X
تبلیغات
مـــــــــد يــــــــــر ســـــــــــرا - منطق‌الطیر

مـــــــــد يــــــــــر ســـــــــــرا

«« کامل تربن مـرجع رایـگان مقالات و نـکته های کاریردی مـديـريـت www.MODIRSARA.com »»

منطق‌الطیر


گزیده منطق الطیر ( دکتر الهی قمشه ای )

خلاصۀ داستان منطق الطیر و تفسیر کوتاهی از هفت شهر عشق چنان است که مرغان جهان در مرغزار عالم مجمعی کردند و گفتند که اگر هیچ شهر از شهریار خالی نیست،پس ما را سرور و سلطان کیست؟. هدهد که در منقار خود کلمه جامعه و لطیف قدسی "بسم الله" ر حمل کرده و بدین سان شان هدایت مرغان با اوست، پیش می آید و اغاز سخن می کند که سلطان شما سیمرغ است و در حریم قدس و قاف عزت جای دارد و هر چند ازهمۀ مرغان  بی نیاز است، همه را در عین عنایت نظر کرده و به کمند شوق در بند آورده است و همین جاذبه عشق او ست که ما را به گفت و گوی او مشغول کرده است.
پر و بال ما کمند عشق اوست
مو کشانش می کشد تا کوی دوست                            مولانا
در حسن و ملاحت نامنتهای او سخن نتوانم گفت جز آنکه، روزی بر فراز عالم به پرواز آمد و پری از بالهای رنگینش در ولایت چین افتاد و نقاشان چین جمله مدهوش و حیران شدند.

مرغان را از این داستان شور و شوقی در دل پدید می آید و همگی مشتاق دیدار سیمرغ و اماده پرواز به کوه قاف می شوند، اما وقتی هدهد از مشکلات راه و منازل سهمگین آن سخن می گوید خوف و هراسی در دلهای پرندگان پدید می اید و هریک خود را به عذری معارف می دارند.
 یکی چون بلبل پای بند عشق گل است و آواز می خواند که:
در سرم از عشق گل سودا بس است
زانکه مطلوبم گل رعنا بس است

یکی چون کبک سودا گر است و در کوه و دشت ، زرّ و گوهر می جوید و می گوید:
 عشق گوهر آتشی زد در دلم
بس بود این آتش خوش حاصلم

یکی چون طاوس که به گناه همدستی در ورود مار به بهشت، از بهشت رانده شده و به غرور جمال از شکوه سیمرغ فارغ امده، مشتاق بازگشت به باغ جنان است و می گوید:
کی بود سیمرغ را پروای من
بس بود فردوس عالی جای من

دیگری چون صعوه، دل به چاهی خوش کرده و خود را حقیرتر از آن می بیند که راهی دیار سیمرغ شود، و بهانه می اورد که:
در جهان او را طلبکاران بسی است
وصل او کی لایق چون من کسی است
در وصال او چو نتوانم رسید
بر محالی راه نتوانم برید
یوسفی گم کرده ام در چاهسار
باز یابم اخرش در روزگار
گر بیابم یوسف خود را زچاه
بر پرم با او من از ماهی به ماه

همای، مرغ سعادت است و این افتخار او را بس که سایۀ شاه آفرین دارد و جمله مرغان را در سایۀ خود می پندارد می گوید:
کی شود سیمرغ سرکش یار من
بس بود خسرو نشانی کار من

و آن طوطی که حلّۀ سبز بر تن کرده و خود را خضر مرغان می خواند،در طلب آب حیات است و پادشاهی را در بندگی راه ظلمات می بیند و چنین می خواند:
 چون نشان یابم ز آب زندگی
سلطنت دستم دهد در بندگی

بوتیمار پرندۀ غمخوار دریاست و از غیرت نخواهد که قطره ای از آب دیا کم شود، نه خودش نوشد و نه بر دیگری روا بیند بلکه همیشه خشک لب بر ساحل وصل نشسته و در عین فراق است و پروای عشق سیمرغ ندارد و امان می جوید که :
جز غم دریا نخواهم این زمان
تاب سیمرغم نباشد الامان

بط سجادۀ تقوا بر آب افکنده روزی صد بار سر در آب فرو می کند و خود را نمودار پاکی و درستکاری می داند و برترین کرامتش این است که بر آب راه می رود و بدین خیالات از سودای سیمرغ فارغ است و معذور که:
 من ره وادی کجا دانم برید
زانکه سیمرغ نتوانم پرید

و از همه مغرور تر باز سپید است که لاف کله داری میزند و پای بر دست شهریار دارد و برتر از این مقامی نمی شناسد و بهانه می اورد:
من اگر شایسته سلطان شوم
به که در وادی بی پایان شوم
من کجا سیمرغ را بینم به خواب
چون کنم بیهوده سوی او شتاب

و جغد ویرانه جوی که به خیال گنج، خانه بر خراب زده، عشق سیمرغ را افسانه می خواند و خرابه خویش را رشک فرودس می پندارد و بدین عذر دل خوش کرده است که:
 من نیم در عشق او مردانه ای
 عشق گنجم باید و ویرانه ای

اما هدهد که از راه و رسم منزلها با خبر است و همۀ بندها و بهانه ها را می شناسد،با تمثیلات روشن و طنز و کنایات شیرین عذر مرغان را یک به یک پاسخ می گوید و نقصان همت هر یک را باز می نماید،
بلبل نیم مست را هوشیار می کند که دولت گل  را وفایی نیست و پند حکیم این است که:
در گذر از گل  که گل هر نوبهار
بر تو می خندد نه در تو شرم دار

طاوس را که مشتاق بهشت است اگاه می کند که بهشت تنها قطره ای از دریای رحمت سیمرغ است و
گر تو هستی مرد کلی کل ببین
کل طلب کل باش کل شو کل گزین
چون به دریا می توانی راه یافت
سوی یک قطره چرا باید شتافت

صعوه را گوید که سالوس تو اشکار است زیرا تظاهر به تواضع می کنی و خود را حقیر می خوانی و کوتاه می بینی و این کوتاهی را بهانۀ گریز از آستان سیمرغ کرده ای، اما هزار غرور و سرکشی در سر توست. قدم در راه نه، و اگر همه سوختند تو نیز باری بسوز که اتش غیرت وصال ، یوسف را بر یعقوب حرام کرده و تو را از این چاه ظلمانی نفس یوسفی بیرون نخواهد امد از انکه:
می فزود اتش غیرت مدام
عشق یوسف هست بر عالم حرام

و بط را که بر آب می رود و دعوی قداست و پاکی دارد عتاب می کند که :
در میان اب خوش خوابت ببرد
قطره ای اب امد و آبت ببرد
آب هست از بهر هر ناشسته روی
گر تو هم ناشسته رویی اب جوی

و با غمخوار دریا گوید: نگاه کن که دریا خود عین بیقراری است و از سودای عشق پیوسته چون دیوانگان کف بر لب و پای  در زنجیر می جوشد و می خروشد،پس این لب خشک بی آرام کجا دلارام تو خواهد بود
می زند او خود ز شوق دوست جوش
گاه در موج است و گاهی در خروش
او چو خود را می نیابد کام دل
تو نیابی هم از او ارام دل
و کبک گوهر پرست را اندرز می دهد که گوهر خود، سنگی بیش نیست و حیف است که در سودای سنگی ، چنان آهنین دل باشی که از لطافت عشق و صفای سیمرغ دور مانی:
اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ
تو چنین آهن دل از سودای سنگ؟

و با همای خودبین که سایۀ شاه آفرین دارد چنین گوید که در صحرای محشر جمله شاهان چون در اتش ظلم و بیداد خویش بسوزند گویند: ای کاش شکسته بودی پای ان همای که بر سر ما سایه افکندی. پس خوشتر انکه خویش را مرغ سعادت مخوانی و به جای خسرو نشانی نفس را از حرص استخوان برهانی
همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی
دریغ ان سایۀ دولت که بر نا اهل افکندی   حافظ

و طوطی را طعن کند که گیرم چون خضر اب حیوان خوری و عمر جاویدان یابی، چون به دیوانگان عشق رسی،از تو کناره گیرند و گویند:
آب حیوان خواهی از جان دوستی
روی که تو مغزی نداری پوستی
و بر جغد شوم اواز گیرد که: گرفتم در این ویرانه گنجی یافتی، نه اخر بر ان گنج بمیری و به حسرت گذاری و بگذری، پس بدان
زر پرستیدن بود از کافری
 نیستی اخر ز قوم سامری

و باز بلند پرواز  دون همت را عتاب می کند که از دست شاهان و امیران چه می طلبی، ایشان خود گدایان و اسیران عالمند و ان بانگ " دور باش" که قراولان به هنگام عبور شاهان بر  می اورند اشارتی است که از شاهان دور باشید:
شاه دنیا فی المثل چون اتش است
دورباش از وی که دوری زو خوش است

هدهد بدین وسیله یک یک مرغان را بیدار و هوشیار می کند و شوق پرواز دیار سیمرغ را در دلها می نشاند و می گوید : بدگمانی و بد دلی کار عاشقان نیست، پای در ره نهید که همه سایۀ سیمرغید و او را با سایۀ خود عنایت هاست
گر تو می داری جمال یار دوست
دل بدان کایینۀ دیدار اوست
دل به دست ار و جمال  او ببین
اینه کن جان جلال او ببین

گزیدۀ منطق الطیر
دکتر حسین الهی قمشه ای

 متن بالا خلاصه ای از مقدمه کتاب " گزیده منطق الطیر" ( هفت شهر عشق) عطار نیشابوری به تخلیص، مقدمه و شرح دکتر حسین الهی قمشه ای از انتشارات علمی و فرهنگی ارائه گردید تا فقط "یک ذره ز حسن لیلی ات بنمایم". به شما دوستان عزیز پیشنهاد می کنم که متن کامل را از کتاب مطالعه فرمایید و بسیار لذت ببرید.

