آشنايي با بهاء ولد(پدر مولوي) و مناجات‌هاي او
 
سيد رضا باقريان موحد

بهاء‏الدين محمد بن حسين خطيبي که در خارج خانه از رقابت و رشك علماي شهر و از ستيزه‏رويي حاکم و قاضي آن رنج مي‏برد، در خانه‏اش به ندرت به آنچه بلخ را براي وي زندان کرده بود مي‏انديشيد. انديشه‌ی او در خلوت خانه تقريباً مدام در «الله» مستغرق بود. خلوت آکنده از سکوت و آرامشي که درون خانه برايش حاصل مي‏شد روحاني، مقدس و خدايي بود. با «الله» انس مي‏ورزيد، با «الله» خلوت مي‏کرد و با «الله» گفت و شنود داشت.

با آنکه زندگي او در خانه، حتي در اين روزهاي کلان‏سالي، از خشم و شهوت و شغب خالي نبود، از بيشتر اوقات وي در آنجا در يک جوّ روحاني غوطه مي‏خورد. حتي آزار همسايه‏هايي چون حاجي صديق، ام شعيب و بچه‏هاي آنها با آنکه خاطر مرد سالخورده را مي‏آزرد، باز او را از تفکر در باب «الله»  و از احساس معيت و اتصال با او مانع نمي‏آمد. بدون اين انس با الله، بدون اين اعتماد عشق‏آميزي که به الله داشت، چگونه مي‏توانست زندگي خارج خانه را که از استبداد پادشاه آکنده از هزاران نيرنگ و تعدي و آلوده به هزاران جنايت و تطاول به نظر مي‏رسيد تحمل کند؟

از جهت معيشت در زحمت نبود، خانه‌ی اجدادي و ملک و مکنت داشت. در خانه‌ی خود، در صحبت دو زن که به هر دو عشق مي‏ورزد، و در صحبت مادرش «مامي» که او و زنانش را غالباً به نيش زبان مي‏آزرد، و مخصوصاً در صحبت فرزندان که احياناً مايه‌ی رنج او بودند، از آسايش نسبي برخوردار بود.

ذکر نام الله دايم بر زبانش بود. ياد الله نيز به ندرت از خاطرش محو مي‏شد. ادراکات خود و همه‌ی خلقان را از «الله» مي‏ديد. خداوندگار خردسال بارها او را ديده بود که ايستاده «الله الله» مي‏گفت چون خسته مي‏شد دهانش باز مي‏ماند، اما از درون سينه‏اش هم‏چنان صداي الله الله به گوش مي‏رسيد. براي او هر چه در اطراف روي مي‏داد «فعل الله و كرده‌ی الله» بود. خود او دايم به «الله» مي‏انديشيد و اين انديشه‏هاي پاک و سرشار از راز و شکوه که تمام خانه را از عطر مرموز خود گران‏بار مي‏کرد در «خداوندگار» خردسال هم تأثير مي‏گذاشت و از همان خردسالي او را به دنياي «روح‏ها»، به دنياي انوار، و به آنچه به ماوراي ابرها تعلق داشت، جذب مي‏كرد.

خداوندگار بزرگ مي‏شد، رشد مي‏کرد و خود را در ياد «الله» و در عشق پدر که مستغرق «الله» بود، غوطه‏ور مي‏يافت. در اين خانه، همه چيز در نور «الله» غرق بود. همه چيز از روح كه نفس «الله» به نظر مي‏آمد، سرشار بود. الله که روح نفس او به شمار مي‏آمد به هر چه در اين خانه در دور و بر کودک ديده مي‏شد، انديشسه و زبان مي‏بخشيد. هر چه در اين دور و بر، با خداوندگار خردسال حرف مي‏زد. تمام ذرات عالم در نزد او غرق در حيات، غرق در خوشي و غرق در نغمه ونوا بود.

آنچه بزرگ‏ترها آن را «غيب» مي‏خواندند، براي او يک امر محسوس به نظر مي‏رسيد، يک تجربه‌ی هر روزينه. عشقي كه بين او و پدرش وجود داشت او را هم در تجربه‌ی پدر شريک مي‏ساخت. انديشه‌ی او از غيب به حس، و از حس به غيب دايم در تردد بود. نام «الله» که در لحظه‏هاي استغراق پدر گه‏گاه از زبانش بيرون مي‏جست، تمام وجود او را از شوق لقاي ديدار «الله» لبريز مي‏کرد.

افكاري در تبيين مفهوم خدا

بهاء امکان تقرب به خدا را از طريق پژوهش‏هاي علمي و کلامي، رد مي‏کرد و هر نوع استدلال منطقي از ديد او در قلمرو قرار داشت. وي در مقابل اين نوع علم غلط که با قياس و استدلال آغاز مي‏شود، حکمتي را قرار داده است که خداوند الهام مي‏کند. او به منظور روشن ساخن و اثبات نظريه‌ی خود، به داستان سقوط شيطان در قرآن   استناد مي‏کند که «ابليس قياس کرد، الله علم داد باطن آدم را. فرمود که بان آدم منرو به علم و باطن تو مظلم به جهل است. ظاهر چاکر باطن باشد و سر چاکر سرّ است. سر ظاهر خود را به چاکري سر آدم اندر آر و سجده کن که قربت الله حاصل نشود الا به سجود»

