
بهاء در تأکيد بر اين نکته که خداوند گوياي ازلي است، اعتراض تند خود را با صراحت تمام متوجه معتزله ميكند كه قول خداوند را حادث ميدانستند. او در تحريم اسامي جديد و خود يافته براي خداوند متعال، از آراء واحکام اهل سنت تبعيت ميکند. اشعري (متوفي 324/ 936ـ935) و ماتريدي (متوفي 333/944ـ 945) نامهايي كه خداوند به خود نداده است، تحريم کردهاند.
قشيري (متوفي 465/1074) نيز بر اين امر تأکيد ورزيده و نامهايي را که بر مبناي اصول عقلي و يا نحوي ميتوان به خدا داد، رد کرده است. اما بهاء به کرات از اين اصول تخطي کرده است. بهاء نام اله را که يک واژهی عربي است و خدا آن را ملجاء خلق ناميده است، با توجه به كلمه اليه (يعني به سوي او) در مورد دعا تفسير و تبيين کرده است و در جاي ديگر ميگويد:«معني الله گفتن و ذکر آن اين است که از همه ترسها و اشيا و اعراض به وي پناه گيرند، يعني از بيماري به شفاي او و از تيرهروزي به عطاي او»؛«اکنون خود را گفتم که اگر الله ميگويي بدين نيّت گو که اي الله! از همه ترسها به همه امانهاي تو در ميگريزم»
شايان ذکر است که بهاء براي خداوند فقط در موارد نادري لغت فارسي «خدا» به کار ميبرد و تقريباً بدون استثناء واژه «الله» را به کار ميبرد. از اينرو نيز ميتوان درک کرد که او انسانهايي را که عُلو درجات دارند و همچنين خود را که اميدوار بود به آن مرتبه نائل شود، «اللهي» يعني انسان خدايي مينامد.
برگزيدهاي از نيايشهاي بهاءولد
اي الله! هر جزو مرا به انعامي به شهر خوشي و راحت برسان و هزار دروازهی خوشي بر هر جزو من بگشاي. راه راست آن باشد که به شهر خوشي برساند، و راه کژ آن باشد که به شهر خوشي نرساند.
اي الله! مرا از خود قطعيت مده که هر رنجي که هست از قطعيت است.
اي الله! چو هوش، هوش من تويي، اين نظر من از تو کجا ميرود؟
اي الله! بينايي من تويي، اين بينايي من از تو کجا ميرود؟
اي الله! نظر من تويي، اين نظر من از تو کجا ميرود؟
اي الله! دلِ دلِ من تويي، اين دل من از تو کجا ميرود؟
آخر چو مدارِ مدارِ اينها تويي، کجاشان حواله ميکني.
اي الله! همه تويي. من كجا روم و نظر به چه کنم و به کي کنم؟چون شاهد تويي و شاهدي تو ميکني.
[ اي الله] اين نظر من به تو ميرود و به كرم تو ميرود و در پي تو ميرود و من زود آن را محو ميکنم و به تويي الله باز ميآيم. و همچنين از صفات الله هر چه يادم ميآيد، زود محو ميکنم و به تويي الله باز ميآيم و ميگويم: اگر تويي الله نبود، وجود من نبود و من محو بودم.
[اي الله] چون وجود من و اوصاف من و حال من و دم هستي من به تو هست ميشود و باز هم به تو محو ميشود، پس اي الله! اولم تويي و آخرم تويي و بهشتم تويي و دوزخم تويي وعينم تويي و غيبم تويي. من کجا نظر کنم و خود را به چه مشغول کنم جز به تويي تو.
[اي الله] حاصل سر رشته الله گفتن از مني فراموش کردن است و تويي الله را ياد داشتن. اکنون الله ميگويم، يعني سمعم و بصرم و عقلم و روحم و دلم و ادراکم تويي اي الله.
