1186 - تبديل آينده به فرصت
تبديل آينده به فرصت
گلن هايمسترا ، مترجم: مهديه خسروي
چکيده:
گلن هايمسترا بنيانگذار و صاحب پايگاه اينترنتي future.com است. يک آيندهشناس در سطح بينالمللي، که براي دو دهه به ارائه مشاوره به سازمانها و موسسات دولتي و غير دولتي پرداخته است. او در سال 2006 کتابي با عنوان «تبديل آينده به فرصت» توسط انتشارات جان وايلي (John Wiley) منتشر کرد. قبل از آن نيز در خلق اثري تحت عنوان «رهبري استراتژيک: دستيابي به آينده مطلوب» همکاري داشت.
مقاله حاضر منتخبي از سخنراني گلن هايمسترا است که در کنفرانس NADCA CEO 2006 در قالب دو بخش ارائه شده است. در حاليکه بخش اول مروري بر تمايلات شکل دهنده آينده دارد، بعضي از مدلهاي برنامهريزي که ميتواند در برآورد فرصتها و چالشهاي آينده مؤثر باشد، در بخش دوم مطرح شده است.
بخش اول
در سال 1993، روي جلد مجله فرچون داستاني مصور چاپ شد که به طور خاص يک اثر هنري هوشمندانه به شمار ميرفت. در اين تصوير بيننده شاهد سه دايناسور مکانيکي بود که نام اين سه شرکت بر پلاکهاي آنها ديده ميشد: Sears، IBM و General Motors. به اين ترتيب طراح خاطر نشان ميساخت که حتي اين سه شرکت با عظمت مانند دايناسورها در معرض خطر انقراض قرار دارند.
در فضاي تجاري قرن بيست و يکم هر شرکتي و هر رهبري با اين سوال مخاطره آميز مواجه است: «چگونه ميتوان از آيندهاي شبيه يک دايناسور آنطور که روي جلد مجله فرچون نشان داده شده است خودداري کرد؟» پاسخ به اين سوال در پس مدلهاي ذهني، مهارت در دورانديشي نسبت به آينده و تبديل درسهاي گرفته شده از اين دورانديشي به واکنشهاي فوري و هوشمندانه نهفته است. داشتن دورانديشي به معناي بازنگري مفهومي در برنامهريزي استراتژيک، کشف نيروهاي شکل دهنده آينده و اعمال ابزاري خاص در اخذ تصميم استراتژيک به نحوي موثر است. اگر شرکتي اين رويه را دنبال کند، اين شانس را خواهد داشت که نه تنها مغلوب آينده نشود، بلکه خود شکل دهنده آن نيز باشد. شرکتي که به اين نحو عمل ميکند کشف مينمايد که چگونه ميتوان آينده را به فرصت مبدل ساخت.
بازنگري مفهومي در برنامهريزي استراتژيک
در اواخر دهه نود ميلادي برنامهريزي استراتژيک گرفتار بدنامي شد. زندگي در عصر اينترنت در شرايطي که رشد و توسعه اقتصادي به اوج خود رسيده، اين باور را بهوجود آورد که مرگ برنامه ريزي فرارسيده است، چرا که همه چيز با سرعت بسيار زياد در حال تغيير بوده و راز دستيابي به موفقيت در گرو سرعت و زيرکي است. ناکارآمدي در مورد ايده دورانديشي، که حتي از بدو پيدايش هم آنقدرها عموميت نيافت، بيشتر نيز بود.
هر رهبر و مدير تجاري، در عمل برنامه ريزي به شيوه معمول را تجربه کرده است. در اين شيوه براي مدت سه روز همه کارها تعطيل و صرف برنامهريزي ميشود. نخست، گزارشي از عملکرد شرکت در مورد اهداف گذشته ارائه مي شود و سپس تهديدها و فرصتهاي موجود در يک، دو يا سه سال آينده مورد بحث و بررسي قرار ميگيرند. بر همين اساس اهداف جديد تنظيم و تدوين ميشوند. در نهايت با هدف تحقق پذيري و يافتن تاکتيکهايي براي اجراي اهداف جديد، انتصابات و تقسيم وظايف صورت ميپذيرد. به اين ترتيب هر کسي با خيال راحت و خرسند از اتمام فرايند برنامهريزي يک نفس عميق مي کشد و به اين ترتيب ديگر هرگز نام ونشاني از اهداف جديد، حداقل تا فرا رسيدن يک تعطيلات سه روزه ديگر در سال آينده، شنيده نخواهد شد.