با اين حال بهاء سعي مي‏کرد به منظور ايجاد نظم و تربيتي در آراي خود و کمک به باور مخاطبان، اصول منطقي چندي را از مکاتب فلسفي و کلامي چاشني عقايد خود سازد. او به ندرت از کتاب‏ها نقل قول مي‏کرد و مستقلاً مي‏انديشيد و يا دست کم اين‌طور وانمود مي‏کرد؛ هر چند گاهي نيز به نظر مي‏رسيد که پاره‏اي از انديشه‏هاي خود را از اين جا و آن‏جا گرفته است. اكنون اصول برگزيده‌ی چندي از آراي فلسفي وي (هر چند او خود با اين اصطلاح مخالف بود) در پي مي‏آيد: اولين اصلي که بهاء از آن پيروي مي‏کند اين است که هيچ چيزي، موجودي غير از نوع و قسم خود را نمي‏تواند به وجود بياورد، در حالي که وي با همين نظريه‌ی خود، برترين اصل خلقت را که خداوند خالق تمام موجودات است، نقض مي‏کند.

بهاء معتقد است که:«هر چه صورت و خيال است، همه ناظر الله است و من از صُوَرَم، پس منظور بي‏صورت باشد. همه‌ي صورت‏ها نظر مي‏کنند به الله که صورت آفرين است و اندر فکر محو مي‏شوند همه‌ي چيزها.»

اصول مهم ديگر از قرار زيرند:«هيولا يا عنصر اوليه‏اي که همه چيز از آن وجود بيابند، باطل است. زيرا اگر او تَر است خاک را از کجا آفريد و اگر خشک است، آب را از کجا آفريد؟ و اگر سرد است، آفتاب و آتش از چه آفريد؟ و اگر گرم است، سرما از چه آفريد؟ دنيا نيز خود، خود را نيافريده است که اگر در وقت نيستي (عدم) او را قوت هست کرد (آفريد) يا با صفت اضداد کرد و يا بر يک صفت کرد. با صفت اضداد محال بود از آنکه روز و شب و گرما و سرما در يک زمان و در يک جا محال باشد و اگر بر يک صفت کرد نگاه داشتنِ آن صفت از ضد او نيز محال است و نيز نتواند که جهان از گزافه (بيهوده) ببودي.

هماره روز و شب از پس يکديگر نبودي و لختي شب دراز بودي. نيک و لختي روز سال بدي. هم‏چنين جهان فعال و مختار هم نمي‏تواند باشد زيرا که اگر جهان فعال شود و مختار شود فعال‏تر و مختارتر از آدمي نباشد. چون آدمي داند که او خود را هست نمي‏تواند کردن و احوال خود را نمي‏تواند گردانيدن، جهان چگونه خود را هست کند و يا بقا چگونه دهد؟ خداي گوياست و اين صفت ازلي است که اگر گويا نباشد امر و نهي‏اش نباشد و اين صفت ازلي باشد که اگر ازلي نباشد سکوت مقدم باشد پس قول حادث باشد. پس باري موصوف بدين صفت نباشد، باري دو نيست، اگر دو باشد بي‏يکديگر کاري نتوانند کردن يا بتوانند کردن.

اگر بي‏يکديگر کاري توانند کردن، پس هر يکي بي‏نياز باشد از يکديگر. پس آن ديگري خداي نباشد، از آنکه خداي آن است که همه را بدو نياز باشد. (بهاء فراموش مي‏کند که بگويد اگر يکي هم به ديگري نياز داشته باشد، او خود نيز نمي‏تواند خدا باشد.) اگر خداوند را موصوف به صفاتي چون سميع، عالم و قادر و غير آن ندانيم، موصوف باشد به اضداد اين صفات يعني جاهل و عاجز.

ديگر آنکه خداوند همه‌ي چيزها را تنها به يک علم مي‏داند، که اگر دو علم داشت، وقتي که به يک علم همه چيز را مي‏داند، پس ديگر نيازي به دانش دوم نداشت و اگر به هر يک از اين علم‏ها همه چيز نداند، پس اين علم را بدان علم حاجت بود و آن علم را بدين حاجت بود. پس در ميان ايشان نقصان و تباهي بود. اين در مورد کليه‌ي صفات الهي صدق مي‏کند. هم‏چنين براي مغفرت او که در مورد همه‌ی آمرزيده‏ها يکسان است و خداوند موصوف است بدين صفت‏ها پيش از وجود اين مفعولات.»

و اما در مورد اسماء خداوند، بهاء‏ولد مي‏گويد:«مَر باري را نامي نبايد گفتن که بدان کتابي و خبري نيامده باشد، چنان‏که نشايد پسر مر پدر را نامي نهد و شاگرد مَر استاد را نامي نهد و غلام خواجه را، مگر اسمي به ضرورت بايد گفتن چنان‏که «قديم» و او را بي‏مقدمه «الله» نشايد گفتن و يا «رحمن». هم‏چنين از صفت اسمي نبايد نهادن باري را چنان‏که فرمود:«وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً»  نبايد گفتن که خدا ساقي است و قاعدست و مونس است و غير آن.»

بهاء در تأکيد بر اين نکته که خداوند گوياي ازلي است، اعتراض تند خود را با صراحت تمام متوجه معتزله مي‏كند كه قول خداوند را حادث مي‏دانستند. او در تحريم اسامي جديد و خود يافته براي خداوند متعال، از آراء واحکام اهل سنت تبعيت مي‏کند. اشعري (متوفي 324/ 936ـ935) و ماتريدي (متوفي 333/944ـ 945) نام‏‏هايي كه خداوند به خود نداده است، تحريم کرده‏اند.