[اي الله!] از خلل و کمال اين معاني چه انديشم؟ حاصل اين است كه با همهي چيزها بيگانه شدن لازم است و خاص مر تويي الله را لازم بودن حياً و ميتاً و سقماً و صحة. اکنون اين راه ما را جز به نور دل و ذوق نتوان رفتن و عقل عقلاي همهي عالم ازين راه و ازين عالم بويي نبردند.
اي الله! شرايط بندگي و اخلاص و قيام و رکوع و سجود و لرزيدن از هيبت در ادراک من ثابت دار و ادراك مرا جمع ميدار...
اي الله! اين آتش وجود مرا تو در پيش من نهادهاي بدين مرداري و بدين تلخي و لقمهاي است بدين منقَّصي. زحمت من اين است، اين را از پيش گير تا راحت تو اي الله! از پرده بيرون آيد با چنين خوشي.
اي الله! عشقي كه ممزوج با تعظيم تو باشد، چه خوش حالتي است، خوشي است.
[اي الله!] اي هست کنندهی همه چيزها! همه را تو هست ميکني و مکرر ميکني. اکنون اي الله! در هست شده از مصورات ننگرم، در هست کننده بنگرم. جايي که هست کننده باشد، هست شده را کسي چرا نگرد و چه کند؟ نظر ميکنم به جملهي هست شدهها که همه عاجز وارک پيش الله ايستادهاند و من مينگرم که هست کننده ايشان را به رحمت هست ميکند و يا به عقوبت هست ميکند يا بهشت هست ميکند و يا دوزخ و رنج هست ميکند.
اي الله! از همه چيزها گزير باشد، هست شده را اما از هست کننده هيچ گزير نباشد؛ يعني همه را عبد و مملوک حقيقي و مطيع هست کرده است مر هست کننده را اما گاهي که کسي که غافل شد از هست کننده، ميبينم که صورت و خيال جمع ميشود و تن ضعيف ميشود. يعني تن و دماغ که موضع ذکر هست کننده است، چو به غير مشغول شود، ميبينم که حقتعالي او را درود ميفرستد که اي تن! بر ما بدل گزيدي که از لطافت ذکر ما باز ماند، لاجرم به درد کثافت غير ما مبتلا شود.
اي الله و اي خداوند! اين گوشت من و کالبد من، آستانهي درِ توست و من در آنجا خفتهام و نشستهام و در پيش توام و از پيش تو جاي ديگر مينروم. اين کالبد من اي الله! کارگاه توست وحواس من منقش توست در پيش تو نهادهام تا هر چه نقش ميکني ميکن.
اي الله! من پيش تو آمدهام که خداوند من تويي. جز تو كه را دارم. اگر از اينجا بروم اي الله! کجا روم و چه جا دارم تا من آنجا فرود آيم و قرار گيرم؟ چو خداوند من تويي، جز تو خداوند ديگر نميدانم که باشد.
اي الله! شکوفهی روح مرا فراغتي بخش از باد سرد انديشهی آن آدميان و آن کسان که به ايشان صحبت دارم که ايشان در خوشيهاي فسردهی خود مستغرقند و از خوشيها و مزههاي من بيخبرند. يا اگر نه اي الله! روح مرا بيخبر گردان تا هيچگونه نظرش به ايشان نيفتد، نه به خوشيشان و نه به ناخوشيشان. اي الله! گلبرگ شکوفهي روح مرا از تابش آن خوشيهاي ايشان نگاه دار تا به باد سرد تولي و حرمان و مجانبه سياه و فسرده نگردد.
اي الله! من همگي ادراکم و ادراک را بر غيب به تو بر بستم و به ياد تو ادراک را صرف کردم «ويقيمون الصلوة» به اقامت صلات، ادراک را به خضوع به تو صرف کردم «وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ» و ادراک را به راه تو خرج کردم. چون بهترين من ادراک است اي الله! همه را مصروف به تو کردم، زيرا که خون و ريم و گوشت، حضرتت را نشايد.
