بریده ها 6

حفظ بيت المال
شهيد على آخوندى در امور بيت المال، حساس بود. يك روز كه او باماشين متعلق به سپاه از جبهه آمده بود، نازدانه كوچكش محبوبه به دامان بابا آويخت و با اصرار از وى خواست كه او را سوار ماشين كند. هر چه پدر مى‏گفت: عزيزم! اين ماشين، مال جبهه است؛ بيت المال است، بچه بر اصرار خود مى‏افزود. سرانجام به منزل يكى از دوستانش مراجعه كرد و ماشينش را از او عاريه گرفت و عطش ماشين سوارى كودك را فرونشاند.1

گريز از شهرت
فعاليت او قبل از شهادتش، نامعلوم بود. هر وقت از او مى‏پرسيديم كه در جبهه چه مى‏كنى؟ مى‏گفت: »در آشپزخانه، سيب زمينى پوست مى‏كنم«. وقتى خبر شهادتش به ما رسيد و به دزفول رفتيم، تازه فهميديم كه عليرضا ناهيدى فرمانده تيپ بود. او حتى به دوستانش گفته بود كه اگر به تهران رفتيد، حق نداريد به خانواده و دوستانم بگوييد كه من فرمانده هستم.2

وصله لباس
سردار شهيد على رضا ناهيدى - فرمانده تيپ ذوالفقار - بسيار ساده زندگى مى‏كرد. به بيت المال، خيلى حساس بود. مادر شهيد مى‏گويد: روزى او شلوار نظامى‏اش را كه خيلى كهنه شده و سر زانوهايش پاره بود، شست و از من خواست كه پارگى آن را وصله كنم. من به او گفتم: شلوارى بهتر از اين ندارى؟ اگر ندارى، برو بخر. با لبخند گفت: شما اين را وصله كن؛ من چند تا مى‏خرم.
وقتى كه وصله كردن شلوار تمام شد، آن را از من گرفت و گفت: حالا اين شلوار چه عيبى دارد؟
بعد آن را اتو كرد و پوشيد و گفت: اين لباس‏ها، متعلق به بيت المال است و اگر بشود حتى به اندازه يك شلوار هم در صرف بيت المال صرفه‏جويى كرد، چرا اين كار را نكنيم؟3

لباس ساده سردار
شهيد حاج حسين خرازى - فرمانده لشكر امام حسين عليه‏السلام - در لباس پوشيدن، بسيار ساده بود و از هر لباس خود، مدت زيادى استفاده مى‏كرد؛ به طورى كه كهنه مى‏شد. وقتى به او اصرار مى‏كردند تا لباس جديد بگيرد، مى‏گفت: »درست است كه من اختيار دارم به اندازه نيازم از بيت المال مسلمين بردارم، اما به خودم اجازه نمى‏دهم و تا حد امكان از همين لباس‏ها استفاده مى‏كنم«.
يكى از مسئولان لشكر امام حسين عليه‏السلام مى‏گفت: »يك بار شاهد بودم كه شهيد خرازى پيراهن خود را شست و مدتى صبر كرد تا خشك شود و آن گاه آن را پوشيد«.4

در گرماى جنوب
يك روز تابستانى به ستاد لشكر 8 نجف اشرف براى ملاقات بامسئول ستاد رفتم. تابستان بود و گرما دراوج خود بود. من از پشت پنجره ستاد كه رد مى‏شدم، ديدم كولر گازى اتاق رئيس - شهيد محمدعلى اربابى - خاموش است. باخود گفتم: حالا هم كه در اين گرماى طاقت فرسا تا اين جا آمده‏ام، اربابى نيست؛ اما وقتى دستگيره در را فشار دادم، شگفت‏زده، ديدم در باز است و اربابى داخل اتاق، مشغول كار است و پيشانى و اطراف صورت او خيس عرق بود.
اول فكر كردم برق نيست يا كولر خراب است و از اربابى پرسيدم: اين اتاق كه كولر گازى دارد؛ چرا آن را روشن نمى‏كنى؟ او عرق‏هايش را با دستمال پاك كرد و گفت: الان نفس بچه‏ها در داخل چادر از گرما حبس شده است؛ اگر من كولر روشن كنم، مرتكب گناه شده‏ام.5

حكاياتى از چمران
1. ناهار اشرافى داشتيم؛ ماست! سفره را كه انداختيم، دكتر چمران سر رسيد. دعوتش كرديم كه بماند و با ما غذا بخورد و او قبول كرد. وسط غذا يكى پرسيد: اين وزير دفاع كه گفتن قرار است بيايد به جبهه و سركشى كند، پس چى شد؟ همه خنديدند.
2. چند شبانه روز بود كه مى‏جنگيدند و همه خسته شده بودند. هواى سرد كردستان، آنها را مچاله كرده بود و فقط يك نفر بود كه در خانه پاسداران مى‏چرخيد و هر كس را كه از زور خستگى به خواب رفته بود، با پتو و يا ملحفه و حتى اوركتش مى‏پوشاند و به جاى او، به سمت دشمن شليك مى‏كرد؛ دكتر، بيدار بود.
3. حاضر نبود كولر روشن كند. اهواز، خيلى گرم بود و پاى مصطفى توى گچ بود و دستش به خاطر گرما، له شده بود و خون مى‏آمد؛ اما مى‏گفت: چطور كولر روشن كنم؛ وقتى بچه‏ها در جبهه و در زير گرما مى‏جنگند!
4. وقتى با بتون پل زديم، دكتر آمد و با كاميون و جيپ از روى پل رد شد؛ تا آن را امتحان كند و بعد برگشت و تك تك بچه‏ها را بوسيد. حدود 65 يا 67 نفر بوديم و او همه را بوسيد.6

پى‏نوشت:
1. ر.ك: معبر، ش 6، ص5.
2. سيمين رهگذر، همپاى ذوالفقار، مركز اسناد انقلاب اسلامى، تهران 1383، ص45.
3. همپاى ذوالفقار، ص44-43.
4. ر.ك: عاشقان بى‏ادعا، ص74.
5. آبشار ابديت، ص107؛ به نقل از عاشقان بى‏ادعا، ص 77-76.
6. ر.ك: عطش، 30 خراد 84، ص24.


محمد اصغری نژاد
منبع : http://www.ayineh.com/defaulte.aspx?namayesh=521