قشيري (متوفي 465/1074) نيز بر اين امر تأکيد ورزيده و نام‏هايي را که بر مبناي اصول عقلي و يا نحوي مي‏توان به خدا داد، رد کرده است. اما بهاء به کرات از اين اصول تخطي کرده است. بهاء نام اله را که يک واژه‌ی عربي است و خدا آن را ملجاء خلق ناميده است،  با توجه به كلمه اليه (يعني به سوي او) در مورد دعا تفسير و تبيين کرده است و در جاي ديگر مي‏گويد:«معني الله گفتن و ذکر آن اين است که از همه ترس‏ها و اشيا و اعراض به وي پناه گيرند، يعني از بيماري به شفاي او و از تيره‏روزي به عطاي او»؛«اکنون خود را گفتم که اگر الله مي‏گويي بدين نيّت گو که اي الله! از همه ترس‏ها به همه امان‏هاي تو در مي‏گريزم»

شايان ذکر است که بهاء براي خداوند فقط در موارد نادري لغت فارسي «خدا» به کار مي‏برد و تقريباً بدون استثناء واژه «الله» را به کار مي‏برد. از اين‏رو نيز مي‏توان درک کرد که او انسان‌هايي را که عُلو درجات دارند و هم‏چنين خود را که اميدوار بود به آن مرتبه نائل شود، «اللهي» يعني انسان خدايي مي‏نامد. 

برگزيده‏اي از نيايش‏هاي بهاءولد

اي الله! هر جزو مرا به انعامي به شهر خوشي و راحت برسان و هزار دروازه‌ی خوشي بر هر جزو من بگشاي. راه راست آن باشد که به شهر خوشي برساند، و راه کژ آن باشد که به شهر خوشي نرساند.
اي الله! مرا از خود قطعيت مده که هر رنجي که هست از قطعيت است.

اي الله! چو هوش، هوش من تويي، اين نظر من از تو کجا مي‏رود؟
اي الله! بينايي من تويي، اين بينايي من از تو کجا مي‏رود؟

اي الله! نظر من تويي، اين نظر من از تو کجا مي‏رود؟
اي الله! دلِ دلِ من تويي، اين دل من از تو کجا مي‏رود؟

آخر چو مدارِ مدارِ اينها تويي، کجاشان حواله مي‏کني.
اي الله! همه تويي. من كجا روم و نظر به چه کنم و به کي کنم؟چون شاهد تويي و شاهدي تو مي‏کني.

[ اي الله] اين نظر من به تو مي‏رود و به كرم تو مي‏رود و در پي تو مي‏رود و من زود آن را محو مي‏کنم و به تويي الله باز مي‏آيم. و همچنين از صفات الله هر چه يادم مي‏آيد، زود محو مي‏کنم و به تويي الله باز مي‏آيم و مي‏گويم: اگر تويي الله نبود، وجود من نبود و من محو بودم.

 [اي الله] چون وجود من و اوصاف من و حال من و دم هستي من به تو هست مي‏شود و باز هم به تو محو مي‏شود، پس اي الله! اولم تويي و آخرم تويي و بهشتم تويي و دوزخم تويي وعينم تويي و غيبم تويي. من کجا نظر کنم و خود را به چه مشغول کنم جز به تويي تو.

[اي الله] حاصل سر رشته الله گفتن از مني فراموش کردن است و تويي الله را ياد داشتن. اکنون الله مي‏گويم، يعني سمعم و بصرم و عقلم و روحم و دلم و ادراکم تويي اي الله.

[اي الله!] از خلل و کمال اين معاني چه انديشم؟ حاصل اين است كه با همه‌ي چيزها بيگانه شدن لازم است و خاص مر تويي الله را لازم بودن حياً و ميتاً و سقماً و صحة. اکنون اين راه‏ ما را جز به نور دل و ذوق نتوان رفتن و عقل عقلاي همه‌ي عالم ازين راه و ازين عالم بويي نبردند.

اي الله! شرايط بندگي و اخلاص و قيام و رکوع و سجود و لرزيدن از هيبت در ادراک من ثابت دار و ادراك مرا جمع مي‏دار...

 اي الله! اين آتش وجود مرا تو در پيش من نهاده‏اي بدين مرداري و بدين تلخي و لقمه‏اي است بدين منقَّصي. زحمت من اين است، اين را از پيش گير تا راحت تو اي الله! از پرده بيرون آيد با چنين خوشي.

 اي الله! عشقي كه ممزوج با تعظيم تو باشد، چه خوش حالتي است، خوشي است.

[اي الله!] اي هست کننده‌ی همه چيزها! همه را تو هست مي‏کني و مکرر مي‏کني. اکنون اي الله! در هست شده از مصورات ننگرم، در هست کننده بنگرم. جايي که هست کننده باشد، هست شده را کسي چرا نگرد و چه کند؟ نظر مي‏کنم به جمله‌ي هست شده‏ها که همه عاجز وارک پيش الله ايستاده‏اند و من مي‏نگرم که هست کننده ايشان را به رحمت هست مي‏کند و يا به عقوبت هست مي‏کند يا بهشت هست مي‏کند و يا دوزخ و رنج هست مي‏کند.