اي الله! ملک اين دنيا چيز محقر است از ملکهايي که تو راست در پردهی غيب و مرا آموختي پايان سخنها را که در خواب ميشنوم از اسرار غيب تا هم در بيداري زنده باشم و هم در خواب زنده باشم؛ چنانکه زمين را از آسمان بشکافتي، همچنانکه پردهی غيب را بشکافتي تا من بر آستانهي آن نشستهام، هم اين جهان را ميبينم، هم آن جهان را ميبينم. [اي الله] دنيا و آخرت، تو راست و من نيک عاشق آخرت گشتهام. از آنم بهرهمند گردان وجانم بردار که صبرم نماند.
اي الله! خوشيهاي هر دو جهاني به جز از تو از کسي حاصل نشود و هست شدن بعد از نيستي به جز از تو از کسي ديگر نباشد. اي الله! مرا هر چه بايد از تو طلبم که خواستِ همه را و رزق همه را تو ميدهي و به هر حال همه را تو دايهاي.
اي الله! چون بودِ من و هستي من از توست و نظر و درکِ من از توست و عقل و روح من از توست و چشم و سمع ظاهر و باطن من از توست، چگونه من مخاطب تو و مقابل تو لب بر لب تو نباشم و جملهي اجزاي من چگونه در تو نبود؟ الله الهام داد که اين همه معقولهاي تو و نظر تو بدين وجوه الله است معاينه نه مخاطبه. تو همين نقش مشاهده را بيهيچ وجهي ثابت ميدار.
اي الله! مگر مخاطبهی من با تو چون جمادات و اجسام لطيفه را ماند همچون باد و هوا و آب که خوش ميوزاني و روان ميکني و او را از تو هيچ خبرني؟
و او را خودي خود نيست، همه تويي. اکنون بنشينم سره سره نظر ميکنم تا نغزيهاي تو را اي الله! ميبينم و عشق من از ديدن فزون ميباشد و ميبينم که الله بر من پاره پاره خود را جلوه ميدهد. گفتم: اي الله! از دور يعني از عالم غيب، تجليات و طلعتت چنين خوب و شيرين است، تا از نزديک لطف تو چگونه باشد؟
اي الله! مرا از خود جدا مگردان و سرِ مرا در هوا مکن و مرا به غير خودت مشغول مکن. اي الله! من همه را از خود محو ميکنم تا همهي عشق تو را ثابت کنم، زيرا که آرزوي جمال تو نوعي ديگر است. تا مزهی همه چيز را از خود برنگيرم، به مزه تو اي الله! نرسم.
اي الله! سببي ساز که آبِ ادراک مرا و روح مرا هواي وصف تو و يا هواي عالم غيب تو نشف کند و بدانجا رود.
اي الله! پاکي و دوري از عيب تو راست. مرا آن هوش ده که اين را بداند. اي الله! آن هوشم ده که بيقرار تو باشد و چشمههاي مرا آن نظر ده که آويختهی جمال تو باشد.
اي الله! آن نظر و آن دريافت و آن ادراکم به ارزاني دار.
اي الله! نظر مرا زياده گردان و مرا زياده از آن ده که سَحَره را دادي و مرا به جمال تو زياده از آن نظر ده که زليخا را دادي به جمال يوسف و آن نظر نه از جمال ميباشد که برادران يوسف، جمال يوسف را ديدند و مدهوش نگشتند، چون آن نظر نداشتند. يا رب! چه دولت است آن نظرها تا به کي ارزاني داري، مگر به نزديکان و مقربانِ خود.
گفتم: اي الله! من هر زمان به چه مشغول شوم؟ الله الهام داد که هر زماني به حرف قرآن مشغول باش و هم عالم را معني آن يک حرف دان از قرآن و تو بنگر که به چه پيوسته شدهاي در آن دم که به حرف قرآن مشغول شدهاي. اگرچه اجزاي تو پراکنده صورت بندد، اما تو با من باشي.