منبع : http://miladrabbani.persianblog.ir/post/49


خلاصه داستان
منطق‌الطیر
سروده‌ی : عطار نیشابوری

 محسن مردانی

منطق‌الطیر منظومه‌ای از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری (627-537) شاعر و عارف ایرانی است که مراحل سیر و سلوک در عرفان را از زبان پرندگانی که به‌دنبال سیمرغ هستند و هدهد (شانه‌به‌سر) راهنمای آنان است؛ بیان می‌کند. این کتاب را عطار را احتمالاً در اواخر عمر سروده است و چون خود به بالاترین مراحل عرفان رسیده است؛ برای مشتاقان طی مراحل عرفان بسیار کارگشاست.

روزی مرغان و پرندگان دنیا به‌دور هم جمع می‌شوند و می‌گویند: « هر سرزمین و قومی پادشاه و فرمانروائی دارد که نظم و ترتیبی به آنان می‌دهد و کارشان را سامان می‌بخشد. ما نیز باید فرمانده و شهریاری برای خود پیدا کنیم و زمام امورمان را به او بسپاریم.»
از میان جمعشان هدهد زبان به سخن می‌گشاید و می‌گوید: «من پرنده‌ای هستم که با پیامبران الهی هم‌سخن و هم‌کلام بوده‌ام. نخستین بار من از سرزمین سبا خبر آوردم و نامه‌ی حضرت سلیمان (ع) را من به ملکه‌ی سبا رساندم. من با سلیمان پیامبر به همه‌جا سفر کرده‌ام و چیزهائی می‌دانم که شما نمی‌دانید.»
او اضافه می‌کند: «ما پرندگان پادشاهی داریم به‌نام سیمرغ که در کوه قاف منزل دارد. در حریم اوست که ما به عزت و آرامش می‌رسیم و کسی زیباتر و داناتر از او ندیده است. اما رسیدن به آستان او کار سختی است و خشکی‌ها و دریاهای زیادی در راه است. چون پیمودن این راه تحمل رنج و جان‌فشانی بسیاری می‌خواهد و رسیدن به آستان سیمرغ کار هر کسی نیست»

هدهد ادامه می‌دهد: «اما از سیمرغ برایتان بگویم. هرچه زیبائی در دنیاست از جمال او سرچشمه گرفته است. پری از او در نگارستان چین است که این همه نقاشی‌ها و پارچه‌های پر نقش و نگار که در چین ساخته شود پرتوی از ‌همان یک پر است. به همین دلیل گفته‌اند جویای علم باشید حتی اگر در چین باشد . . . . »

هدهد آن‌قدر از زیبائی و فر و جلال سیمرغ می‌گوید که مرغان همه از شوق دیدار او بی‌قرار می‌شوند و عزم حرکت به‌سوی او می‌کنند. هنگامی که زمان حرکت می‌رسد؛ به‌خاطر دوری و سختی راه، کم‌کم هر یکی عذری برای همراهی نکردن با گروه می‌آورند.

اول از همه بلبل آن‌چنان نعره‌ای می‌زند و چنان آوازی می‌خواند که از زیبایی صدایش همه‌ی مرغان ساکت می‌شوند. بلبل می‌گوید: «من عاشق و دیوانه‌ی گلم. در وصف او می‌سرایم و تنها به آن دلخوشم. در زمستان که گلی نیست ساکتم. اما در بهار از عشق گل دیوانه می‌شوم و با آوازم همه‌ی دنیا را از این عشق خبر می‌کنم و حتی عاشقی را به دیگران می‌آموزم. من طاقت عشق سیمرغ را ندارم همان عشق گل مرا بس است.»

هدهد جواب می‌دهد: « این ظاهربینی را کنار بگذار. زیبائی اصلی نزد سیمرغ است. عشق گل جز ناله‌ی تو و خندیدن گل به ناله‌ات چه فایده‌ای دارد. عشق گل کوتاه است و عاقلان به آن‌چه ناپایدار است دل نمی‌بندند. »

پرنده‌ی بعدی طوطی شیرین سخن است. او می‌گوید: « من سبز پوشم و خضر مرغانم. من چون خضر (ع) به یک جرعه آب حیات و عمر جاودانی راضیم و طاقت جستجوی سیمرغ را ندارم.»

هدهد می‌گوید: « جان چه فایده‌ای دارد جز این‌که در راه جانان فدایش کنی. عمر جاودان این نیست که زندگی بی‌ارزشت را حفظ کنی بلکه وقتی جانت را در راه دوست فدا کنی به عمر جاودان می‌رسی.»

سپس طاووس زبان به سخن می‌گشاید و می‌گوید: « من جبرئیل مرغانم که روزی ساکن بهشت بودم و به خاطر فریب شیطان، خدا پایم را زشت کرد و از بهشت رانده شدم. من تنها آرزویم برگشتن به بهشت است و با سیمرغ کاری ندارم.»

هدهد پاسخ می‌دهد : « تو گمراه شده‌ای. بهشت جلوه‌ای از بال و پر حضرت سیمرغ است. تو صاحب خانه را رها کرده‌ای و به خانه چسبیده‌ای.»

بط (مرغابی) پاک و تمیز از آب بیرون می‌آید و می‌گوید: « من زاهد مرغانم . هر لحظه در آب غسلی می‌کنم و همیشه پاک و منزه از آلودگی‌ها هستم. از کرامت و معجزه‌ی من همین بس که بر روی آب حرکت می‌کنم و سجاده بر آب افکنده‌ام. من توانائی پرواز با سیمرغ را ندارم و همنشینی با آب مرا بس است.»

هدهد جواب می‌دهد:« آب برای پاک شدن ناپاکان است و وقتی به پاکی مطلق برسی، آب می‌خواهی چه کنی؟ »

کبک عذر می‌آورد که: « من عاشق گوهرم و در کوه‌ها و معادن جواهرات زندگی می‌کنم. گوهر می‌خورم و بر سنگ می‌خوابم. من به سنگ و گوهر دل‌خوشم و پای رفتن به راه پر مشکل خانه‌ی سیمرغ را ندارم.»

هدهد این‌گونه عذر کبک را رد می‌کند که: « تو نوک و پای قرمز و خوش‌رنگ داری؛ اما هنوز اسیر رنگ یک سنگی. جواهر چیست؟ جز یک سنگ رنگی که اگر رنگ نداشته باشد سنگ بی‌ارزشی بیش نیست؟ حیف نیست که اسیر رنگی باشی؟ »

همای (پرنده‌ی خوشبختی) می‌گوید: « سایه‌‌ی من به پادشاهان سلطنت می‌بخشد اما خودم گوشه‌گیرم و به استخوانی قانعم. من که شاهان افتخار می‌کنند که در سایه‌ی من باشند؛ چه احتیاجی به سیمرغ دارم؟»

هدهد پاسخ می‌دهد: « تو مانند سگی که به استخوانی راضی است به سلطنت‌بخشی خود خشنودی. آن پادشاهانی که تو به سلطنت می‌رسانی نیز، جز افتادن در دام بلا، سودی از سایه‌ی تو نمی‌برند. بهتر است تو در سایه‌ی سیمرغ از سایه‌ی شر شدن رها گردی.»

باز (پرنده‌ی شکاری) جلو می‌آید و سینه سپر کرده و می‌گوید: « جایگاه من دست پادشاه است. تربیت می‌شوم تا در خدمت سلطان باشم و به همراه او به شکار بروم. من به غذائی که از دست شاه می‌خورم راضیم و احتیاجی به پیمودن راه سخت و دشوار رسیدن به سیمرغ را ندارم.»

هدهد او را سرزنش می‌کند که: « این شاهان، سلطان واقعی نیستند. پادشاه حقیقی کسی است که بی‌همتا باشد و کاری خلاف وفاداری و مدارا از او سرنزند. این شاهان دروغین در هر کشوری باشند؛ نزدیکی به آنان بیش از سود و منفعت مایه‌ی خطر و مصیبت است. اگر می‌خواهی در محضر فرمانروای حقیقی باشی باید به آستان سیمرغ بیائی. »

سپس بوتیمار(نوعی پرنده‌ی دریائی) می‌گوید: « ای مرغان مرا به حال خود را رها کنید. لب دریا برای من بهترین جاست و آزارم به کسی نمی‌رسد. من غمگین و دردمند بر لب دریا می‌نشینم و با این‌که تشنه و مشتاق یک قطره آبم، جرئت نمی‌کنم قطره‌ای از آن بنوشم. چون می‌ترسم آب دریا کم شود. من عاشق دریا هستم و همین عشق مرا بس است. مرا که دل‌بسته‌ی یک قطره آبم را با سیمرغ چکار؟»

هدهد جواب می‌دهد: « دریا لیاقت عشق تو را ندارد. دریا پر از نهنگ و جانور است. گاهی تلخ است و گاهی شور. گاهی آرام است گاهی پرموج. این چنین دریای ناپایدار و متلاطم وفائی در عشق ندارد و حتی به عاشقش نیز رحم نمی‌کند و اگر از آن دور نشود غرقش می‌کند. دریا خودش هم  از عشق دیگری سر تا پا موج و خروش است. دریا آرامشی ندارد که به تو بدهد. به دریا قانع نشو که چشمه‌‌ای از کوی سیمرغ است. »

کوف (جغد) می‌گوید: : « من عاشق ویرانه و گنجم. در خرابه منزل می‌گیرم به امید این‌که گنجی بیابم. عشق سیمرغ چیزی جز افسانه نیست که هیچ عاقلی خودش را برای آن به زحمت نمی‌اندازد. »

هدهد نیز می‌گوید: « گیرم که گنج را هم به‌دست آوردی؛ گنج که عمرت را برای آن تلف می‌کنی به چه دردت می‌خورد. گنج‌پرستی و پول‌دوستی حاصلی جز کفر ندارد. »

صعوه (گنجشک) جثه‌ی کوچک و پر و بال ضعیفش را بهانه می‌کند و می‌گوید: « پرنده‌ی ضعیفی مثل من کجا می‌تواند به بارگاه سیمرغ برسد او آن‌قدر عاشق و مشتاق دارد که در مسیر عشق او جز مرگ چیزی نصیببم نمی‌شود. به عذر ناتوانی مرا از این کار معاف کنید. »

هدهد پاسخ می‌دهد: « این‌قدر بازیگوش و حقیر نباش. تو هم قدم در این راه بگذار؛ هر بلائی سر دیگران آمد سر تو هم می‌آید. »