اي الله! از همه چيزها گزير باشد، هست شده را اما از هست کننده هيچ گزير نباشد؛ يعني همه را عبد و مملوک حقيقي و مطيع هست کرده است مر هست کننده را اما گاهي که کسي که غافل شد از هست کننده، مي‏بينم که صورت و خيال جمع مي‏شود و تن ضعيف مي‏شود. يعني تن و دماغ که موضع ذکر هست کننده است، چو به غير مشغول شود، مي‏بينم که حق‏تعالي او را درود مي‏فرستد که اي تن! بر ما بدل گزيدي که از لطافت ذکر ما باز ماند، لاجرم به درد کثافت غير ما مبتلا شود.

اي الله و اي خداوند! اين گوشت من و کالبد من، آستانه‌ي درِ توست و من در آنجا خفته‏ام و نشسته‏ام و در پيش توام و از پيش تو جاي ديگر مي‌نروم. اين کالبد من اي الله! کارگاه توست وحواس من منقش توست در پيش تو نهاده‏ام تا هر چه نقش مي‏کني مي‏کن.

 اي الله! من پيش تو آمده‏ام که خداوند من تويي. جز تو كه را دارم. اگر از اينجا بروم اي الله! کجا روم و چه جا دارم تا من آنجا فرود آيم و قرار گيرم؟ چو خداوند من تويي، جز تو خداوند ديگر نمي‏دانم که باشد.

اي الله! شکوفه‌ی روح مرا فراغتي بخش از باد سرد انديشه‌ی آن آدميان و آن کسان که به ايشان صحبت دارم که ايشان در خوشي‏هاي فسرده‌ی خود مستغرقند و از خوشي‏ها و مزه‏هاي من بي‏خبرند. يا اگر نه اي الله! روح مرا بي‏خبر گردان تا هيچ‏گونه نظرش به ايشان نيفتد، نه به خوشي‌‏شان و نه به ناخوشي‏شان. اي الله! گلبرگ شکوفه‌ي روح مرا از تابش آن خوشي‏هاي ايشان نگاه دار تا به باد سرد تولي و حرمان و مجانبه سياه و فسرده نگردد.

اي الله! من همگي ادراکم و ادراک را بر غيب به تو بر بستم و به ياد تو ادراک را صرف کردم «ويقيمون الصلوة» به اقامت صلات، ادراک را به خضوع به تو صرف کردم «وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ» و ادراک را به راه تو خرج کردم. چون بهترين من ادراک است اي الله! همه را مصروف به تو کردم، زيرا که خون و ريم و گوشت، حضرتت را نشايد.

اي الله! ملک اين دنيا چيز محقر است از ملک‏هايي که تو راست در پرده‌ی غيب و مرا آموختي پايان سخن‏ها را که در خواب مي‏شنوم از اسرار غيب تا هم در بيداري زنده باشم و هم در خواب زنده باشم؛ چنان‏که زمين را از آسمان بشکافتي، همچنان‏که پرده‌ی غيب را بشکافتي تا من بر آستانه‌ي آن نشسته‏ام، هم اين جهان را مي‏بينم، هم آن جهان را مي‏بينم. [اي الله] دنيا و آخرت، تو راست و من نيک عاشق آخرت گشته‏ام. از آنم بهره‏مند گردان وجانم بردار که صبرم نماند.

اي الله! خوشي‏هاي هر دو جهاني به جز از تو از کسي حاصل نشود و هست شدن بعد از نيستي به جز از تو از کسي ديگر نباشد. اي الله! مرا هر چه بايد از تو طلبم که خواستِ همه را و رزق همه  را تو مي‏دهي و به هر حال همه را تو دايه‏اي.

اي الله! چون بودِ من و هستي من از توست و نظر و درکِ من از توست و عقل و روح من از توست و چشم و سمع ظاهر و باطن من از توست، چگونه من مخاطب تو و مقابل تو لب بر لب تو نباشم و جمله‌ي اجزاي من چگونه در تو نبود؟ الله الهام داد که اين همه معقول‏هاي تو و نظر تو بدين وجوه الله است معاينه نه مخاطبه. تو همين نقش مشاهده را بي‏هيچ وجهي ثابت مي‏دار.

 اي الله! مگر مخاطبه‌ی من با تو چون جمادات و اجسام لطيفه را ماند همچون باد و هوا و آب که خوش مي‏وزاني و روان مي‏کني و او را از تو هيچ خبرني؟

و او را خودي خود نيست، همه تويي. اکنون بنشينم سره سره نظر مي‏کنم تا نغزي‏هاي تو را اي الله! مي‏بينم و عشق من از ديدن فزون مي‏باشد و مي‏بينم که الله بر من پاره پاره خود را جلوه مي‏دهد. گفتم: اي الله! از دور يعني از عالم غيب، تجلي‏ات و طلعتت چنين خوب و شيرين است، تا از نزديک لطف تو چگونه باشد؟

اي الله! مرا از خود جدا مگردان و سرِ مرا در هوا مکن و مرا به غير خودت مشغول مکن. اي الله! من همه را از خود محو مي‏کنم تا همه‌ي عشق تو را ثابت کنم، زيرا که آرزوي جمال تو نوعي ديگر است. تا مزه‌ی همه چيز را از خود برنگيرم، به مزه تو اي الله! نرسم.

 اي الله! سببي ساز که آبِ ادراک مرا و روح مرا هواي وصف تو و يا هواي عالم غيب تو نشف کند و بدانجا رود.

 اي الله! پاکي و دوري از عيب تو راست. مرا آن هوش ده که اين را بداند. اي الله! آن هوشم ده که بي‏قرار تو باشد و چشمه‏هاي مرا آن نظر ده که آويخته‌ی جمال تو باشد.