باز گفتم که اي الله! چگونه کنم که زندگي و حضور و عشقم بيش حاصل شود؟ الله الهام داد که زندگي و عشق و وله، همه معاني اين کلمات است. تو پاره پاره معاني را ميکش و استخراج ميکن و تصور ميکن تا حيات و عشقت بيايد.
اي الله! خوشيهاي هر دو جهان به جز از تو از کس ديگر حاصل نشود و هست شدن بعد از نيستي به جز از تو از کسي نباشد. پس ذکر الله ميکن بر اين وجه که:
اي الله! آن شکر مر محبان را در خدمت خود تو دادهاي و اين عشقها و مزهها تو ميدهي و مقصود از نان و غذاها خوشي است و مصاحبت صاحب جمالان و...
اي الله! از راه مي و سماع و شاهد، سکر چگونه ميبخشي و از راه ملک گرفتن، همت و رغبت وجانبازي چگونه ميبخشي که تا پنجاه فرسنگ را پيش دشمن باز ميروند و آن پا بستگي و رقت با فرزند چگونه ميدهي و انبيا و اوليا را شکر چگونه دادي و اين همه در تو هست اي الله و از توست اي الله.
در هر جزوي از اجزاي کالبدم ازين مزهها و رقتها نشاني نهادهاي که اين اجزاي من از بيمزگي نرسته باشد و اگر درهر جزو از اجزاي من اين نشاني را ننهادهاي من چگونه پي بردمي اينها را.
[ اي الله!] اکنون هر جزو من طالب همان نشاني است که در وي نهادهاي و تو همان مُعطي کمال آن نشاني اگر صورت نيستي آن کمالِ مرا، اين نشان ندادي مرا.
اي الله! ما را از رگ انبيا رويان و از رگ اوليا رويان که همه روح و راحت است. اي الله! ما به آرزوانه و خوف آن جهان پناه گيريم تا ملک ابد فوت نشود از ما و به عقوبت گرفتار نگرديم.
اي الله! چنانکه نظر مرا بدين اسباب جهان گشاده کردي تا چُست شدم در نگاه داشتن احوال خود، همچنان نظرم را گشاده به اسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازين جهان.
[اي الله] همچنان که در حسن صور خوبان اين جهاني چشم دادي تا اينها را ميبينم، همچنان چشم دلم را به جمال خوبان آن جهان گشاده کن تا منجذب شوم به خدمتت.
[اي الله] چشمههاي علم هر دو جهاني را از عرصههاي عدم تو گشاده ميکني اي الله! انبيا را بر سرِ کدام چشمه سار در عرصهي عدم فرو آوردهاي؟ يا رب! مرا از آن چشمه آب بده.
اي الله و اي پروردگار! تربيت دو جهاني را تو تواني کردن، تربيت چه باشد که علم آن جهاني را به من تو کرامت کن. اي رحمن! شير مهرباني اين جهان را تو گشاده کردهاي تا دل نميدهد که از سرِ اين شير مهر برخيزند.
اي رحيم! همچنان شير مهرباني آن جهاني را در سينهام تو روان کن تا عاشق آنجاي باشم.
اي مالک يوم الدين! آرزويم هماره عبادت توست و استعانت از تو ميطلبم که بگشايي در نظرم را به روح آن جهاني و به تو تا عاشق ضروري باشم نه عاشق به تکلف.
[اي الله] راه چشمهاي نماي از چشمهسارهايي که در عدم است که راست به ملک آن جهاني ميرساند، آن چشمهسار دانش که انبيا در آن چشمه رفتهاند و از آن نوشيدهاند، مرا نيز هم از آن چشمه کرامت کن.
اي الله! ماهرويان، عملِ کاه ربايي دارند در دلِ ما. خداوندا! دل ما را آهنگي بخش تا ربوده نشود. [اي الله] تن شور گشتهی ما را از آب شور حرص به توفيق مجاهد طيب گردان.