بعد از آن هر پرنده‌ای عذری می‌آوردکه هدهد هیچ‌کدام را نمی‌پذیرد و پاسخ‌ها و جواب‌های فراوان می‌دهد. عاقبت همه‌ی مرغان با هم می‌گویند: « آخر ما پرندگان ضعیف و ناتوان چطور می‌توانیم به جایگاه دوردست سیمرغ برسیم. ما تناسبی با هم نداریم. او چون سلیمان است و ما مورچگان حقیر. رفتن به‌دنبال او از تاب و توان ما بیرون است. »

هدهد جواب می‌دهد: « این ترس و تردید را کنار بگذارید که کار عاشقی با ترس سازگار نیست. هرکسی چشمش به روی عشق گشوده شود شجاع و بی‌پروا می‌گردد. ما مرغان سایه‌ای از وجود سیمرغیم و بی وجود او هیچیم. اگر دلتان را چون آینه پاک و صاف کنید؛ جمال نورانی سیمرغ را می‌بینید. »

هنگامی که همه‌ی مرغان تصمیم به حرکت می‌گیرند از او می‌پرسند: « این راه چگونه است و چطور باید آن را طی کنیم؟ » هدهد می‌گوید: « اول این‌که نباید ترس ار دست دادن جانتان را داشته باشید. کسی که عاشق شد با جان و کفر و ایمان سر و کار ندارد. عشق بالاتر از کفر و ایمان است. عشق باید همراه تحمل درد و رنج باشد. فرشتگان عشق دارند اما درد ندارند. به همین خاطر برگزیدگان الهی بهتر از فرشتگان هستند. برای شروع این راه باید شجاع و بی‌باک بود. »

همه‌ی پرندگان برای حرکت همدل و متحد می‌شوند و برای رهبری خود قرعه می‌زنند. قرعه بسیار به‌جا به‌نام هدهد می‌افتد. پس همگی دل به فرمان او می‌نهند و تاج سروری بر سرش می‌گذارند. صدهزار پرنده به حرکت درمی‌آیند و با فریاد بلندی پرواز را شروع می‌کنند. در مسیر حرکتشان هیچ جنبنده‌ای نیست. آنان با تعجب علتش را می‌پرسند. هدهد جواب می‌دهد: « به‌خاطر فریاد و هیبت شما، راه از بیگانگان خالی شده است.»

در راه از سختی و هولناکی مسیر، پرندگان خسته و خونین‌بال می‌شوند و هرچه می‌روند به جائی نمی‌رسند و پایان راه پیدا نیست. عاقبت مرغان از خستگی و ترس متوقف می‌شوند و به‌دور هدهد گرد می‌آیند و می‌گویند: « تو دانای راهی و از همه پرتجربه‌تری، هرکدام از ما مشکلی داریم یا جویای پاسخ سؤالی هستیم. بهتر است اینجا توقف کنی تا ما سؤالات خود را بپرسیم. »

هدهد توقف می‌کند و پرندگان به دورش جمع می‌شوند. پرنده‌ای می‌پرسد: « تو از ما پیشروتر و برتری. این برتری را چگونه به‌دست آوردی؟»

هدهد پاسخ می‌دهد: « این برتری را من از یک نظر الهی به‌دست آوردم. این مقام ازطاعت و عبادت به‌دست نمی‌‌آید که ابلیس هم بسیار عبادت کرد و اگر کسی گوید طاعت لازم نیست هم سخنی کفرآمیز است. پس تو باید طاعت و عبادت بسیار به‌جا آوری و به آن مغرور نشوی. چون عمری به طاعت به‌سر بردی ممکن است لایق نظر لطف الهی شوی. »

پرنده‌ای دیگر: « این چه راه سخت وطاقت‌فرسائی است. من دیگر تاب و تحملش را ندارم. در چنین راهی مردان پرادعا هم از خجالت چون زنان چادر به‌سر می‌کشند. من اگر به این راه ادامه دهم بی‌گمان جز نابودی و مرگ چیزی نصیبم نمی‌شود. »

هدهد: « چون عاقبت ما مردن است؛ جان باختن در این راه باعث افتخار است و بهتر از مردن در لجن‌زار زندگی دنیاست. »

پرنده‌ای دیگر: « من بار گناه زیادی بر دوش دارم و گناهکاری چون من، که چون مگس آلوده‌ای است به محضر پاک سیمرغ راه ندارد. »

هدهد: « نا امید مباش و از لطف و کرم او غافل نشو که در توبه همیشه باز است.

پرنده‌ای دیگر: « من عاشق طلا و ثروتم و تا سود و منفعتی نداشته باشم کاری انجام نمی‌دهم. »

هدهد: « طلا سنگ زرد رنگی است که تو چون کودکی با آن بازی می‌کنی و هیچ سودی برای تو ندارد. در این راه باید از جان گذشت و چون  اختیار جانت در دست تو نیست، باید از مال و سرمایه‌ات بگذری. فقط مال و ثروت زیاد نیست که دست و پاگیر است؛ گاهی یک زیرانداز کهنه (پلاس) تو را دلبسته‌ی دنیا می‌کند. »

پرنده‌ای دیگر: « من عاشق سرزمین خودم هستم و برایش دل‌تنگ می‌شوم. من از این راه پرخطر خسته شده‌ام و می‌خواهم به سرزمین زیبای خودم برگردم. »

هدهد: « هر سرزمینی حتی اگر به زیبائی بهشت باشد؛ زندان موقتی است که تا وقت مرگ اسیرش هستی و لیاقت دلبستگی و عشق را ندارد. »

پرنده‌ای دیگر: « من عاشق معشوقی هستم که دلم از دوری او بی‌قرار است. من باید به‌سوی معشوقم برگردم. »

هدهد: « ای ظاهربین، عاشق هر که جز سیمرغ شوی در زیبائی‌اش نقصی هست که شایسته‌ی عشق نیست. »

پرنده‌ای دیگر: « این راه بسیار خطرناک است و من از مرگ می‌ترسم. »

هدهد: « هرکه به‌دنیا می‌آید باید بمیرد و از مرگ گریزی نیست. پس این‌قدر ضعیف و ناتوان نباش. »

پرنده‌ای دیگر: « زندگی من تمام به بدبختی و غم و غصه گذشته است. برای سفر دل‌خوشی لازم است. من به همان درد و غم خود سرگرم باشم بهتر است. »

هدهد: « این فکر خام را از سرت بیرون کن. زندگی ناپایدار دنیا، ارزش غم و حسرت را ندارد. چون جهان گذاران است تو هم از خوشی و تلخیش بگذر. »

پرنده‌ای دیگر: « من جسم ضعیفی دارم و طاعت و عبادتی بجا نیاورده‌ام که به آن دل‌خوش باشم. اما همت عالی و طبع بلندی دارم که در راه سیمرغ از هیچ تلاشی کوتاهی نمی‌کنم. »

هدهد: « همت عالی چون مغناطیسی است که عاشقان را به‌سوی معشوق می‌کشد. همت سرمایه‌ی بزرگی است و با آن به هرجا می‌توان رسید. »

پرنده‌ای دیگر: « در محضر سیمرغ انصاف و وفا چه ارزشی دارد؟ من به لطف خدا با انصافم و با هیچ‌کس بی‌وفائی نکرده‌ام. »

هدهد: « انصاف مایه‌ی نجات است و از عمری عبادت هم بهتر است. »

پرنده‌ای دیگر: « من از همه دنیا بریده‌ام و عاشق سیمرغم. لاف عشق او را می‌زنم و حاضرم جانم را در راهش فدا کنم. »

هدهد: « به لاف و ادعا نمی‌توان همنشین سیمرغ در قاف شد. چون هنگام اثبات این ادعا برسد بسیاری رسوا می‌شوند و راست و دروغ هر سخن آشکار می‌گردد. اما به لطف او دلخوش باش که شاید با عنایت او به آستانش راه یابی. »

پرنده‌ای دیگر: « من گمان می‌کنم که به کمال معرفت شناخت سیمرغ رسیده‌ام بنابراین ضرورتی ندارد که به مسیر ادامه دهم. »

هدهد (با پرخاش): « تو فقط به غرور رسیده‌ای و از معرفت دور شده‌ای. این فخر و احساس برتری در وجودت یک توهم شیطانی بیش نیست. به خودت مغرور نشو و از وسوسه‌های نفس بترس. »

پرنده‌ای دیگر: « ای قافله سالار! ما وقتی به محضر سیمرغ رسیدیم؛ چه چیزی بهتر است تا از او بخواهیم. »

هدهد: « از او بهتر چیست که از او بخواهی؟ از محضر او خودش را بخواه؛ که هرکس با او باشد صاحب همه‌ی خوبی‌های دنیاست.

پرنده‌ای دیگر: « ما می‌خواهیم وقتی به آنجا رسیدیم، هدیه‌ای به سیمرغ تقدیم کنیم. او چه چیزی دوست دارد و برایش ارزشمند است. »

هدهد: « باید چیزی ببری که در محضر سیمرغ نباشد تا کارت زیره به کرمان بردن نگردد. آنجا علم و اسرار و طاعت بسیار است. بهتر است سوز جان و درد دل ببری که آنجا نیست. »

پرنده‌ای دیگر: « ما از بس در این راه سخت و بی‌پایان رفتیم خسته شدیم. بگو این راه چند فرسنگ است و پس از چه مدت می‌رسیم. »

هدهد: « هفت وادی (مرحله) در راه است که اگر از این هفت وادی بگذریم به خدمت سیمرغ می‌رسیم. اما چون کسی از این راه برنگشته است کسی نمی‌داند چند فرسنگ است.