در مورد شرکتهاي کوچک حتي ممکن است وقت و بودجهاي به اين شيوه برنامهريزي هم اختصاص نيابد. در اين شرکتها برنامه در واقع همان امور روزمره و به اصطلاح هر چه پيش آيد بوده و هر فردي اميدوار است در صورت بروز تغييرات بتواند به اندازه کافي خوب و سريع واکنش نشان دهد.
اين شيوه برنامهريزي استراتژيک چه اجرا بشود يا نشود، به هيچ وجه استراتژيک نبوده و اصلاً برنامهريزي مؤثر و کارآمدي نيست. به عبارت ديگر يک برنامهريزي بلند مدت مؤثر داراي سه مرحله جداگانه است: ابتدا تفکر استراتژيک که عبارت است از تفکري عميق نسبت به آينده، فراي آن چيزهايي که در ظاهر به چشم ميآيند و به نظر ميرسند؛ مرحله دوم تصميمگيري استراتژيک نام دارد و همان مرحله اخذ تصميمات با هدف حرکت شرکت در راستايي است که آنرا متحول، بهتر و موفقتر سازد؛ در پايان هم نوبت به برنامهريزي ميرسد که عبارت از برداشتن گامهاي کوچک اما پيروزمندانه به گونهاي است که شرکت به سمت و سوي جديد و مطلوب حرکت کند.
تفکر استراتژيک- گام آيندهشناسي
تناقضهاي زيادي در مورد آينده وجود دارد. دنيا بسرعت تغيير ميکند. به نظر نميرسد که هيچ چيزي تغيير کند. رقابت خارجي به مرگ اقتصاد آمريکاي شمالي ميانجامد. توسعه جهاني سبب ايجاد فرصتها و بازارهاي جديد مهمي خواهد شد و بسياري موارد ديگر. افرادي که نسبت به اين مسائل بيتوجهند به طور مستمر از آثار ناشي از تعامل اين تناقضها دچار بهت و حيرت خواهند شد. بنابراين نخستين گام براي دستيابي به يک برنامهريزي بلند مدت کارآمد، داشتن نگاهي با زاويه ديد و دامنه وسيع نسبت به آينده است.
دو متفکر برجسته در زمينه تفکر استراتژيک، گري همل و سي کي پراهالاد، زماني اين بحث را مطرح ساختند که مديران ارشد شرکتها بايد 20 درصد از وقتشان را به ترسيم و توسعه تصويري از آينده دور اختصاص دهند. سوال اينجاست که اين آينده تا کجا امتداد دارد؟ به طور حتم مدت آن بيش از پنج سال و حتي بيشتر يعني در حدود يک يا دو دهه است. مسئله تعيين دقيق و جزئي وقايع آينده در ده يا بيست ساله آينده و حتي اينکه شرکت در طي اين مدت چه کاري انجام خواهد داد نيست. در مقابل آنچه بايد انجام شود، داشتن نگاهي به آيندههاي دور با هدف افزايش خلاقيت و ايمني در برابر حوادث و رخدادهاي حيرتانگيز و غيرقابل پيشبيني است. چنانچه تلاش در ايجاد چنين تفکر استراتژيک دامنهداري صورت گيرد، چه چيزهايي ميتواند در سرمايهگذاري در صنايع مختلف مورد توجه قرار گيرد؟ در اينجا به نمونههايي اشاره شده است.