 اي الله! آن نظر و آن دريافت و آن ادراکم به ارزاني دار.
اي الله! نظر مرا زياده گردان و مرا زياده از آن ده که سَحَره را دادي و مرا به جمال تو زياده از آن نظر ده که زليخا را دادي به جمال يوسف و آن نظر نه از جمال مي‏باشد که برادران يوسف، جمال يوسف را ديدند و مدهوش نگشتند، چون آن نظر نداشتند. يا رب! چه دولت است آن نظرها تا به کي ارزاني داري، مگر به نزديکان و مقربانِ خود.

گفتم: اي الله! من هر زمان به چه مشغول شوم؟ الله الهام داد که هر زماني به حرف قرآن مشغول باش و هم عالم را معني آن يک حرف دان از قرآن و تو بنگر که به چه پيوسته شده‏اي در آن دم که به حرف قرآن مشغول شده‏اي. اگرچه اجزاي تو پراکنده صورت بندد، اما تو با من باشي.

باز گفتم که اي الله! چگونه کنم که زندگي و حضور و عشقم بيش حاصل شود؟ الله الهام داد که زندگي و عشق و وله، همه معاني اين کلمات است. تو پاره پاره معاني را مي‏کش و استخراج مي‏کن و تصور مي‏کن تا حيات و عشقت بيايد.

اي الله! خوشي‏هاي هر دو جهان به جز از تو از کس ديگر حاصل نشود و هست شدن بعد از نيستي به جز از تو از کسي نباشد. پس ذکر الله مي‏کن بر اين وجه که:

اي الله! آن شکر مر محبان را در خدمت خود تو داده‏اي و اين عشق‏ها و مزه‏ها تو مي‏دهي و مقصود از نان و غذاها خوشي است و مصاحبت صاحب جمالان و...

اي الله! از راه مي‌ و سماع و شاهد، سکر چگونه مي‏بخشي و از راه ملک گرفتن، همت و رغبت وجانبازي چگونه مي‏بخشي که تا پنجاه فرسنگ را پيش دشمن باز مي‏روند و آن پا بستگي و رقت با فرزند چگونه مي‏دهي و انبيا و اوليا را شکر چگونه دادي و اين همه در تو هست اي الله و از توست اي الله.

در هر جزوي از اجزاي کالبدم ازين مزه‏ها و رقت‏ها نشاني نهاده‏اي که اين اجزاي من از بي‏مزگي نرسته باشد و اگر درهر جزو از اجزاي من اين نشاني را ننهاده‏اي من چگونه پي بردمي اينها را.

[ اي الله!] اکنون هر جزو من طالب همان نشاني است که در وي نهاده‏اي و تو همان مُعطي کمال آن نشاني اگر صورت نيستي آن کمالِ مرا، اين نشان ندادي مرا.

 اي الله! ما را از رگ انبيا رويان و از رگ اوليا رويان که همه روح و راحت است. اي الله! ما به آرزوانه و خوف آن جهان پناه گيريم تا ملک ابد فوت نشود از ما و به عقوبت گرفتار نگرديم.

اي الله! چنان‏که نظر مرا بدين اسباب جهان گشاده کردي تا چُست شدم در نگاه داشتن احوال خود، هم‏چنان نظرم را گشاده به اسباب آخرت کن تا احتراز کنم ازين جهان.

[اي الله] هم‏چنان که در حسن صور خوبان اين جهاني چشم دادي تا اينها را مي‏بينم، هم‏چنان چشم دلم را به جمال خوبان آن جهان گشاده کن تا منجذب شوم به خدمتت.

[اي الله] چشمه‌هاي علم هر دو جهاني را از عرصه‏هاي عدم تو گشاده مي‏کني اي الله! انبيا را بر سرِ کدام چشمه سار در عرصه‌ي عدم فرو آورده‏اي؟ يا رب! مرا از آن چشمه آب بده.

اي الله و اي پروردگار! تربيت دو جهاني را تو تواني کردن، تربيت چه باشد که علم آن جهاني را به من تو کرامت کن. اي رحمن! شير مهرباني اين جهان را تو گشاده‏ کرده‏اي تا دل نمي‏دهد که از سرِ اين شير مهر برخيزند.

اي رحيم! هم‏چنان شير مهرباني آن جهاني را در سينه‏ام تو روان کن تا عاشق آنجاي باشم.
اي مالک يوم الدين! آرزويم هماره عبادت توست و استعانت از تو مي‏طلبم که بگشايي در نظرم را به روح آن جهاني و به تو تا عاشق ضروري باشم نه عاشق به تکلف.

 [اي الله] راه چشمه‏اي نماي از چشمه‏سارهايي که در عدم است که راست به ملک آن جهاني مي‏رساند، آن چشمه‏سار دانش که انبيا در آن چشمه رفته‏اند و از آن نوشيده‏اند، مرا نيز هم از آن چشمه کرامت کن.

اي الله! ماه‏رويان، عملِ کاه ربايي دارند در دلِ ما. خداوندا! دل ما را آهنگي بخش تا ربوده نشود. [اي الله] تن شور گشته‌ی ما را از آب شور حرص به توفيق مجاهد طيب گردان.

[اي الله!] زمين پي کوب دل ما را مزين به خضر طاعات گردان. [اي الله! ] بيضه‏هاي اعمال که نهاده‏ايم بر خاک تن، از آسيب چنگال گربه‌ی شهوت نگاه دار. [اي الله!] تابه‌ی طبع ما  را از صدمت سنگ سنگين‏دلان نگاه دار.