وادی اول طلب، دوم عشق، سوم معرفت، چهارم استغنا، پنجم توحید، ششم حیرت و هفتمین فقر و فناست. پس از آن دیگر تلاشی لازم نیست که کشش و جاذبه او خودش تو را جلب می‌کند.
1- در وادی طلب صدها بلا و سختی به‌سویت می‌آید. باید تلاش بسیار کنی و از دل‌بستگی‌های مادی و ثروت و مقام و هرچه داری بگذری تا دلت از هرچه غیر اوست پاک شود. این وادی خونین و پرخطر است.
2- در وادی عشق همه چیز غرق آتش است. عاشق باید چنان بسوزد که خودش هم چون آتش گرم‌رو و سوزنده و سرکش شود. در این مرحله عاقبت اندیشی ارزشی ندارد. دیدگاه کاسب‌کارانه و عقل‌اندیشی فیلسوفانه به‌درد نمی‌خورد. آنجا باید هرچه داری در راه معشوق نثار کنی.
3- در وادی معرفت، آفتاب معرفت به دلت می‌تابد. هر کسی قدر و منزلت خود را می‌شناسد و راه و روش خود را پیدا می‌کند. به یکی محراب عبادت می‌دهند و به یکی بت و صلیب. کسی که به این مرحله برسد تمام سختی‌ها و مشکلات دنیا برایش آسان می‌شود و همه‌ی تلخی‌ها به کامش شیرین می‌گردد. عارف در این وادی به هرجا و هرکس بنگرد چهره‌ی معشوق را می‌بیند.
4- در وادی استغنا سالک (کسی که در راه عرفان قدم بر می‌دارد) به بی‌نیازی می‌رسد و بسیاری چیزها ارزشش را از دست می‌دهد. دریاها و اقیانوس‌ها برایش چون قطره‌ای است  و خورشید و ستارگان چون جرقه‌ای. نه به بهشت دلخوش است و نه آتش جهنم برایش سوزنده است. در این وادی کمیت و تعداد ارزشی ندارد. پروائی نیست که هزاران کودک سر بریده شوند تا از آن میان یکی موسی شود یا هزاران نفر غرق گردند و فقط نوح و عده‌ای معدود زنده بمانند. در آنجا همه چیز ارزش ظاهریش را از دست می‌دهد و رهرو از هر چه جز معشوق بی‌نیاز می‌شود.
5- در وادی توحید عاشق و معشوق یکی می‌شوند. عاشق همه چیز و حتی خودش را هم به شکل معشوق می‌بیند و اختلاف‌ها از بین می‌رود.
6- وادی حیرت محل درد و رنج و اشک است و سالک به سرگشتگی و حیرانی می‌رسد.
7- سخن گفت از وادی فقر و فنا مشکل است. در این مرحله هر چه جز اوست فراموش می‌شود. چیزی جز آن‌چه او بخواهد نمی‌بینی و نمی‌شنوی و انجام نمی‌دهی. مانند موجی که از دریا به حرکت درمی‌آید و هر نقشی که بر ساحل است پاک می‌کند و جز جاپای موج، چیزی در ساحل باقی نمی‌ماند. »

پرندگان وقتی سخنان هدهد را می‌شنوند، می‌فهمند که راه سیمرغ بازیچه نیست و رفتن به این راه از گروهی ناتوان برنمی‌آید. بسیاری از تصور سختی راه همان‌جا می‌میرند. بقیه به راه می‌افتند و سال‌ها ره می‌سپارند و سختی بسیار می‌بینند. عده‌ای از تشنگی و حوادث مختلف می‌میرند. تعدادی از حرارت آفتاب پر و بالشان می‌سوزد و نابود می‌شوند یا طعمه‌ی درندگان می‌گردند. برخی مشغول تماشای عجایب راه شده و از ادامه‌ی مسیر باز می‌مانند. از صدها هزار پرنده فقط سی مرغ بی‌بال و پر، رنجور و غم زده به پیشگاه سیمرغ می‌رسند و آنجا را محلی غیرقابل توصیف و نورانی‌تر از هزاران خورشید و ماه و ستاره می‌بینند. پرندگان خود را در برابر آن عظمت، حقیر و ناچیز می‌یابند و چون قطره‌ای در آن اقیانوس جلال و شکوه محو می‌شوند.
مدتی می‌گذرد تا هنگامی که یکی از مقربان سیمرغ به دیدارشان می‌آید و می‌بیند سی مرغ بال و پر ریخته و نیمه‌جان، گیج و حیران منتظرند. می‌پرسد: « از کجا آمده‌اید و چه می‌خواهید؟ » آنان می‌گویند: « ما پرندگانی هستیم که به اینجا آمدیم تا سیمرغ پادشاه ما باشد. هزاران مرغ بودیم و از راه دور به امید دیدار سیمرغ، فقط سی مرغ زنده به اینجا رسیدیم. آرزو داریم که ‌آن بزرگوار ما را به‌حضور بپذیرد و به لطف در ما نظری کند. »
آن مقرب سیمرغ می‌گوید: « هزاران هزار چون شما در مقابل عظمت او ذره‌ای ناچیز است. شما باشید یا نباشید او پادشاه مطلق و جاودان خواهد بود. مشتی پرنده‌ی حقیر در برابر او چه ارزشی دارد؟ »
پرندگان از این سخن دل‌شکسته می‌شوند و می‌گویند: « حقارت و خواری شایسته‌ی کسی نیست که به محضر او آمده است. اگر ما نمی‌توانیم به وصال او برسیم حداقل می‌توانیم چون پروانه در آتش عشقش بسوزیم. »
سرانجام آنان چون در عشق سیمرغ می‌میرند و سر تا پا درد می‌شوند و با این‌که استغنای کامل حضرت دوست بی‌نیاز از آنان است؛ اما لطفش شامل حالشان می‌گردد و فرستاده‌ای از سوی سیمرغ می‌آید و صفحه‌ای پیش رویشان می‌گذارد تا در آن بنگرند. آنها می‌بینند هر چه در این راه گفته‌اند و انجام داده‌اند در این صفحه نوشته شده است. آنان از خطایا و اشتباهاتشان شرمنده شده و با آتش حیا و شرمندگی آن سیاهی‌ها از وجودشان پاک می‌شود. سپس آنچه کرده‌اند و نکرده‌اند از لوح سینه‌شان محو می‌گردد.
ناگهان آفتاب قرب و نزدیکی به سیمرغ در پیش چشمشان روشن شده و چهره‌ی سیمرغ را می‌بینند. اما آنچه مایه‌ی حیرت و شگفتی‌شان می‌شود این است در آینه‌ی وجود او سیمرغ همان سی مرغ است. یعنی فرقی بین آن سی مرغ با سیمرغ نیست. مرغان چون با تعجب علت این یگانگی را می‌پرسند خطاب می‌آید: « شما چون تمام آلودگی‌های وجودتان را پاک کردید، چون آینه شدید که از خود نقشی ندارد. شما فقط منعکس کننده‌ی شمایل معشوق هستید. »

در پایان آنان چون سایه‌ای که در نور آفتاب ناپدید می‌شود در وجود او محو می‌گردند. پس دیگر نه رهروئی می‌ماند و نه رهبری. فقط راه است.

منبع : http://mmardani.persianblog.ir/post/27


نگاهی خلاصه وار به داستان منطق الطیر (مقامات طیور)

اين كتاب كه شرح مراحل سير و سلوك عرفاني و اتصال به حضرت دوست است، از زيباترين شاهكارهاي ادبيات عرفاني فارسي است. مطلب حاضر، نگاهي تحليلي به اين مثنوي دارد.
داستان‌هاي رمزي جايگاه ويژه‌اي در ادبيات جهاني دارد. از اسطوره‌هاي يوناني، آتني و مصري تا حكايات چين و هند مملو از اين داستان‌هاي رمزي است. در ادبيات فارسي پيش و پس از اسلام نيز حكما و شعراي زيادي اسرار و مفاهيم بلند و انديشه‌هاي متعالي خويش را در قالب رمز و داستان بيان كرده‌اند. سلامان و ابسال - به روايت بوعلي، سهروردي و جامي -لغت موران، عقل سرخ، صفيرسيمرغ، آواز پر جبرائيل و قصه الغربه الغربيه سهروردي و...از اين دست است.
يكي از مهم‌ترين داستان‌هاي رمزي، منطق الطير عطار نيشابوري است كه داراي4696 بيت1 است. اين كتاب در حيطه ادبيات عرفاني و تعليمي زبان فارسي است و از يك سو ريشه در رساله‌الطير ابن سينا و غزالي دارد و از ديگرسو الگوي مناسبي براي بزرگاني چون مولوي و جامي است.
عطار در اين كتاب پس از بيان مطلب، حكاياتي جذاب در جهت تفهيم مطلب بيان مي‌كند؛ حكاياتي كه اگر چه بعضي از آنها در افواه مردم بوده يا در كتب گذشتگان مكتوب است اما به وسيله عطار بازآفريني شده و با حذف يا اضافه‌اي مختصر در مسير انتقال مفهوم قرار مي‌گيرد. نام كتاب نيز متأثر از انديشه‌هاي عرفاني2 و برگرفته از آيه شريفه  16 سوره مباركه نمل است.3

عطار چنين روايت كند كه: پرندگان كه در بين خود پادشاهي ندارند، جهت يافتن پادشاه مرغان (سيمرغ) - به‌دنبال راهنما مي‌گردند. هرپرنده‌اي كه خود را شايسته رهبري مي‌داند پا به ميدان مي‌گذارد اما در معرفي خود نكاتي را مي‌گويد كه با پاسخ هدهد ،پرندگان ديگر پي به حقيقت او مي‌برند و برجاي مي‌نشيند:
بلبل شيدا در‌آمد مست مست /  وز كمال عشق نه نيست و نه هست
شد ز اسرار معاني نعره زن / كرد مرغان را زفان بند از سخن
گفت بر من ختم شد اسرار عشق / جمله شب مي‌كنم تكرار عشق
من چنان در عشق گل مستغرقم / كز وجود خويش محو مطلقم... 