بخش دوم
مسئله جمعيت: کودکان دوره انفجار جمعيت در آمريکاي شمالي حالا به دهه شصت زندگي خود رسيدهاند. در آيندهاي نه چندان دور تعداد افرادي که در اين محدوده سني قرار دارند از مرز چهل ميليون خواهد گذشت. به دنبال آنها نسل ايکس (بهطور خاص به افرادي که در بازه زماني بين سالهاي 1959 تا 1980 متولد شدهاند، اشاره دارد.) قرار دارند که تعدادشان چند ميليون کمتر از آنهاست. اين اختلاف زياد در تعداد جمعيت اين دو نسل باعث خواهد شد نسل انفجار جمعيتيها (Baby boomers) به دليل نبود منابع مالي و مستمري کافي نتوانند از يک آسايش کافي در دوران بازنشستگي خود بهرهمند باشند. بنابراين آنها نياز دارند و اصلاَ خودشان به شدت خواستار آنند که کار کنند. اين در حالي است که خط مشي منابع انساني در يک شرکت اغلب در راستاي زود از رده خارج کردن نيروي کاري است تا بر اساس نگهداشتن آنها براي بلند مدت. بنابراين لازم است که طي پنج سال آينده و پس از آن تغييري در اين سياستها اعمال شود.
به دنبال نسل ايکس نوبت به اهالي عصر ديجيتال ميرسد. اين نسل در برگيرنده گروه وسيعي از افراد جوان است که از اوايل دهه هشتاد به بعد متولد شدهاند. اين نسل با کامپيوتر، اينترنت و وسائل ارتباط جمعي بزرگ شدهاند. آنچه آنها از انقلاب فناوري اطلاعات کسب ميکنند فراي تصور ماست. چنانچه شرکتي متوجه اين موضوع باشد، از آن به عنوان اهرمي براي بالا بردن سطح تکنولوژيک خود بهره خواهد برد. جمعيت اين نسل بسرعت به سوي جهاني شدن ميرود. همين واقعيت سبب از بين رفتن مرزها و موانع در حرکت کار، توليد و ايده ميشود. از اين رو درونسپاري، برونسپاري و يافتن مسير و مکان مناسب ضرورت مييابد.
فناوري اطلاعات
در بحث از فناوري اطلاعات (IT)، بايد گفت با وجود اينکه زمان پيدايش آن به دهه نود بازميگردد اما حقيقت آن است که انقلاب در عرصه اطلاعات تازه آغاز شده است. توان محاسباتي يک تلفن همراه امروزي برابر با يک رايانه شخصي در سال 2000 است. در حاليکه هيچکس قادر نيست بگويد چه موقع هوش مصنوعي در عمل تحقق مييابد، اما هر روز شاهد تقويت و رشد هوشمندي در امور مختلف هستيم. هر فرايند، هر قطعه از يک دستگاه و هر محصولي از سطح هوشمندي بالاتري برخوردار ميشود. بهتر است اين مسئله را به عنوان دانشي دانست که به هر چه انجام يا ساخته ميشود اضافه ميگردد. مزيت از آن محصولات و فرايندهايي است که بيشترين ميزان دانش را در درون خود قرار دادهاند، دانشي که براي مشتري قابل دسترسي و مشاهده باشد.
فناوري نانو
هيچ پيشرفت تکنولوژيک تا به اين حد سبب تغيير صنايع قالبسازي و قالبريزي نخواهد شد. نبايد گفت که اين صنايع جايگزين پيدا خواهند کرد. فناوري نانوچيست؟ دو پاسخ وجود دارد. اول، توانايي مشاهده ساختار مولکولي و اتمي مواد و چگونگي نحوه ايجاد و نيز عملکرد آنها در کنار يکديگر است. دومين پاسخ، که هنوز بالقوه است و فعليت نيافته، عبارت از توانايي ساخت مواد نوين به صورت اتم به اتم و يا مولکول به مولکول است. اگر مورد دوم در عمل تحقق يابد همه فراوردهها در يک چشم به هم زدن تغيير خواهند کرد. اما توليد مولکولي بسيار مشکل و پيچيده بوده و در هر صورت تحقق آن ممکن است دههها به طول انجامد. با اين حال اولين قابليت فناوري نانو صنايع قالبسازي و قالبريزي را عميقاً دستخوش تغيير کرده و اين هم به خاطر ديدن درون مواد در هنگام ساختشان است. درک و قابليت کنترل و هدايت ساختار کريستالي آلياژها و فلزات در قالبسازي به معناي دقت بيشتر و نيز قابليت ايجاد ساختارهاي بزرگتر به همان خوبي ساختارهاي ريزتر است. کارآييهايي مانند اين مورد به معناي آن است که فناوري نانودر خدمت صنعت قرار گرفته و حتي سبب شده است که نامي براي محصولات توليدي انتخاب شود که نشان دهنده استفاده از فرايندهاي نانوتکنولوژيک در ساخت آنهاست.
