وزيرى در وزارت خانه خويش، اتاقى دربسته داشت.
كليد آن اتاقِ هميشه قفل، پيش خودش بود و آن را در اختيار كسى نمى‏گذاشت.
هر روز كه به محل صدارتش مى‏آمد، پيش از آن كه به امور جارى و رتق و فتق كارها بپردازد، درِ آن اتاق را مى‏گشود و ساعتى به تنهايى در آن سپرى مى‏كرد؛ بى‏آن كه كسى را اجازه ورود دهد يا ديگران را از كارش در آن اتاق، باخبر سازد.
اين قضيه، براى همكاران او سؤال ايجاد كرده بود؛ حساس شده بودند كه در آن اتاق، چيست و وزير، آن ساعت را به تنهايى در آن جا چه مى‏كند و چرا كسى را به حضور نمى‏پذيرد؟ آنان اصرار داشتند كه از زبان خود »صدر اعظم«، راز آن اتاق دربسته را بشنوند؛ ولى او هم اصرار داشت كه كسى از راز او باخبر نشود.
مدت‏ها گذشت و اين معما همچنان لاينحل باقى مانده بود و كم كم مى‏رفت تا به يك »مسئله« تبديل شود و حرف و حديث‏هايى را ميان آنان برانگيزد.
عاقبت روزى به اصرار همكاران، در اتاق را گشود و آنان را به داخل برد.
باكمال تعجب ديدند در آن جاچيزى نيست؛ جز ى زيرانداز ساده، يك سجاده و يك لباس ساده و معمولى كه به ميخ ديوار، آويخته شده است.
بر تعجب آنان افزوده شد و جريان را پرسيدند.
وزير اعظم گفت:
امروز اگر منصب وزارت دارم، روزگارى هم بود كه اين پست و مقام را نداشتم. هر روز صبح كه به اين جا مى‏آيم، ابتدا وارد اين اتاق مى‏شوم؛ جُبّه وزارت و صدارت را در مى‏آورم؛ لباس‏هاى ساده پيش از وزارتم را مى‏پوشم و روى اين زيرانداز و سجاده، ساعتى را به نماز و سجده شكر و تفكر و تأمل مى‏گذرانم؛ تا يادم نرود كه من كه بودم و الان چه هستم! پوشيدن آن لباس، مرا به حال و هواى دوران قبل از صدارت مى‏برد و موجب مى‏شود كه »غرور« و »غفلت«، مرا نگيرد و از انجام وظيفه خدمت به مردم، باز ندارد.