اي الله! شکر و آزادي و ستودن همه اجزاي عالم تو راست، يعني هر جزو موجودي فربه شده هستي از برکت آسيب تو دارد و هر جزو موجودي لب برنهاده است و از لطف تو همي نوشد و فربه هستي مي‏شود و در جمالت نگاه مي‏کند و بر مي‏بالد و مي‏افزايد.

 [اي الله!] اين جزو هوا و محبتم که به ذکر اين کلمه و اين ديد هست شد و زياده شد و هم فربه شده‌ی هستي شد، اين همه از نظر کردن شد به تو اين خود حيات و لطف توست. اکنون از ستودگي وصف توست که همه‌ي اجزاي موجودات به وجود فربه هستي مي‏شود.

 اي الله! چه پاکي و چه پاکيزه‏اي تو که همه‌ي نقش حورا و عينا و جمال همه‌ي اصناف حيوانات و خرمي همه‌ي گل‏ها و سبزه‏ها و آب‏هاي خوش و بادهاي وزان و همه‌ي خوشي‏ها و همه‌ي آرزوها کافه‌ی روي جمال حضرت خاص تو مي‏شود و همه گرد و خاشاک کوي تو مي‏شود.

يا رب! تا آن هواي درگاه خاص تو چه هواست که اين همه هواها آنجا زحمت مي‏شود، با اين همه الله رحيم است رحيمي مي‏کند و غم‏خوارگي مي‏کند همه را.

 اي الله! چون الله من تويي، آخر اين متاع وجود مرا و لوازم وجود مرا خداونده‏اي بايد. آن خداوند، تويي.
اي مالك يوم الدين! اي پادشاه! اجزاي من مملوك مضبوط استوار گرفته توست، هيچ حرکتي و رفتني‏اش نباشد جز در ممالک تو.

 [ اي الله] اجزاي مرا به احوال به سزا تو مي‏رساني. برگ روحم از شجره‌ی تقديرت جدا شده است. گاهي حرکت به سوي يمين آسايش مي‏کند و گاهي حرکت به يسار رنج مي‏کند. به هر حرکتي که در يسار رنج مي‏کند، نوعي رنج مشاهده مي‏کند و به هر حرکتي که سوي يمين مي‏کند، نوعي آسايش مشاهده مي‏کند تا اين برگ روح به قيامت به يمين بهشت افتد و قرار گيرد يا به يسار دوزخ اصحاب ميمنه و اصحاب مشئمه.

اي الله! مرا و اجزاي مرا بي‏خبر مدار از خود که مرده و پژمرده شوم، چنان‏که ماهي از آب دور مي‏ماند؛ چنان شد که اجزاي وجود من و اجزاي عالم مستغرق صنع او شد و من مشاهده مي‏کردم الله را بر سبيل حيرت با همه‌ي صفت‏هايش.

اي الله! وعده کرده‏اي که «وَ مَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَي اللَّهِ رِزْقُهَا»  مرا چون از طريق ظاهر درها برآورده‏اي، روزي من از خودم بده، چو مرا از اسباب ميسر نمي‏کني، هم شاهد خواهم و هم نعمت خواهم و هم سماع خواهم و هم حرمت خواهم و هم قدرت خواهم و هم مشيت خواهم. الله الهام داد که «الله و هو الله». عبارت است از خوشي‏ها و مرادها و مشيت‏هاي همه‌ي مخلوقات و زياده تو بي‏نهايت از من مي‏خور، چنان‏که نحل از گل‏ها تا همه اجزات عسل شود.

اي الله! عيب، همين هستي من است و خيال و نظر من است که حجاب است از تو. تو را مي‏بينم اي الله! کُرته وجود و حواس مرا در سر من کشيده و سبحات وجه تو وراي کرته وجود است.

[اي الله] من اين خرقه‌ی وجود خود را مي‏خواهم تا ضرب کنم که در روي من و در سر من آمده است که ديدن تو همه عيش و طرب است، پس حجاب از اين عشق و محرومي از اين نظر جهنم است که محسوس گشت. اين صفت بي‏عيبي و نشان پاکي از بهر آن دهند تا چست آيم در عشق که عبادت، عشق عرضه کردن آمد. پس مقصود، بي‏قرار آن جمال باشيدن و طالب وي بودن آمد و بس.

 چون از طلبيدن تو اي الله! در جامه‌ی وجود خويش که حجاب توست، مانده گردم و از طلب کند شوم، اجزاي خود را پيش تو مي‏دارم چون قدح‏ها که اي الله! درين اقداح، قدرت و مزه‌ی طلب خود هست کن که من زنده بدين مزه طلبم که اگر اين مزه‌ی طلب نباشد، من مرده‏ام.

اي الله! مرا بي‏خبر مدار بعد از مرگ و خاک شدن از اهل و تصرف خود که من عاشق تصرف و فعل‏هاي توام و شاهدم که در جهان جز فعل‏هاي تو نيست؛ از آنکه ديدن فعل‏هاي تو از وجهي ديدن توست، لاجرم افعال تو مونس و معشوقه‌ی من آمد.