چين و جهان
دنيا هرگز پديدهاي مشابه کشور چين به خود نديده است. کشوري با يک ميليارد و سيصد ميليون نفر جمعيت، يک نرخ رشد اقتصادي ساليانه 10 تا 12 درصدي و فارغالتحصيلاني پنج برابر همه دانشکدههاي ايالات متحده آمريکا. در اين کشور تعداد کساني که انگليسي صحبت ميکنند پنج برابر بيشتر از جمعيت انگليسي زبان ساکن در آمريکاي شمالي است. مهمتر از همه آنکه کشوري است که قصد ندارد در سطح نيروهاي کار با آمريکاي شمالي به رقابت بپردازد بلکه بر آن است تا در رقابت با شرکتهاي آمريکايي از آنها جلو بزند. آنها بسيار تمايل دارند که در ميانه قرن بيست و يکم در عرصه علم و فناوري سردمدار باشند و شرکتهايي ايجاد کنند که هر کسي خواهان کار براي آنها باشد. آنها به هند و ديگر کشورهاي کمتر موفق اما با روياهاي مشابه همچون روسيه، برزيل و امثال اينها پيوستهاند.
در اين کشورها، بويژه چين و هند، صنعتگراني هستند که خود نمونه ديگري از تناقض در آينده به شمار ميروند؛ رقابتي بزرگ، فرصتي بزرگ. آموختن اينکه در مواجهه با اين بازيگران بينالمللي در آيندهاي نه چندان دور و قابل پيشبيني بتوان با آنها، در ميانشان و در صورت لزوم در رقابت با ايشان کار کرد، براي مديران يک شرکت صلاحيتي کليدي خواهد بود.
بحران جوي و تحول در حوزه انرژي
از ديدگاه عمومي، در مورد بحثهايي که سالهاست درباره دو مسئله گرم شدن کره زمين و انرژي در عصر آينده مطرح است، سال 2006 يک نقطه تحول به شمار ميرود. در هر دو مورد، ميتوان متقاعد شد که در اين سال بحث به اين صورت که « آيا اصلاً اين موارد حقيقت دارد؟» به اينکه «چگونه بايد با آنها مواجه شد؟» تغيير يافته است.
بروز بحران جوي يک حقيقت است. از ميان 21 سالي که به عنوان گرمترين سالها ثبت شدهاند، 20 مورد آن مربوط به 25 سال گذشته است. بر اساس مشاهدات و بررسيهاي انجام شده هر سال جنگلهاي بيشتري در معرض نابودي اکولوژيک قرار گرفته، ضخامت و اندازه يخهاي قطبي کاهش يافته، شدت طوفانها افزايش يافتهاند و بسياري ويرانيهاي مشابه ديگر در طبيعت رخ ميدهد. اندازهگيري ميزان گازکربنيک و ديگر گازهاي گلخانهاي ثابت ميکند که سطح آنها افزايش يافته و اينها همه ناشي از زندگي صنعتي و سوزاندن سوختهاي فسيلي است. بنابراين در واکنشي منطقي، شهرها، صنايع و شرکتها اين سوال را براي خود مطرح ميسازند که چگونه ميتوان با افزايش بازده در استفاده از انرژي، ميزان کربن خروجي را کاهش داد و در عين حال عملکرد خود را به سطح مطلوب ارتقا بخشيد.