و هدهد چنين پاسخ مي‌دهد:
هدهدش گفت ‌اي به‌صورت مانده باز / پيش از اين در عشق رعنايي مناز
عشق روي گل بسي خارت نهاد / كارگر شد بر تو و كارت نهاد
گل اگر چه هست بس صاحب جمال / حسن او در هفته‌اي گيرد زوال
در‌گذر از گل كه گل هر نو‌بهار / بر تو مي‌خندد نه در تو شرم دار

و به همين ترتيب بلبل مغرور، طاووس خود‌بين، بط كم‌ظرفيت، كبك سرمست و سركش، هماي غرق در غرور و مشغول در امور داني، باز ظاهر‌پرست و لاف زن، بوتيمار مدعي، بوف زرپرست و دنيا‌طلب و صعوه (گنجشك)4 سالوس‌صفت يك به يك خود را عرضه مي‌كنند و پاسخ دقيق و راه‌گشاي هدهد را مي‌شنوند و پي به ضعف خود مي‌برند:
جمله مرغان چو بشنيدند حال / سربه‌سر كردند از هدهد سؤال
كاي سبق برده ز ما در رهبري / ختم كرده بهتــري و مهتـــري
ما همه مشتي ضعيف و ناتوان / بي ‌پر و بي بال و نه تن در توان
كي رسيم آخر به سيـمرغ رفيـع / گر رسد از ما كسي باشد بديع 
نسبت ما چيست با او بـــاز گوي /  زانكه نتوان شد به عميا رازجوي...
و در آخر پس از گفت‌وگوي مرغان و پاسخ هدهد، پرندگان به رهبري هدهد پا به ميدان مي‌گذارند و پس از طي هفت وادي صعب‌ طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فقر و فناكه با ريزش فراوان پرندگان همراه است، تعداد قليلي(سي مرغ)با حالي زار و رنجور از مسيري كه پيموده‌اند به بارگاه سيمرغ راه مي‌يابند و بقاي خود را در فناي در ذات او مي‌يابند.

نكات رمزي داستان
هر قسمت از اين داستان - كه سرشار از استعاره و مجاز و رمز و لطافت است - شرح حال سالكاني است كه براي رسيدن به كمال درصدد يافتن راهنما و دليل راه براي عبور از مسير سخت دنيا و جاذبه‌هاي آن هستند كه در ذيل به‌صورت مختصر نكاتي ارائه مي‌شود:
الف) مرغان: درواقع، همان سالكان طريق حق از اصناف گوناگون هستند كه در ابتداي راه غرق در حجب و تعينات دنيايي هستند. نگاهي به ابتداي داستان كه هركس مدعي رهبري گروه است، نشان‌دهنده اصناف گوناگون سالكان و رذايلي است كه در دل آنها نهفته است. نكته لطيفي كه در طلب گروهي پرندگان نهفته است، ميل و گرايش فطري بشر به پرستش و موجود مطلق است. عطار در اين داستان گرايش‌هاي فطري بشر - كه ريشه در تعاليم ناب قرآني دارد- را با شيوايي و لطافت تمام و با زبان رمز بيان مي‌كند.

ب) هدهد: هادي و راهنماي سالكان است. پير و مرشدي راه‌پيموده كه از سختي و مشكلات راه آگاهي تام دارد. از رفعت حق مي‌گويد. بشير و نذيري است كه از كمال، جمال و حسن از يك سو و جلال و جبروت از سوي ديگر خبرها دارد. با سخنانش سالكان را دل مي‌برد و نيز خطرات را گوشزد مي‌كند:
تو بدان كانگه كه سيمرغ از نقاب / آشكارا كرد رخ چون آفتاب
سايه خود كرد بر عالم نثار / گشت چندين مرغ هر دم آشكار...
عطار در ادامه، بحث و حلول و عينيت يافتن خالق و مخلوق را مطرح كرده و آشكارا آن را رد مي‌كند:
مرد مستغرق حلولي كي بود / اين سخن كار فضولي كي بود
چون بدانستي كه خال كيستي / فارغي گر مُردي و گر زيستي

ج)عذرآوردن پرندگان: پرندگان پس از شنيدن حكاياتي ازجمله داستان شورآفرين شيخ سمعان/ صنعان پا به ميدان مي‌گذارند و باشور و شوق فراوان دست از جان شسته، در طلب معشوق به راه مي‌افتند و به فرا‌خور حال و مقام، تلاش و كوشش و نظر حضرت حق...تا جايي سير مي‌كنند اما خطرات راه، سختي‌ها، جاذبه‌هاي مسير و اهداف مقدماتي و مياني - كه در حكم دلگرمي براي ادامه مسير است - كم‌همتي و سستي و... بسياري از آنان را از رسيدن به مقصد اعلي بازمي‌دارد و هر كس با سخني به ظاهر شرعي و عقلاني همت كوتاه خود را توجيه مي‌كند:
ديگري گفـتش گنــه دارم بسي / با گنه چون ره برد آنجـا كسي
چون مگس آلوده باشد بي‌خلاف / كي رسد سيمرغ را در كوه قاف
چون ز ره سر تافت مرد پر گنه /  كي تـواند يافـت قـــرب پـــادشه
پير و راهنماي سالكان بسيار تلاش مي‌كند تا آنها را دستگيري كند و از نااميدي و سستي بازدارد:
گفت ‌اي غافل مـشو نوميد از او / لطف مي‌خواه و كرم جاويد از او
گر نبودي مرد تايب را قبول / كي بدي هر شب براي او نزول
گر گنه كردي، در توبه ‌است باز / توبه كن، كين در نخواهد شد فراز
گر به صدق آيي در اين ره تو دمي / صـد فتوحت پيش بازآيد همـي

عذر‌هاي ديگري كه سالكان مي‌آورند انواع رذايلي است كه در جانشان رسوب و رسوخ كرده است:
ديگري گفتش كه نفسم دشمن است / چون روم ره، چون كه هم ره رهزنست
ديگري گفتش كه ابليس از غرور / راه بر من مي‌زند وقت حضور
ديگري گفتش كه كن زر دوستم /  عشق زر چون مغز شد در پوستم...

د)هفت وادي: عطار، سير سالكان را به هفت وادي طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت و فقر و فنا تقسيم مي‌كند.وادي اول «طلب» است و تعب و سختي و بلا را در خود دارد و سالك بايد با خون دل و رياضت، از اين وادي جان به در برد:
چون فرود آيي به وادي طلب  /  پيشت ‌آيد هر زماني صد تعب
جد و جهد اينجات بايد سال‌ها / زانكه اينجا قلب گردد كارها...
به سلامت جستن سالك از اين ميدان مشكل، هم مي‌تواند نويد‌بخش و راهگشا باشد و هم غرورآور و فريبنده و اين توكل و تضرع و علم و شناخت سالك است كه در اين وادي به كمك او مي‌آيد. وادي دوم عشق است.
 نكته لطيفي كه نبايد از آن غافل شد، اين است كه عطار عشق را مبتني بر طلب و طلب را مبتني بر شناخت مي‌داند؛ زيرا هدهد سالكان را از راه و مقصد آگاه مي‌كند. عظمت معشوق شوري در دل‌ها مي‌افكند و طلب را مي‌جنباند. سپس سلطان عشق نزول اجلال مي‌فرمايد و سالك شيدا مسير را با پاي دل و با عشق سوزان و اشك روان مي‌پيمايد.
سپس سالك پاي در وادي «معرفت» مي‌نهد. تفاوت معرفت در اين مرحله با شناخت قبل از عشق اين است كه شناخت قبل از عشق اجمالي است و كورسويي است كه مسافتي نه چندان طولاني را مي‌نماياند اما عشق و  سوز مقدمه معرفت و شناخت تفصيلي است.
اشق در وادي معرفت گام برمي‌دارد و عجايب ناگفتني را شهود مي‌كند. رويت بذر معرفت را آبياري مي‌كند و معرفت حضوري در جان سالك ريشه مي‌دواند.
از نظر عطار ،سالك در اين مرحله با اسما و صفات حق بيشتر آشنا شده و گاه بعضي از اين اسما و صفات در وجود سالك به فعليت مي‌رسد و او مظهر بعضي اسماي فعلي حضرت حق مي‌شود و اسرار را تا حدودي در‌مي‌يابد:
سر ذراتش همه روشن شود/  گلخن دنيا بر او گلشن شود
مغز بيند از درون نه پوست او / خود نبيند ذره‌اي جز دوست او
هرچه بيند روي او بيند مدام  /  ذره ذره كوي او بيند مدام
در اين مرحله است كه بعضي خوارق عادات از سالك سر مي‌زند. سپس سالك همه عالم را فروغ يك تجلي او ديده و هيمنه حضرت كبريايي را مسلط بر عالم مي‌بيند و از همه كس و همه چيز قطع اميد مي‌كند و قدم در وادي «استغنا» مي‌گذارد. اينجاست كه خوارق عادت كنار مي‌رود و سالك به پختگي مي‌رسد و كتمان سِر پيش مي‌گيرد:
بعد از اين وادي استغنا بود / نه درو دعوي و نه معني بود
مي‌جهد از بي‌نيازي صرصري / مي‌زند بر هم به يك دم كشوري
سالك در اين مرحله بي‌نيازي حق و نياز خلق را به‌ حق‌اليقين شهود مي‌كند و «توحيد» ذاتي و صفاتي و افعالي را درك مي‌كند:
بعـد از ايـن وادي توحيد آيدت / منزل تفـريد و تجريد آيدت
روي‌ها چون زين بيابان در كنند / جمله سر در يك گريبان بركنند
اينجاست كه سالك در تحير و «حيرت» شيرين‌تر از هزار بيداري، مات و مبهوت مي‌ماند. سپس به وادي«فقر و فنا» راهش مي‌دهند و ديده جانش به عالي‌ترين مراتب كشف اخفي باز مي‌شود و تمام مراتب عالم را رابط و حضرت احديت را مستقل مي‌يابد، فاني در حق شده و باقي به او مي‌شود.