 در گلستان صنايع الله مشاهده مي‏کنم و به هر سويي الله را مي‏طلبم. چو ناگاه الله را بينم، به الله مي‏نگرم، فرياد مي‏کنم که اي الله! تا کي را بي‏خود داري و بي‏قرار داري و محجوب داري؟

اگر چه صنايعت خوش است، وليکن لذت لقا خود دگر باشد.
 اي الله! چون باطن و ادراک و ذهنم دسته گلي است در دست مشيت تو و تو ادراکم را صفت‏ها مي‏دهي و مي‏گرداني، اول خواهم که کتاب‏هاي حکمت بخشي مرا بي‏رنجي. چنان‏که تورات دادي باطن موسي(ع) را و فرقان دادي باطن محمد(ص) را و انجيل عيسي(ع) را و زبور مر داود(ع) را مرا کتاب‏هاي حکمت بده از عالم غيب. چنان‏که هستي‏ها را از عالم غيب و عدم مدد مي‏دهي بي‏تکليفي و آن مدد بي‏تکليف سبب نشو و نما مي‏شود و سبب راحات و خوشي مي‏شود چون بنفشه‏زارها و هواهاي عشق و مزه‏هاي عشق مي‏شود و...

اي الله! يا اسباب مغفرت مرا ميسر گردان يا جنايت ازين بيچاره مگير. من آنم که نظاره جاي‏ها ودرک‏هاي ديگرم خوش نمي‏آيد و همچنين آمده‏ام و در کوشکي نشسته‏ام. نظاره مي‏کنم و درگاه تو که کي در مي‏آيد و کي بيرون مي‏آيد و چند هزار کس را سياست مي‏کني. اي الله! اگر چه بيگانه شکلي‏ام و بر خدمتي نيستم. آخر نه به درگاه تو پير گشتم پير. باز به الله مي‏گويم به طريق لاغ‏وار که اي الله! من با تو بس نيايم، هيچ تواني که مرا به من بخشي.

وقتي که پرده غفلت بيني، پس آن پرده‏بنشين و زار زار مي‏گري که اي الله! اين پرده‏هاي غفلت را برانداز تا من صفات تو را و آثار صفات تو را و بهشت را ببينم و ديدار تو را ببينم. اکنون هماره در غفلت‏هاي خود که پرده تو مي‏شود، نگاه مي‏کن و زار زار مي‏گري که اي الله! از پس اين تصورات غفلت چه چيزهايي عجب است که هر چند که پرده بر مي‏گيري عجب‏تر و خوش‏تر مي‏بينم.

اي الله! تو منزهي از صورت که صورت را چنين عقوبت‌هاست. نخست از باغ لطايف تو بود که اجزاي خاک بچريدند تا فربهي وجود يافتند، آنگاه قرباني شدند، همچنان به آخرت همه زخم‏ها و رنج‏ها را سماع مؤمنان کنند وخوشي‏هاي راحات ايشان گردانند. عجبا از تو اي الله! که اجزاي خاک و هوا و آب را بدان منصب رسانيدي که پاکي و چگونگي تو را بدانست، اگر اجزاي حاکم مرده را به بهشت و فردوس رساني و به رؤيت خود رساني، چه عجب «و بحمدک» يعني سر تا پاي نعمت توام وهر جزو که به نام تو برآمد، هرگز نکاهد و به سعادت ابد برسد.

 اي الله! گر نان مي‏خورم، از ترس آن مي‏خورم که نبايد سست شوم و مزه انديشه‌ي تو و مزه عبادت تو و ذکر تو و مزه وعظ با بندگان تو نيابم. اگر وقتي نيز که مي‌بخورم اندازه آن نمي‏دانم که چه مقدار خورم تا مرا زيان نکند و حجاب نشود از تو.

[اي الله!]  درين ميان مي‏ترسم که بي‏نور و بي‏ذوق و بي‏حيات مي‏بمانم. اگر درين انديشه غمم پيش مي‏آيد، مي‏ترسم که به سبب اين غم از تو اي الله! محجوب مانم.

 اي الله! از همه‌ي ترس‏ها به همه‌ي‏ امان‏هاي تو در مي‏گريزم، يعني از بيماري به عطاي صحت خودم امان ده  و از موت به حيات خودم امان بده و از خواري به عزتم امان ده و از بي‏جمالي و بي‏شهوتي و بي‏عشقي به جمال و عشق و شهوتم بدل گردان.

اي الله! در من آرزوهاي گوناگون پديد آر در طلب تو و از بهره‏هاي طلب در من ظاهر گردان تا اجزاي من خوشي‏ها مي‏يابند و مي‏افزايند و کسوت وجود من و نور ديده‌ی من و سمع و دل تا همه زياده مي‏شوند از مزه‌ی آن طلب.

 اي الله! من عاشق توام و طالب توام عجب. تو را کجا بينم؟ داخل جهان بينم و يا خارج جهان بينم؟ الله الهام داد مرا که هم‏چنان که چهار ديوار كالبد تو و عالم قالب تو از تو خبر دارد و زنده است به تو و تو را نمي‏بيند...

همچنين مرا نيز نه داخل بيني و نه خارج بيني از جهان، وليکن همه‌ي اجزاي جهاد از من چيزي دارند از تغيير و تبديل و گرما و سرما و اجزاي تو از من مي‏افزايند و خوشي‏ها از من مي‏بالند.

چگونه مرا نمي‏بيني؟ باز گفتم: اي الله! پس همه‌ي خلقان، تو را مشاهده مي‏کرده‏اند به قدر آن آثار که بدشان مي‏رسد از ضرّ و نفع.