[اي الله!] زمين پي کوب دل ما را مزين به خضر طاعات گردان. [اي الله! ] بيضههاي اعمال که نهادهايم بر خاک تن، از آسيب چنگال گربهی شهوت نگاه دار. [اي الله!] تابهی طبع ما را از صدمت سنگ سنگيندلان نگاه دار.
اي الله! شکر و آزادي و ستودن همه اجزاي عالم تو راست، يعني هر جزو موجودي فربه شده هستي از برکت آسيب تو دارد و هر جزو موجودي لب برنهاده است و از لطف تو همي نوشد و فربه هستي ميشود و در جمالت نگاه ميکند و بر ميبالد و ميافزايد.
[اي الله!] اين جزو هوا و محبتم که به ذکر اين کلمه و اين ديد هست شد و زياده شد و هم فربه شدهی هستي شد، اين همه از نظر کردن شد به تو اين خود حيات و لطف توست. اکنون از ستودگي وصف توست که همهي اجزاي موجودات به وجود فربه هستي ميشود.
اي الله! چه پاکي و چه پاکيزهاي تو که همهي نقش حورا و عينا و جمال همهي اصناف حيوانات و خرمي همهي گلها و سبزهها و آبهاي خوش و بادهاي وزان و همهي خوشيها و همهي آرزوها کافهی روي جمال حضرت خاص تو ميشود و همه گرد و خاشاک کوي تو ميشود.
يا رب! تا آن هواي درگاه خاص تو چه هواست که اين همه هواها آنجا زحمت ميشود، با اين همه الله رحيم است رحيمي ميکند و غمخوارگي ميکند همه را.
اي الله! چون الله من تويي، آخر اين متاع وجود مرا و لوازم وجود مرا خداوندهاي بايد. آن خداوند، تويي.
اي مالك يوم الدين! اي پادشاه! اجزاي من مملوك مضبوط استوار گرفته توست، هيچ حرکتي و رفتنياش نباشد جز در ممالک تو.
[ اي الله] اجزاي مرا به احوال به سزا تو ميرساني. برگ روحم از شجرهی تقديرت جدا شده است. گاهي حرکت به سوي يمين آسايش ميکند و گاهي حرکت به يسار رنج ميکند. به هر حرکتي که در يسار رنج ميکند، نوعي رنج مشاهده ميکند و به هر حرکتي که سوي يمين ميکند، نوعي آسايش مشاهده ميکند تا اين برگ روح به قيامت به يمين بهشت افتد و قرار گيرد يا به يسار دوزخ اصحاب ميمنه و اصحاب مشئمه.
اي الله! مرا و اجزاي مرا بيخبر مدار از خود که مرده و پژمرده شوم، چنانکه ماهي از آب دور ميماند؛ چنان شد که اجزاي وجود من و اجزاي عالم مستغرق صنع او شد و من مشاهده ميکردم الله را بر سبيل حيرت با همهي صفتهايش.
اي الله! وعده کردهاي که «وَ مَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَي اللَّهِ رِزْقُهَا» مرا چون از طريق ظاهر درها برآوردهاي، روزي من از خودم بده، چو مرا از اسباب ميسر نميکني، هم شاهد خواهم و هم نعمت خواهم و هم سماع خواهم و هم حرمت خواهم و هم قدرت خواهم و هم مشيت خواهم. الله الهام داد که «الله و هو الله». عبارت است از خوشيها و مرادها و مشيتهاي همهي مخلوقات و زياده تو بينهايت از من ميخور، چنانکه نحل از گلها تا همه اجزات عسل شود.
اي الله! عيب، همين هستي من است و خيال و نظر من است که حجاب است از تو. تو را ميبينم اي الله! کُرته وجود و حواس مرا در سر من کشيده و سبحات وجه تو وراي کرته وجود است.