هـ )سيمرغ: وجود سيمرغ در ادبيات حماسي و عرفاني و تأملات متفكران ما و نيز ادبيات پيش از اسلام سابقه دارد. در شاهنامه بنا بر قراين، نقش مربي و راهنما يا حضرت جبرائيل – عليه‌السلام - را بازي مي‌كند، زال را بزرگ كرده و تربيت مي‌كند و در هنگام نياز به كمك قهرمانان مي‌شتابد.
شيخ اشراق نيز در رساله موجز خود صفير سيمرغ به نحوي سخن مي‌گويد كه سيمرغ قابل انطباق با انسان كامل است.5
اما سيمرغ در منطق‌الطير همان معشوق كل است. آنچه عطار از ويژگي‌هاي سيمرغ بيان مي‌كند وجودي مستقل، مستغني بالذات و جامع جميع كمالات است كه انطباق بر حضرت حق را به ذهن متبادر مي‌كند:
گـر نگشتي نقـش پر او عـيان / اين همه غوغا نبودي در جهان
اين همه آثار صنع از فر اوست / جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پيداست وصفش را نه بن / نيست لايق بيش از اين سخن

پي‌نوشت‌ها:
1)منطق‌الطير، به اهتمام دكتر سيد صادق گوهرين، تهران، انتشارات علمي  و فرهنگي، چاپ هشتم، 1371
2)همان، مقدمه ص 20
3)وَ وَرٍِثَ سُليمانَ داوودَ قال يا ايها الناسُ عُلِمناهُ منطقَ الطير...
4)فرهنگ معين
5)صفير سيمرغ، شيخ شهاب‌الدين سهروردي، تهران، انتشارات مولي، 1374ص

منبع : http://mohsenim.blogfa.com/post-7.aspx


پرندگان منظومه منطق الطیر عطار

منطق الطیر
: مأخوذ است از آیه شریفه: «و ورث سلیمان داود و قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر واوتینا من کل شی ء ان هذا لهو الفضل المبین» (سوره نمل آیه 16)- در تفاسیر قرآن کریم از مرغان مختلفی که با سلیمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را برای پیروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند و جهت مزید اطلاع ر. ک. : تفاسیر فخررازی ج 6 ص 556 و بیضاوی ج 2 ص 194 و کشف الاسرار ج 7 ص 189 و ابوالفتوح ج 4ص 153- این کلمه را شعرای فارسی زبان به همین معنی در اشعار خود بسیار آورده اند.

هدهد
: در فارسی پویک و شانه سر را گویند. (برهان) – مرغیست بدبو که بر زباله آشیان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهای فراوان است و کنیه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربیع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعیاد است. گویند که از بالای آسمان آب را در زیر زمین ببیند همانطور که آدمی آنرا در شیشه ببیند. (دمیری) – گفته اند که هدهد راهنمای سلیمان بود بر آب و آن چنان بود که سلیمان هرگاه که خواستی نماز گزارد هدهد او را ره نمودی به آب و در بیابان زمین را می کندند و به آب می رسیدند تا سلیمان با آن غسل می کرد یا وضو می ساخت. (جهت مزید اطلاع ر. ک. : قصص انبیا ذیل قصه سلیمان و بلقیس و حیاة الحیوان جا حظ ج 4 ص 77 و حیاةالقوب ج1 ص264)

بلبل
: نمونه مردمان جمال پرست وعاشق پیشه است.

طوطی
: حیوانیست ثاقب الفهم ونرم خو که قوه تقلید اصوات و قبول تلقین را بسیار داراست. ارسطا طالیس گوید برای تعلیم طوطی او را جلوی آینه نهید و از پس آن صحبت کنید تا او خوب تقلید کند (دمیری ذیل ببغاء)- در اینجا نمونه آن دسته از مردمان اهل ظاهر و تقلید است که به دنیای باقی و حیات جاوید اعتقاد دارند و به آن سخت پابندند.

طاوس
: پرنده ایست عزیز و جمیل و عفیف الطبع و اهل ناز و تبختر است و بر خویش سخت معجب است (دمیری)- در مثنوی نمونه ای از مردم منافق و دو رنگ است که برای نام و ننگ جلوه گری می کند و همّ خود را صرف صید خلق و شکار آنها می نماید و از نتیجه عمل خود نیز بی خبر است (ر. ک. ج 5 نی ص 28). ولی در این جا نموه اهل ظاهر است که تکالیف مذهب را به امید مزد یعنی به آرزوی بهشت و رهایی از عذاب دوزخ انجام می دهد.

بط
: مرغابیست و این کلمه عربی محض نیست (جوالیقی ص 64) و مُعرّب بت است (آنندراج) – در تفاسیر قرآن (ذیل آیه 120 واقع در سوره بقره راجع به مرغ خلیل الله (ع) آنرا ضمن چهار مرغ خلیل نام برده اند (ابوالفتوح ج 1ص 458)- و در مثنوی کنایه است از حرص و آز که یکی از عوامل شیطان رجیم و نفس عاقبت سوز است (ج 5 نی س 37)- در اینجا نمونه مردمان عابد و زاهد است که همه عمر گرفتار وسواس طهارت و شستشواند.

کبک
: نمونه مردم جواهر دوست که همه عمر خود را صرف جمع آوری انواع جواهرات و احجار کریمه و یا اشیاء قیمتی و عتیق می نمایند.

همای
: مرغیست افسانه ای که گویند استخوان خورد و جانوری نیازارد و بر سر هر کس سایه افکند پادشاه شود (انندراج)- و در افسانه ها بسیار از او نام برده اند از جمله باین صورت که در شهرها و ممالک هنگام انتخاب پادشاه این مرغ را به پرواز می آورده اند و بر هر کس که می نشست او را شاه می کردند- در اینجا نمونه ایست از مردان جاه طلب که از زهد و عبادت برای جلب حطام دنیوی استفاده می کنند و از راه عزلت و عبادت ظاهری درصدد بر می آیند که ارباب مملکت و سیاست را بخود جلب نمایند و برای خود دستگاهی داشته باشند. خواجه حافظ اینگونه زهاد را "واعظ شحنه شناس" اصطلاح کرده است:
و اعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش                     زانکه منزلگه سلطان دل مسکین من است

                                                                                                            (حافظ قزوینی ص 37)
کوف
: پرنده ایست بنحوست مشهور و آن دو قسم می باشد کوچک و بزرگ؛ کوچک را جغد و بزرگ را بوم خوانند (برهان) –این پرنده را که به نامهای جغد و بوم و کوف و بوف و مانند آن خوانند در ادبیات زرتشتی بهمن مرغ نامیده شده است و مرغیست اهورایی و بدون نحوست (ر. ک: ح- برهان ص 318)- کنیه او در عربی ام الخراب و ام الصیبان و غراب اللیل است. مرغیست که شب نمی خوابد و پرهایش بد پوست. طائریست منزوی و منفرد و حرام گوشت (دمیری ذیل بوم)- قدما برای این مرغ احکام و خواصی ذکر کرده اند که شرح آنهمه در اینجا میسر نیست (ر. ک. نفائس الفنون ج2 ص 151 و حیاة الحیوان جاحظ و دمیری ذیل کلمه بوم)- در اینجا کنایه است از مردم زاهد و منزوی که گنج مقصود را در انزوا و خلوت وانعزال (گوشه گیری و عزلت نشینی) و گوشه گیری و بریدن از خلق و اجتماع می جویند.

باز
: قدما باز را حیوانی متکبر و تنگ خُـلق تصور می کردند (دمیری ذیل البازی)- در اینجا نمونه مردم درباری و اهل قلم است که بعلت نزدیکی به شاه همیشه بر دیگران فخر و مباهات می نمایند و تکبر می فروشند و از سپهداری و کله داری خویش سوء استفاده می نمایند.

بوتیمار
: نام مرغیست که بر لب آب نشیند و آب نخورد و گویند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود آنرا مرغ «غم خوراک» گفته اند (آنندراج)- آنرا بعربی یمام گویند (برهان)- و حال آنکه «یمام» در عربی به کبوتر دشتی (منتهی الارب) یا کبوتر وحشی اطلاق می شود (دمیری) – در اینجا نمونه ای از آندسته از مردم خسیس است که مواهب زندگانی را از خود و دیگران دریغ می دارند، نه خود از آن متمتع می شوند و نه می توانند از تمتع دیگران لذت برند.

منابع :
برهان قاطع- تالیف محمد حسین خلف تبریزی به اهتمام دکتر محمد معین - چاپ تهران
منطق الطیر مقامات طیور شیخ فریدالدین عطار نیشابوری به اهتمام سید صادق گوهرین
آنندراج- تالیف محمد پادشاه زیر نظر محمد دبیر سیاقی- چاپ تهران

منبع :http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=11090

شیخ صنعان و ویژه گی سیر روحانی او در منطق الطیر عطار

خلاصه داستان:
مردی درویش ماب و پارسا به نام شیخ صنعان 50 سال  عمر خود را به عبادت و ریاضت گذشتانده بود. او با این زهد و عبادت چهارصد مرید را به دور خود جمع کرده، به ارشاد آنان می پرداخت. او مرد شگفتی بود :

همعمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان هم کشف هم اسرار داشت
شیخ با اینکه مراسم حج را بار ها به جا آورده بود، باز هم تا فرصتی میسر میشد به حج عمره میپرداخت و از هیچ سنتی فرو گذاشت نمیکرد. مریضان از دم او شفا مییافتند و حاجتمندان گره مشکل خود را پیش او میگشودند. اما روزگار آرامش همچنان باقی نمیماند. رویا ها و خواب های چند شب پشت هم او را می آزارد. خواب شگفتی بود. او می بیند که در روم مقام دارد و سجده بر دامان صنم زیبا روی میگذارد. او با دیدن این خواب قرار وآرام از دست میدهد و این خواب را عقبه یی میداند که ناگزیر طی کند.
آخر از ناگاه پیر اوستاد
با مریدان گفت ((کارم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زود
تا شود تعبیر این معلوم زود))

مریدان که کار را عجب می بینند همه با او از کعبه به سوی روم عزم سفر میکنند. بعد از گشت و گذار در شهر روم چشم شیخ به دختر زیباروی ترسا می افتد که صورت و سیرت روحانی دارد و آتش در جان شیخ میزند.  شیخ بدون تفکر به دست و پای دختر میافتد وصال او را خواستار میشود. مریدان جمله شگفتی زده به شیخ خود می نگرند و زبان به پند ونصیحت میگشایند. اما کو گوش شنوا؟
می بسوزم امشب از سودای عشق
می ندارم طاقت غوغای عشق
عمر کو تا وصف غمخواری کنم؟
یا به کام خویشتن زاری کنم
دست کو تا خاک ره بر سر کنم؟
یا ز زیر خاک و خون سر بر کنم
پای کو تا باز جویم کوی یار؟
چشم کو تا باز بینم روی یار؟
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار

این چه عشق است، این چه درد است این چه کار؟
بعد از گذشت ماهی در کوی و برزن دلدار،  دختر که از عشق شیخ آگاه شده است زبان به ملامت او می گشاید که کجا این دختر ترسا روحانی با این همه جمال و نقش و صورت و کجا آن پیر مرد زبون، مسلمان که  درد عشق خوار و ناتوانش کرده است.
دخترش گفت ای خرف از روزگار
ساز کافور و کفن کن ، شرم دار
چون دمت سرد است، دمسازی مکن
پیر گشتی قصد دلبازی نکن
این زمان عزم کفن کردن تو را
بهترت آیدت که عزم من تو را
دختر ترسا که این همه بی قراری را میبنید شرط وصال خویش را بر چهار چیز میبندد:
سجده کن پیش بت و قران بسوز
خمر نوش و دیده از ایمان بدوز

شیخ از همه کس و پیشینه خود رو بر میتابد و به نوشیدن شراب میپردازد و زنار به کمر میبندد. اما دختر باز هم راضی به وصال نمیگردد و دلیل بر گرانی کابین یا مهر خود میاورد. شیخ پیر درمانده و ناتوان باز هم به دامان دختر پناه میبرد؛ چون ذره یی هم از مال دنیا با خود ندارد. دختر بر سر  رحم میاید و به شرطی که پیر سالی خوک های او را بچراند بسنده میکند.
مریدان بعد از این دست از رستگاری شیخ خود میشویند و او را ترک کرده و به راه خود روان میشوند.
شیخ دوست رستگار و پاکبازی در کعبه داشت که بعد از رسیدن مریدان جویای احوال شیخ میشود. مریدان با ناله وزاری احوال شیخ خود را باز میگویند. او به مجرد شیندن این احوال آه از نهاد بر میکشد و بر مریدان می اشوبد و همه را به نارفیقی و نا همراهی متهم میکند:
شرمتان باد! آخر این یاری بود؟
حق گزاری و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار می بایست بست
این نه یاری و موافق بودن است
کانچه کردید از منافق بودن است
هر که یار خویش را یاور شود
یار بایدبود اگر کافر شود

دوست صادق چاره کار را در این میبیند که همه با هم به چله نشینند و در گوشه اعتکاف به عبادت خداوند بپردازند مگر خداوند چاره یی  این کار را به آنان الهام کند. تا چل شبانروز همه با خضوع و خشوع به عبادت خداوند میپردازند. در شب چلم دوست صادق، حضرت محمد مصطفی را به خواب میبیند و دست به دامانش می اندازد که شیخ از خود رفته را به راه باز آورد. آن حضرت برایش مژدگانی میدهد که شیخ از قید وبند رها شده است. همه مریدان راه روم را در پیش میگیرند و هنگامی که به شیخ خود میرسند میبینندکه او زنار را بر کمر پاره کرده است و دل از ترسایی بر گرفته است و گریان و نالان از کرده خود چون ابر بهاری اشک میریزد. مریدان با خوش حالی به سوی او میشتابند و او را که پشیمان و نژند از کرده خود است در بر میگیرند و روانة حجاز میگردند.
دختر ترسا هم آفتاب را به خواب میبنیدکه او را میگوید که به عشق حقیقی دست یافته است و به سوی شیخ خود روان شود و او را دریابد. دختر گریبان پاره کرده و فریاد زنان در طلب شیخ از خانه بیرون میگردد و از خداوند استغفار می جوید.
زار می گفت ای خدای کارساز
عورتی ام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم
تومزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
می ندانستم، خطا کردم، بپوش
هر چه کردم بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم برین بی دین مگیر

شیخ از آمدن دختر ترسا آگاه میشود و با مریدان در باب او سخن میگوید همه به دیدن او میروند و او  را زار ونزار و بی حال مییابند؛ دختر دست به دامان شیخ میزند و تشرف به دین اسلام را میخواهد. شیخ اجازه میدهد و دختر با عشق به خداوند از دنیا میرود.
با شیندن این قصه عشق واشتیاق مرغان به دیدن سیمرغ بیشتر میگردد و عزم شان محکمتر میگردد و بعد از انداختن قرعه هدهد را به پیشوایی و رهبری بر می گزینند و در راه رسیدن به مقصد پاکبازانه دست از جان میشویند.

همگونی های  داستان  شیخ صنعان با سایر داستان ها و پس زمینه های تاریخی آن:
به اساس پژوهش عده یی این داستان ریشه تاریخی در سالهای قبل از زنده گی عطار یعنی از شروع قرن چهارم دارد. زرین کوب میگوید که این قصه از یک اثر غزالی یا منسوب به او به نام تحفه الملوک اقتباس شده است. آشنایی و استغراق عطار در آثار امام غزالی در سالهای حیاتش مبین این تاثیر پذیری است. استاد مجتبی مینوی نیز به این همگونی تاکید میورزد که داستان شیخ صنعان با شخصیت تاریخی عبدالرزاق محدث که غزالی از او یادآوری کرده، یکی است. این عبدالرزاق از محدثین مشهور بود که در سال 211 هجری درگذشت.
در منطق الطیر این داستان مهر زمان را با خود ندارد اما با این هم پژوهشگران این سیما را با بعضی از چهره های تاریخی همگون دانسته اند.
همچنان به داستان ابن سقا در اسناد مربوط به زنده گینامه خواجه یوسف همدانی که در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم میزیست، اشاره شده است. ابن سقا فقیهی بود که در مجالس وعظ همدانی حاضر میگردید. روزی او در جمعیت چند مساله را از همدانی پرسید که او را برآشفت و گفت: ((بنشین که از سخنان تو بوی کفر میشنوم. شاید که بر دینی جز دین اسلام بمیری!))
آنچه از سرگذشت ابن سقا در دست است این است که او سرانجام نصرانی شد و به قسطنطنیه رفت. اما در هیچ جایی نیامده است که او عاشق ترسا دختری گردد و در راه عشق او از اسلام بگردد. صرف روایت بسیار ضعیفی را علی بن یوسف شطنوفی در کتاب بهجه الاسرار خود مبنی بر عاشق شدن ابن سقا بر دختر پادشاه آورده است که فروزانفر بدان اشاره کرده است. اما فروزان فر هم ریشه اصلی این داستان را در تحفه الملوک غزالی میداند.
همچنان میگویند که عطار در این داستان شیخ خود را که کمر بر خدمتش نهاده بود وصف کرده است و یا هم این داستان حکایت خود اوست که روزگاری بدین شیوه میزیسته است و بعد به مقام عاشقی رسیده و از دنیا بریده است.
 
ویژه گی های پرداخت صوفیانه عطار در داستان شیخ صنعان:
بدون پرداخت به اندیشه های شیخ نیشاپور ممکن نیست که به رمز و راز صوفیانه و عشق قلندرانة عطار و باز پرداخت آن در آثار عطار دست یافت:
عطار با اندیشه های خود بین عالم و انسان، بین انسان و خدا و بین خدا و عالم سیر میکند و هیچ چیز از حوزه تفکر او بدورنمیماند. او در هر چیز خدا  را میبیند و در هر چیز خدا را جستجو میکند و از هر آن چیزی که او را از خدا بدور میسازد، دوری میکند و آن را بت میداند.
تصوف عطار تا اندازه زیاد همانند تصوف غزالی است. او به یک نظام سلوکی و فردی بدون ریا معتقد بود.سلوک او ناشی از عشق بود. عشق از دیدگاه او از درد زاده میشود و از درد به کمال میرسد.

ویژه گی های داستان:
1.  سیر و سلوک معنوی عطار چه در تجربه مرغان سیمرغ جوی، چه در نیمرخ شیخ صنعان و چه در سرگشتگی سالک فطرت به یک نوع مستی قلندرانه ختم میشود و این مستی در حقیقت طوفان روحانیی را که در دورن پیر می خروشد، بازتاب میدهد. شیخ صنعان نزد پیروان از مقام و مرتبة برخوردار است اما باز هم چنان است که گویی در جایی از شخصیت خود چیزی کم دارد و عطار هم در پی آن است که این حلقه گمشده را شناسایی کند و شخصیت پیر را تکمیل کند. از سوی دیگر شیخ صنعان عاشق دختر معمولی نشده است. این دختر نیز نماد روحانیت و تکامل است و میتواند شیخ را به حقیقت وجودش رهنمایی کند. داکتر صابر امامی در مقاله یی مینگارد: ((دختری که روحانی صفت باشد و به راه دینی خود معرفت و شناخت داشته باشد، پس به راحتی میتواند شیخ صنعان را به مراحل عمیق تر وجودش رهنمایی کند. او با پیشنهاد شرب خمر به شیخ او را به حقیقت مستی که همانا جدا شدن و رها شدن از خویشتن بینی و ظواهر هستی است، میرساند)) :
خمر، هر معنی که بودش از نخست
پاک از لوح ضمیر او بشست

2.  یکی از ویژه گی های این داستان رمز گرایی و رازناکی آن است که خواننده یی که با رمز و راز عارفانه آشنایی ندارد به دشواری میتواند هدف از بازگویی این حکایت را درک کند. البته این ویژه گی  درتمام آثار عطار دیده میشود.
 شیخ صنعان بازگو کننده عشقی است که صوفیان آن را وسیله رسیدن به نهایت و کشف اسرار عالم میدانند، عشقی که حجاب را از چهره سرسپرده گان جهان معنی باز می افگند و عالمی را در شر و شور صوفیانه می اندازد. همچنان طرح این حکایت بازنمود وادی عشق در سیر وسلوک عارفانه است که عطار در منطق الطیر کوشش پرداخت آن را کرده است. در حقیقت عشق که عطار از آن بهره میگیرد، عشق خدواندی است که در وجود هر انسان مومن میتواند وجود داشته باشد که فقط به پالایش ضرورت دارد.
ذره یی عشق از کمین درجست چست
برد ما را بر سر لوح نخست
عشق ازین بسیار کرده ست و کند
خرقه با زنار کرده ست وکند
تخته کعبه ست ابجد خوان عشق
سرشناس غیب، سرگردان عشق
عشق رادر منطق الطیر  یکی از شاعران قرن دوازدهم در هند چنین خلاصه کرده است:
سی مرغ ز شوق بال و پر گشودند
در جستن سیمرغ هوا پیمودند
کردند شمار خویش چون آخر کار
دیدند که سیمرغ هم اینها بودند
این عشق عارفانه در اشعار مولانا، حافظ نیز دیده میشود:
من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
 در منطق الطیر احمد غزالی آمده است:
ما خیمة عاشقی بر افلاک زدیم
پس آتش نیستی در املاک زدیم
در عشق دلی بود سر امد ما را
در میکده ها شدیم وبر تاک زدیم
در ادب صوفیه همچنان مساله عشق در نهاد کاینات و در منظومة هستی نیز از موضوعات اساسی شمرده میشود. چنانجه ابن سینا در رساله یی در مورد عشق نبشته، بر این پندار بوده است که عشق در تمام موجودات، افلاک وموالید ثلاثه نیز جریان دارد.