سناريوي برنامهريزي
مديريت و کادر رهبري يک شرکت چگونه به درک درستي از اوضاع و گرايشهاي پيچيده آينده در دنيا دست مييابند؟ يک روش دستيابي به استنباطي درست، پذيرفتن استفاده از يک ابزار برنامهريزي تحت عنوان سناريوي برنامهريزي است. استفاده از اين ابزار در حرفههاي مختلف بيش از سه دهه متوالي، اين شناخت را ايجاد کرد که آينده بهطور ذاتي دچار عدم قطعيت است و به اين ترتيب تفکر استراتژيک که مبتني بر عدم ثبات و تغيير مداوم يک ايده يا يک پيشبيني است، به وجود آمد. در اينجا چندين حالت محتمل براي آينده ترسيم ميشود و بسط مييابد. براي هر سناريويي، فرضهاي مختلفي در نظر مي گيرند و بعد عواملي را که حکايت از تحقق يک سناريوي خاص دارند تعيين ميکنند. در ادامه هم يک فهرست از پاسخهايي که شرکت قابليت ارائه آنها را دارد تهيه ميشود. از اين رو، هنگامي که آينده به زمان حال تبديل شد، شرکت بهتر ميتواند موقعيت رقابتي خود را حفظ کند و از غافلگيري کامل اجتناب جويد.
تصميمگيري استراتژيک
تفکر استراتژيک، ترسيم تصويري از آينده از طريق سناريوي برنامهريزي و ديگر ابزار، تنها يکي از سه گام ضروري براي دستيابي به يک برنامهريزي بلند مدت موفق است. گام دوم که عموماً مشکلترين گام بوده، تصميمگيري استراتژيک است. اين کار مشکل است چرا که بايد سرانجام يک مورد خاص (ميتواند يک چشمانداز، ماموريت و يا يک استراتژي باشد) انتخاب شود. درست در همين زمان، اينکه بتوان به اندازه کافي زيرک و انعطافپذير بود و در صورت لزوم يک شبه تغيير جهت داد، هم بخشي از طرح بازي محسوب ميشود. به بيان ديگر هيچگاه يک چشمانداز دائمي يا استراتژيهاي هميشگي وجود ندارد.
برنامهريزي استراتژيک؛ اولين گامهاي پيروزي
سومين و آخرين گام در يک برنامهريزي بلندمدت کارآمد به هيچوجه نيازمند يک زمان طولاني نيست. اين تصور اشتباهي است که افراد اغلب به آن دچارند. در يک برنامهريزي استراتژيک اگر گامهاي اول و دوم يعني تفکر استراتژيک و تصميمگيري استراتژيک به بهترين شکل ممکن برداشته شوند، آنگاه فرايند برنامهريزي بسيار کوتاه مدت بوده و بسته به مورد از شش هفته تا در نهايت شش ماه براي آن کافي خواهد بود. کار بسيار آسان است. تنها کافي است اين سوال را مطرح ساخت که «چه کارهايي، که لزوماً هم شروعشان نبايد در آيندهاي نزديک باشد، ما را به سمت هدف استراتژيک انتخابي خود سوق ميدهد؟» اگر شرکتي بداند در کجا قرار گرفته است و به کجا بايد برود و آنچه که بايد انجام دهد چيست، به طور بالقوه يک برنامه بلند مدت توانمند دارد که حتي ممکن است از آنچه که به نظر ميرسد سادهتر باشد.
تبديل آينده به فرصت
يک يا دو دهه آينده چالشهاي بيشتري را براي صنعت پيشبيني ميکند؛ تغييرات بيشتر و فرصتهاي بزرگتر نسبت به تمام دورههاي تاريخي قبلي. کساني که بتوانند خارج از چارچوبهاي سنتي رايج بيانديشند و يک برنامهريزي بلند مدت کارآمد توام با يک عملکرد کوتاه مدت متناسب داشته باشند، افرادي هستند که آينده را به فرصت تبديل ميسازند.
منبع:
GLEN HIEMSTRA, THINKING OUTSIDE THE BOX: TURNING THE FUTURE INTO REVENUE, www.diecasting.org/links, nadca@2006, p26-28, OCT 2006.
منبع: ماهنامه تدبير-سال هجدهم-شماره181
منبع واسطه : http://system.parsiblog.com/-340713.htm
+ نوشته شده در ساعت توسط اسلامي
|