[اي الله] من اين خرقهی وجود خود را ميخواهم تا ضرب کنم که در روي من و در سر من آمده است که ديدن تو همه عيش و طرب است، پس حجاب از اين عشق و محرومي از اين نظر جهنم است که محسوس گشت. اين صفت بيعيبي و نشان پاکي از بهر آن دهند تا چست آيم در عشق که عبادت، عشق عرضه کردن آمد. پس مقصود، بيقرار آن جمال باشيدن و طالب وي بودن آمد و بس.
چون از طلبيدن تو اي الله! در جامهی وجود خويش که حجاب توست، مانده گردم و از طلب کند شوم، اجزاي خود را پيش تو ميدارم چون قدحها که اي الله! درين اقداح، قدرت و مزهی طلب خود هست کن که من زنده بدين مزه طلبم که اگر اين مزهی طلب نباشد، من مردهام.
اي الله! مرا بيخبر مدار بعد از مرگ و خاک شدن از اهل و تصرف خود که من عاشق تصرف و فعلهاي توام و شاهدم که در جهان جز فعلهاي تو نيست؛ از آنکه ديدن فعلهاي تو از وجهي ديدن توست، لاجرم افعال تو مونس و معشوقهی من آمد.
در گلستان صنايع الله مشاهده ميکنم و به هر سويي الله را ميطلبم. چو ناگاه الله را بينم، به الله مينگرم، فرياد ميکنم که اي الله! تا کي را بيخود داري و بيقرار داري و محجوب داري؟
اگر چه صنايعت خوش است، وليکن لذت لقا خود دگر باشد.
اي الله! چون باطن و ادراک و ذهنم دسته گلي است در دست مشيت تو و تو ادراکم را صفتها ميدهي و ميگرداني، اول خواهم که کتابهاي حکمت بخشي مرا بيرنجي. چنانکه تورات دادي باطن موسي(ع) را و فرقان دادي باطن محمد(ص) را و انجيل عيسي(ع) را و زبور مر داود(ع) را مرا کتابهاي حکمت بده از عالم غيب. چنانکه هستيها را از عالم غيب و عدم مدد ميدهي بيتکليفي و آن مدد بيتکليف سبب نشو و نما ميشود و سبب راحات و خوشي ميشود چون بنفشهزارها و هواهاي عشق و مزههاي عشق ميشود و...
اي الله! يا اسباب مغفرت مرا ميسر گردان يا جنايت ازين بيچاره مگير. من آنم که نظاره جايها ودرکهاي ديگرم خوش نميآيد و همچنين آمدهام و در کوشکي نشستهام. نظاره ميکنم و درگاه تو که کي در ميآيد و کي بيرون ميآيد و چند هزار کس را سياست ميکني. اي الله! اگر چه بيگانه شکليام و بر خدمتي نيستم. آخر نه به درگاه تو پير گشتم پير. باز به الله ميگويم به طريق لاغوار که اي الله! من با تو بس نيايم، هيچ تواني که مرا به من بخشي.
وقتي که پرده غفلت بيني، پس آن پردهبنشين و زار زار ميگري که اي الله! اين پردههاي غفلت را برانداز تا من صفات تو را و آثار صفات تو را و بهشت را ببينم و ديدار تو را ببينم. اکنون هماره در غفلتهاي خود که پرده تو ميشود، نگاه ميکن و زار زار ميگري که اي الله! از پس اين تصورات غفلت چه چيزهايي عجب است که هر چند که پرده بر ميگيري عجبتر و خوشتر ميبينم.