3.  گناه و عصیان همواره در نهاد ادمی وجود داشته است. آدم با خوردن گندم نخسیتن گناه خود را که سرپیچی از فرامین خداوند است، مرتکب میگردد. عطار کوشیده است که  گناه را به شکل تاریخی و اسطوره یی ان به بررسی بگیرد. شیخ صنعان بعد از دیدن خواب وسوسه برانگیز خود میگوید:
نیست یک تن بر همه روی زمین
کو ندارد عقبه یی در ره چنین
گر کند آن عقبه قطع این جایگاه
راه روشن گرددش تا پیشگاه
وربماند در پس آن عقبه باز
در عقوبت ره شود بر وی دراز
عطار خواسته است که بازنمودی داشته باشد از گناه که به صورت بالقوه در نهاد هر آدمی میتواند وجود داشته باشد ونفس اماره به یکباره سر بلند کند و هستی آدمیان را حتا انانی را که عمری را  با زهد وعبادت گذشتانده اند به خاک بکشاند. شیخ صنعان با عمری عبادت و داشتن چهارصد مرید پاکباخته به گناه روی می آورد، خمر می نوشد، زنار میبندد، و ساکن دیر مغان میگردد و بت روی ترسا دختری را می پرستد.

4.  طرح مساله گناه و باز پرداخت داستان در جایی که شیخ به خوکبانی دختر ترسا میپردازد، ریشه در باور های رایج میان مسلمانان دارد. خوک نماد و سمبول نفس اماره، و پلیدی ها است. عطار به طرح این مساله می پردازد که در نهاد هر انسان خوک موجود است که خوک کنایه برای نفس اماره است. در این بیت ها ضمن تشریخ نفس اماره در قالب خوک به وعظ و نصیحت نیز می پردازد.
رفت پیر کعبه و شیخ کبار
خوک وانی کرد سالی اختیار
در نهاد هر کس صد خوک است
خوک باید سوخت یا زنار بست
تو چنان ظن میبری ای هیچ کس
کاین خطر آن پیر را افتاد و بس
در درون هر کسی هست این خطر
سر برون آرد چو آید در سفر
توزخوک خویش اگر آگه نه ای
سخت معذوری که مرد ره نه ای
گر قدم در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش، بت سوز، در صحرای عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
به باور  دیگر خوکبانی منیت و خویشتن بینی ، خودبینی و خود محوری را که حجابی برای رسیدن به حق شمرده میشود از بین میبرد.

5.  موجودیت دوست برای شیخ که واسطه عنایت الهی بار او میگردد از دو جهت میتواند بررسی گردد. یک این که این دوست تصریح میکند که اطاعت محض سالک از پیر باید بدون چون و چرا باشد. این دوست مریدان را سرزنش میکند که چرا مریدان شیخ را در مصیبت در راهی تنها گذاشته اند. این مساله در تصوف از اهمیت شگرفی برخوردار است وشاعران متصوف بار ها به اطاعت از پیر مرشد و سر سپردن در راه دوستی سخن ها زده اند. چنانچه حافظ میگوید:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد! آخر این یاری بود؟
حق گزاری و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار می بایست بست
این نه یاری و موافق بودن است
کانچه کردید از منافق بودن است
هر که یار خویش را یاور شود
یار باید بود اگر کافر شود
دو دیگر این که عطار تصریح نمیکند که این دوست همان((پیر سالک)) باشد، اما به صورت تلویحی چنین اشاره یی دارد.

6.  توبه و پذیرش عذر تقصیر از سوی خداوند راهی است که همواره بر آدمیان باز گذاشته شده است.
تو یقین میدان که صد عالم گناه
از تف یک توبه برخیزد ز راه
بحر احسان چون درآید موج زن
محو گرداند گناه مرد و زن
بعد از اعتکاف و چله نشینی دوست ومریدان به منظور به راه حق برگشتاندن شیخ از گناه، عنایت الهی شامل حال شیخ میگردد. این عنایت الهی به واسطه دوست میسر میگردد. پیر پیش از ملاقات با یاران از همه چیز خبر دارد و در عالم دیگر سیر میکند و اگر چه در ظاهر داستان به این امر اشاره یی نمیگردد اما قراین چنین نشان میدهد.
مرد از شادی آن مدهوش شد
نعره یی زد که آسمان پر جوش شد
جملة اصحاب را آگاه کرد
مژدگانی کرد وعزم راه کرد
رفت با اصحاب گریان و دوان
تا رسید آنجا که شیخ خوک وان
شیخ را می دید چون آتش شده
در میان بی قراری خوش شده

7.  تاثیر عشق شیخ به دختر و تغییر بنیادین دختر پس از به خود آمدن از عشق رسوا و رو آوردن دختر به اسلام و سپس مرگ او بیانگر عشق الهی است که عشق بی رنگ شیخ مولد ان میشود. دختر از عشق بی پایان الهی در حالی که صبر از دوری و وصال خداوند را  ندارد جان میسپارد. عطار وصل شدن به منبع اصلی را چنین بازگو میکند.
قطره یی بود او درین بحر مجاز
سوی دریای حقیقت رفت باز
جمله چون بادی ز عالم میرویم
رفت او و ما همه هم میرویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق
این کسی داند که هست آگاه عشق

8.  شیخ صنعان نیاز عاشق و ناز معشوق را به خوبی حکایت میکند. موضوعی که در ادبیات صوفیانه بارها ذکر شده است.
یا دلم ده باز، یا با من بساز
در نیاز من نگر چندین مناز
از سر ناز و تکبر در گذر
عاشق و پیر و غریبم در نگر
از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وزما همه بیچاره گی وعجز و نیاز است(حافظ)
میان عاشق و معشوق فرق بیسار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید. (حافظ)

9.  عطار  به حکم الهی و قسمت ازلی معتقد است. او این موضوع را در اللهی نامه نیز تصریح میکند.((... ازل به کمانی ماند که هر دم هزاران تیر از آن بر می آید. آماج این تیر ها هم ابد است. هر تیر که از کمان راست می آید تیر انداز بدو عنایت دارد و آنکه راست نیاید نفرین تیر انداز را دارد و به خذلان می انجامد.)) اللهی نامه
((خیر وشر هر چه در عالم است به مشیت و حکم حق است، چنانکه نیل به رستگاری هرگز در گرو عمل نیست و در گرو عنایت است. عنایت نیز از پیشان- از ازل – مقسوم است- گنهکاری را که به دوزخ میبرند ممکن است عنایت او را از نیمه راه به بهشت برد و این از کار حق عجیب نیست. )) اللهی نامه
در داستان تمام این اندیشه هایی عطار باز تاب یافته است.
کار من روزی که می پرداختند
از برای این شبم می تاختند.

10.        عبدالحسین زرین کوب میگوید که درد واژه یی است که در تمام حکایت های عطار جریان دارد و او  آن را بار ها یادآوری میکند. او مقام این درد را بلند میبرد و نشان میدهد که این درد فردی نیست، جسمانی نیست. چیز روحانی و مقدسی است که نصیب حال عده یی میگردد. این درد با همه تلخی شیرینی داردکه جان سالک را از لذت می آگند و او را از آن دوری نیست. و همین درد است که اندیشه طلب را در وجود انسان زنده میکند و او را در خط سیر عشق روحانی و کمال انسانی می اندازد. سراسر داستان از درد آگنده است. دردی که بالاخره شناخت حقیقی را در بر دارد.
عطار در مصیبت نامه میگوید:
ای دردی که درمان منی
جان جانی کفر و ایمان منی
عطار با این درد نسخه رستگاری انسان ها را می جوید.

رویکرد ها:
صدای بال سیمرغ حسین زرینکوب
منطق الطیر، با تصحیح  وتحشیه شفیعی کدکنی
مقالة قراگوزلو در کیهان فرهنگی شماره؟ سال؟
مقالة داکتر صابر امامی، مجله یاد یار،شماره 9، سال 3

 
منبع :http://shaharnosh.blogfa.com/post-108.aspx



از چند تا حکایت های منطق الطیر عطار که دیروز خوندم یه حکایت نغز و کوتاه رو انتخاب کردم

تا شما هم بخونید  .......

عاشقی از فرط عشق آشفته بود               برسر خاکی به زاری خفته بود
رفت معشوقش به بالینش فراز                  دید او را خفته وز خود رفته باز
رقعه ای بنوشت چست و لایق او              بست آن بر آستین عاشق او
عاشقش از خواب چون بیدار شد              رقعه بر خواند و بر او خونبار شد
این نوشته بود کای مرد خموش               خیز اگر بازرگانی سیم کوش
ور تو مرد زاهدی شب زنده باش             بندگی کن تا به روز و بنده باش
ور تو هستی مرد عاشق شرم دار           خواب را در دیده عاشق چه کار
مرد عاشق باد پیماید به روز                 شب همه مهتاب پیماید به روز
چون نه اینی و نه آن ای بی فروغ             کم زن اندر عشق ما لاف دروغ
گر بخسبد عاشق جز به کفن                 عاشقش گویم ولی بر خویشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدی         خواب خوش بادت که نا اهل آمدی

+ ارائه شده     توسط اسلامي  |