اي الله! بار فرمان‌هايت را و امانات را چو خواندم و شنيدم، پشت خم کردم [ در رکوع] و بر پشت گرفتم از رحمتت، بر ضعيفي‏ام ببخشاي که پشتم خم مي‏شود از خوف تقصير. الله الهام داد: اگرچه پشتت خم مي‏شود، من به فضل خود تو را بياراستم و قوت دادم و خود را محسوب تو گردانيدم. تا به من مشغول شوي و خدايي مرا فراموش نكني.

 اي الله! حوت حياتم، تشنه‌ی قطره‌ی درياي حيات بي‏چون توست. اي رحمن و اي رحيم بخشاينده! بيچارگي مرا مي‏بيني در تردد‏م و دلم بر جايي قرار نمي‏گيرد. يقينم بخش و از اين ترددم بيرون آر....

اي رحيم! از مهربان‏کاري درگاهت بر من مهري ده و مرا مهري بخش و عشقي بخش. اي رحمن! از ميان اين پراکندگي‏ها عشقي بي‏رنجي و بي‏چوني‏ام بخش از حضرت و مرا از جمله رستگاران و مؤمنان خود گردان و مراداتم در بندگي خود دار به خضوع و خشوع.

اي بخشاينده! انديشه‌ي هستي من از من بيفکن و بر من ببخشاي و اين بند دريافت وجود من از گردن من باز کن و خبر هستي من از من دور گردان و مرا از خود بي‏خبر گردان و به رحماني و بخشايندگي، مرا خبري و آرامي ده.

اي الله! مرا از مزه‏هاي خود محروم مدار که جز از تو هيچ کسي ندارم. از تو نخواهم،  پس از کي خواهم؟

اي الله! پيش رويم و پيش چشمم سبزه و آب روان بيرون آر تا من تفرج کنم. اي الله! مرا تشنه گردان تا همين چيزها پيش آب نمايد و مرا طالب سبزه گردان تا همه خاشاک نزد من سبزه بود و مرا شهوت به افراط بخش تا هر پاشنه کوفته‏اي مرا حورعين شود و مرا گرسنگي بخش تا نان ارزان مرا نعمت بهشت شود. و مرا جوياي چيزي چنان دار که عاشق سرمست بوم، پس حقيقت بهشت من باشم.

پي‌نوشت‌ها:
  . پله‌پله تا ملاقات خدا، صص 16ـ 17.
  . سوره‌ی اعراف، آيات 11ـ‌ 18.
  . ج1، ص 396، س 17ـ18.
  . سوره‌ی انسان، آیه‌ی 21.
  . ج1، ص 396ـ 399.
  . ج1، ص 233، ص 10ـ11.
  . ج1، ص 210، س7ـ9 .
  . بهاءالدوله، ص 119.
  . معارف، ج1، ص 1.
  . معارف، ج1، ص 6.
  . معارف، ج1، ص 6.
  . معارف، ج1، ص 7.
  . معارف، ج1، ص 7.
  . معارف، ج1، ص 8.
  . معارف، ج1، ص 10.
  . معارف، ج1، ص 13‏
  . معارف، ج1، ص 13‏
  . معارف، ج1، ص 14.
  . معارف، ج1، ص 19.
  . معارف، ج1، ص 20.
  . معارف، ج1، ص 27ـ28.
  . معارف، ج1، ص 28.
  . معارف، ج1، ص 29
  . معارف، ج1، ص 29.
  . معارف، ج1، ص 29ـ 30.
  . معارف، ج1، ص 30ـ 31‏.
  . معارف، ج1، ص 31.
  . معارف، ج1، ص 33.
  . معارف، ج1، ص 67.
  . معارف، ج1، ص 68
  . معارف، ج1، ص 73.
  . معارف، ج1، ص 76.
  . معارف، ج1، ص 77.
  . معارف، ج1، ص77.
  . معارف، ج1، ص 85.
  . معارف، ج1، ص 111.
  . معارف، ج1، ص 111ـ 113.
  . معارف، ج1، ص 132.
  . معارف، ج1، ص 133.
  . معارف، ج1، ص 133.
  . سوره‌ی هود، آیه‌ی 6.
  . معارف، ج1، ص 133.
  . معارف، ج1، ص 137.
  . معارف، ج1، ص 137.
  . معارف، ج1، ص 136.
  . معارف، ج1، ص 137.
  . معارف، ج1، ص152ـ153.
  . معارف، ج1، ص155.
  . معارف، ج1، ص 163ـ 164.
  . معارف، ج1، ص 155.
  . معارف، ج1، ص 197.
  . معارف، ج1، ص 210.
  . معارف، ج1، ص 212.
  . معارف، ج1، ص 212ـ213.
  . معارف، ج1، ص 217.
  . معارف، ج1، ص226.
  . معارف، ج1، ص 227.
 . معارف، ج1، ص232ـ 233.

منابع و مآخذ
1. بهاء ولد (والد مولانا جلال الدين رومي)، فريتس ماير، ترجمه مهر آفاق بايبوردي، چاپ اول، تهران، انتشارات سروش، 1382.
2. پله پله تا ملاقات با خدا، دکتر عبدالحسين زرين کوب، چاپ بيست و ششم، تهران، انتشارات علمي، 1384.
3. معارف (مجموعه مواعظ و سخنان)، محمد بن حسين بهاء الدين ولد، به اهتمام بديع الزمان فروزانفر، چاپ سوم، تهران، انتشارات طهوري، 1382.


منبع : http://www.boshraa.ir/news.php?readmore=1901