اي الله! تو منزهي از صورت که صورت را چنين عقوبتهاست. نخست از باغ لطايف تو بود که اجزاي خاک بچريدند تا فربهي وجود يافتند، آنگاه قرباني شدند، همچنان به آخرت همه زخمها و رنجها را سماع مؤمنان کنند وخوشيهاي راحات ايشان گردانند. عجبا از تو اي الله! که اجزاي خاک و هوا و آب را بدان منصب رسانيدي که پاکي و چگونگي تو را بدانست، اگر اجزاي حاکم مرده را به بهشت و فردوس رساني و به رؤيت خود رساني، چه عجب «و بحمدک» يعني سر تا پاي نعمت توام وهر جزو که به نام تو برآمد، هرگز نکاهد و به سعادت ابد برسد.
اي الله! گر نان ميخورم، از ترس آن ميخورم که نبايد سست شوم و مزه انديشهي تو و مزه عبادت تو و ذکر تو و مزه وعظ با بندگان تو نيابم. اگر وقتي نيز که ميبخورم اندازه آن نميدانم که چه مقدار خورم تا مرا زيان نکند و حجاب نشود از تو.
[اي الله!] درين ميان ميترسم که بينور و بيذوق و بيحيات ميبمانم. اگر درين انديشه غمم پيش ميآيد، ميترسم که به سبب اين غم از تو اي الله! محجوب مانم.
اي الله! از همهي ترسها به همهي امانهاي تو در ميگريزم، يعني از بيماري به عطاي صحت خودم امان ده و از موت به حيات خودم امان بده و از خواري به عزتم امان ده و از بيجمالي و بيشهوتي و بيعشقي به جمال و عشق و شهوتم بدل گردان.
اي الله! در من آرزوهاي گوناگون پديد آر در طلب تو و از بهرههاي طلب در من ظاهر گردان تا اجزاي من خوشيها مييابند و ميافزايند و کسوت وجود من و نور ديدهی من و سمع و دل تا همه زياده ميشوند از مزهی آن طلب.
اي الله! من عاشق توام و طالب توام عجب. تو را کجا بينم؟ داخل جهان بينم و يا خارج جهان بينم؟ الله الهام داد مرا که همچنان که چهار ديوار كالبد تو و عالم قالب تو از تو خبر دارد و زنده است به تو و تو را نميبيند...
همچنين مرا نيز نه داخل بيني و نه خارج بيني از جهان، وليکن همهي اجزاي جهاد از من چيزي دارند از تغيير و تبديل و گرما و سرما و اجزاي تو از من ميافزايند و خوشيها از من ميبالند.
چگونه مرا نميبيني؟ باز گفتم: اي الله! پس همهي خلقان، تو را مشاهده ميکردهاند به قدر آن آثار که بدشان ميرسد از ضرّ و نفع.
اي الله! بار فرمانهايت را و امانات را چو خواندم و شنيدم، پشت خم کردم [ در رکوع] و بر پشت گرفتم از رحمتت، بر ضعيفيام ببخشاي که پشتم خم ميشود از خوف تقصير. الله الهام داد: اگرچه پشتت خم ميشود، من به فضل خود تو را بياراستم و قوت دادم و خود را محسوب تو گردانيدم. تا به من مشغول شوي و خدايي مرا فراموش نكني.
اي الله! حوت حياتم، تشنهی قطرهی درياي حيات بيچون توست. اي رحمن و اي رحيم بخشاينده! بيچارگي مرا ميبيني در ترددم و دلم بر جايي قرار نميگيرد. يقينم بخش و از اين ترددم بيرون آر....
اي رحيم! از مهربانکاري درگاهت بر من مهري ده و مرا مهري بخش و عشقي بخش. اي رحمن! از ميان اين پراکندگيها عشقي بيرنجي و بيچونيام بخش از حضرت و مرا از جمله رستگاران و مؤمنان خود گردان و مراداتم در بندگي خود دار به خضوع و خشوع.
اي بخشاينده! انديشهي هستي من از من بيفکن و بر من ببخشاي و اين بند دريافت وجود من از گردن من باز کن و خبر هستي من از من دور گردان و مرا از خود بيخبر گردان و به رحماني و بخشايندگي، مرا خبري و آرامي ده.
