X
تبلیغات
مـــــــــد يــــــــــر ســـــــــــرا - بچه قورباغه و کرم

مـــــــــد يــــــــــر ســـــــــــرا

«« کامل تربن مـرجع رایـگان مقالات و نـکته های کاریردی مـديـريـت www.MODIRSARA.com »»

بچه قورباغه و کرم


بچه قورباغه و کرم

    آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
    آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
    ...و عاشق هم شدند.
    کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
    و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
    بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
    کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
    بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
    ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
    درست مثل هوا که تغییر می کند.
    دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
    کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
    بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
    ...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
    کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
    قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
    بچه قورباغه گفت قول می دهم.
    ولی مثل عوض شدن فصل ها،
    دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
    بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
    کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
    بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
    من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
    کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
    این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
      ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
    درست مثل دنیا که تغییر می کند.
    دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
    او دم نداشت.
      کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
     بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
      «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
     کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
      یک شب گرم و مهتابی،
    کرم از خواب بیدار شد..
    آسمان عوض شده بود،
    درخت ها عوض شده بودند
    همه چیز عوض شده بود...
    اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
     بال هایش را خشک کرد.
    بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
    آنجا که درخت بید به آب می رسد،
    یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
     پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
      ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
    قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
    و درسته قورتش داد.
         و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
    ...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
    ...نمی داند که کجا رفته.
    
     جی آنه ویلیس

+ ارائه شده     توسط اسلامي  |