اي الله! مرا از مزههاي خود محروم مدار که جز از تو هيچ کسي ندارم. از تو نخواهم، پس از کي خواهم؟
اي الله! پيش رويم و پيش چشمم سبزه و آب روان بيرون آر تا من تفرج کنم. اي الله! مرا تشنه گردان تا همين چيزها پيش آب نمايد و مرا طالب سبزه گردان تا همه خاشاک نزد من سبزه بود و مرا شهوت به افراط بخش تا هر پاشنه کوفتهاي مرا حورعين شود و مرا گرسنگي بخش تا نان ارزان مرا نعمت بهشت شود. و مرا جوياي چيزي چنان دار که عاشق سرمست بوم، پس حقيقت بهشت من باشم.
پينوشتها:
. پلهپله تا ملاقات خدا، صص 16ـ 17.
. سورهی اعراف، آيات 11ـ 18.
. ج1، ص 396، س 17ـ18.
. سورهی انسان، آیهی 21.
. ج1، ص 396ـ 399.
. ج1، ص 233، ص 10ـ11.
. ج1، ص 210، س7ـ9 .
. بهاءالدوله، ص 119.
. معارف، ج1، ص 1.
. معارف، ج1، ص 6.
. معارف، ج1، ص 6.
. معارف، ج1، ص 7.
. معارف، ج1، ص 7.
. معارف، ج1، ص 8.
. معارف، ج1، ص 10.
. معارف، ج1، ص 13
. معارف، ج1، ص 13
. معارف، ج1، ص 14.
. معارف، ج1، ص 19.
. معارف، ج1، ص 20.
. معارف، ج1، ص 27ـ28.
. معارف، ج1، ص 28.
. معارف، ج1، ص 29
. معارف، ج1، ص 29.
. معارف، ج1، ص 29ـ 30.
. معارف، ج1، ص 30ـ 31.
. معارف، ج1، ص 31.
. معارف، ج1، ص 33.
. معارف، ج1، ص 67.
. معارف، ج1، ص 68
. معارف، ج1، ص 73.
. معارف، ج1، ص 76.
. معارف، ج1، ص 77.
. معارف، ج1، ص77.
. معارف، ج1، ص 85.
. معارف، ج1، ص 111.
. معارف، ج1، ص 111ـ 113.
. معارف، ج1، ص 132.
. معارف، ج1، ص 133.
. معارف، ج1، ص 133.
. سورهی هود، آیهی 6.
. معارف، ج1، ص 133.
. معارف، ج1، ص 137.
. معارف، ج1، ص 137.
. معارف، ج1، ص 136.
. معارف، ج1، ص 137.
. معارف، ج1، ص152ـ153.
. معارف، ج1، ص155.
. معارف، ج1، ص 163ـ 164.
. معارف، ج1، ص 155.
. معارف، ج1، ص 197.
. معارف، ج1، ص 210.
. معارف، ج1، ص 212.
. معارف، ج1، ص 212ـ213.
. معارف، ج1، ص 217.
. معارف، ج1، ص226.
. معارف، ج1، ص 227.
. معارف، ج1، ص232ـ 233.
منابع و مآخذ
1. بهاء ولد (والد مولانا جلال الدين رومي)، فريتس ماير، ترجمه مهر آفاق بايبوردي، چاپ اول، تهران، انتشارات سروش، 1382.
2. پله پله تا ملاقات با خدا، دکتر عبدالحسين زرين کوب، چاپ بيست و ششم، تهران، انتشارات علمي، 1384.
3. معارف (مجموعه مواعظ و سخنان)، محمد بن حسين بهاء الدين ولد، به اهتمام بديع الزمان فروزانفر، چاپ سوم، تهران، انتشارات طهوري، 1382.
منبع : http://www.boshraa.ir/news.php?readmore=1901
+ نوشته شده در ساعت توسط اسلامي
|